|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|
در قرون وسطی رسم بر این بود که حکام ظالمی که قوانین الهی را نقض می کردند ،
به مرگ محکوم شوند . ولی آموزه ی لابوئتی هر چند مسالمت آمیز، در عمق خود بسیار
کوبنده تر و برنده تر از آَن است . ترور یا اعدام انقلابی یه مستبد حرکتی است فردی و تک
روانه که در یک نظام سیاسی پویا محلی از اعراب ندارد . اما اطاعت نشدن از طرف توده ها
که حرکتی بی واسطه و به طرفیت اکثریت توده های مردم است ، به مراتب انقلابی تر
محسوب و در درون نظام سیاسی تحولی شگرف ایجاد می کند .
از دیدگاه نظری نیز همان طور که لابوئتی تصریح می کند قدرت خواه ناخواه بر رضایت
عمومی تکیه دارد ؛ پس با الغای رضایت عمومی « قدرت » اعاده خواهد شد.
دعوت توده ها به اطاعت نکردن را که لابوئتی مطرح کرده بود ، پروتستان ها
انتخاب کرده و در یکی از نشریات بسیار تند ترجمان ( ارگان ) هوگنوها به نام
LA FRANCE TURQUIE به چاپ رساندند . در این مقاله اهالی شهرها و
شهرستان ها به خودداری از پرداخت مالیات دعوت شده بودند .
البته در بین موافقان این آموزه یعنی عدم اطاعت توده ها ، متفکران آنارشیستی نیز
پیدا می شوند که تحلیل و استنتاج لابوئتی درباره ی حکومت استبدادی را به همه ی
انواع حکومت ها تعمیم می دهند .
معروف ترین آنها عبارت اند از : تورو ، تولستوی و بنجامین آر.
تاکر که هر سنه از متفکران قرن نوزدهم و متعلق به شاخه ی صلح طلب مکتب آنارشیسم
به شمار می آیند . تولستوی برای مطرح کردن اندیشه های خود و تبلیغ آنارشیسم
مسالمت آمیزاز یکی از متن های بلند رساله در کانون بحث های خود استفاده کرد .
گوستاو لاندویر نیز که از رهبران آنارشیست های آلمان در اوایل قرن بیستم بود ، پس از
گرایش به رویکرد صلح طلبانه در کتاب خود انقلاب ( ۱۹۱۹ ) ، چکیده ای از رساله را
گنجانید . یکی دیگر از پیشگامان آنارشیسم صلح طلب هلند ، بارتولمی دولیت ، فصل هایی
از کتاب استیلای خشونت را به بررسی و تحلیل رساله ی لابوئتی اختصاص داد و در سال
۱۹۳۳ آن را به زبان هلندی ترجمه کرد.
بسیاری از تاریخ نگاران مکتب آنارشیسم از این هم فراتر رفته و رساله را در ردیف آثار
آنارشیستی جای داده اند که البته خطاست ؛ زیرا لابوئتی هرگز تحلیل خود از حکومت
استبدادی را به نفی نفس حکومت و دولت تعمیم نداده و به چنین نتیجه ای نرسیده است .
با اینکه نمی توانیم لابوئتی را آنارشیست بدانیم ، انتقاد کوبنده ی او از استبداد و جامعیت
فلسفه ی سیاسی اش امکان چنین تعمیمی را منتفی نمی سازد .
این نکته در زندگی نامه ی لابوئتی ، اثر پل بونفون به خوبی مشهود است .
وی درباره ی رساله می نویسد :
لابوئتی که فرق بین حاکمیت قانونی و حاکمیت نامشروع را
به درستی درنیافته است و با این تصور غلط به اصل حاکمیت
می تازد ، استنباطی ساده لوحانه و نادرست را به نمایش
می گذارد .
او ظاهرا براین باور است که انسانها می توانند بدون دولت
و جامعه ، یعنی در شرایط « طبیعی » ، زندگی کنند و تصور
می کند این وضع موجب سعادت بشر خواهد شد ؛ اما این رویایی
است کودکانه و خیالی است باطل ...
به اعتقاد پی یر مسنار که تحلیلگری تیزبین است ، برداشت بونفون بسیار اشتباه و
دور از واقعیت است . مسنار عقیده دارد که لابوئتی استبداد را ، در اصل ، تمرین
قدرت فردی تعریف کرده است .
تعریف لابوئتی چارچوب تعریف سنتی را که استبداد در آن ، یا غصب
قدرت است یا حکومت « غیرقانونی » تغییر داد .
(( منظور از« قانون » قانون معمول ، قانون الهی ، یا قانون طبیعی بوده است
که سعادت همگانی را تضمین می کند .))
ملاحظه می شود که نظریه های قدیمی تنها برابزارهایی که جبار را به قدرت
می رساند و نیز بر استفاده ای که او « جبار» از قدرت می کند ، متمرکز است .
اما مسنار یادآور می شود که تعریف لابوئتی مستقیما طبیعت قدرت را در
مرکز توجه قرار داده است . استبداد آنگونه که بسیاری از نظریه پردازان
سنتی تصور می کردند به ابزارهای غیرقانونی برای کسب قدرت بستگی
ندارد و دیکتاتور لزوما غاصب نیست .
همان طور که لابوئتی می گوید ، « جباران سه دسته اند :
دسته ی اول را مردم انتخاب می کنند ، دسته ی دوم به کمک ارتش و
و به زور اسلحه به قدرت می رسند و سومین گروه استبداد را به ارث
می برند . »
غصب کنندگان یا فاتحان معمولا طوری عمل می کنند که گویا بر کشوری
فتح شده حکم می رانند .
« آنان که در خاندان های پادشاهی متولد می شوند ، چندان بهتر از گروه اول نیستند .
زیرا از بدو تولد ، از سینه ی استبداد تغذیه می شوند و همراه شیری که می نوشند ،
غرایز ستمگرانه از جذب می کنند و می پندارند که مردمان و زیردستان ، بندگانی
هستند که برای ایشان به ارث رسیده اند . »
لابوئتی دسته ی نخست ، یعنی جبارانی را که مردم انتخاب می کنند ، قابل
تحمل تر می داند ، اما اینان معمولا سرگرم طرح ریزی ترفندهایی هستند تا
انتخابات را از سر راه بردارند و به حکومت مطلقه ی موروثی تبدیل کنند و
بدین سبب از حیث ستم پیشگی ، از دیگر جباران سبقت می گیرند ...
زیرا هیچ وسیله ی دیگری برای تحمیل این دیکتاتوری جدید نمی یابند
جز اینکه کنترل را بیشتر و سخت تر و زیردستان را چنان از اندیشه ی
آزادی دور کنند که حتا اگر خاطره ای از آن ( آزادی ) وجود دارد ، همان
نیز ریشه کن شود .
لابوئتی ، در مجموع ، بین این سه نوع جبار هیچ یک را قابل انتخاب نمی یابد :
زیرا اگر چه راههای به قدرت رسیدن متفاوت اند ، اما شیوه های
حکومت هر سه دسته در عمل یکی است ؛ آن دسته که انتخاب
می شوند به گونه ای عمل می کنند که گویا قرار است گاوهای
وحشی را رام کنند ؛ فاتحان و استیلا یافتگان ، مردم را قربانی
می کنند ؛ و میراث خواران استبداد نیز با مردم به سان بردگان
رفتار می کنند .
قبل از هر چیز ، در متن مذکور ، لابوئتی جباران منتخب را هم مانند دو دسته ی
دیگر محکوم می کند . به علاوه او اظهار می دارد که : داشتن چندین ارباب ، هر
تعداد که باشد ، به مراتب تاسف انگیزتر است . ( منظور حکومت اکثریت مردم است .)
چون از نظر لابوئتی استبداد یعنی اعمال قدرت فردی ، لذا هر دو نوع حکومت موروثی
تحت نام استبداد را مردود می شمارد.
بنابراین تفسیر مسنار تفسیری ناکافی و نارساست . این موارد ، زایل کننده ی مفهوم
جمهوریت به شمار نمی آیند ، بلکه تعریفی را که لابوئتی از استبداد ارائه کرده ، به نحوی
تعریف می کنند که به تعابیر آنارشیستی منجر گردد .
چرا توده ها استبداد مطلق را می پذیرند ؟
چرا به استبداد اجازه ی تداوم می دهند ؟
به ویژه در شرایطی که حکومت مطلقه ( حداقل به عنوان تمرکز همه ی قدرت ها در
اختیار یک نفر ) تنها با تکیه بر خواست و رضایت مردم پابرجا می ماند و در صورتی
که عدم رضایت مردم می تواند این استبداد را به راحتی سرنگون کند.
لابوئتی در ادامه ی رساله به این پرسش اساسی می پردازد و به شیوه ای جامع ،
ژرف و همه جانبه آن را می کاود .
او اشاره می کند که استبداد در ابتدای امر ، یعنی زمانی که تازه می خواهد
استقرار یابد ، با دشواری هایی رو به رو می گردد ، چون در کل اگر قرار باشد مردم
چیزی را انتخاب کنند ، یقینا آزادی را بر می گزینند نه بردگی را : شکی نیست که
مردم بیشتر ترجیح می دهند تابع عقل خود باشند و نه مطیع هوس ها و دستورات
یک فرد .
تنها مورد استثنایی انتخاب اختیاری شائول توسط قوم بنی اسراییل بوده است که
به تقلید از ملل دیگر صورت گرفت . جز این موارد ، استبداد معمولا از طریق به
کار گیری زور یا فریب ، بر مردم تحمیل می گردد .
استقرار حکومت استبدادی به این شیوه ی غاصبانه ، یا به کودتای داخلی یا با پشتیبانی
ارتش خارجی میسر می شود . گاهی مردم در شرایط بحرانی و موقعیت های اضطراری ،
مانند جنگ ، افراد خاصی را به عنوان رهبر یا فرمانده بر می گزییند که در این حالت ،
موقعیتی فراهم می آید تا اینگونه افراد پایگاه خود را تحکیم کنند و به صورت دیکتاتور
بر مردم حاکم شوند . استفاده از زور و ستم در آغاز کاملا مجاز و طبیعی به نظر
می رسد و به تدریج پس از حذف شرایط اضطراری ، چنانچه این اعمال زور و
خشونت ادامه یابد ، مردم به آن عادت می کنند و ظلم در گیرودار عادت ، تقویت
می گردد ؛ به طوری که مردم خود به زودی به بردگی و بندگی خو می گیرند .
در واقع سلطه گری و تابع نمودن توده های مردم در ابتدای کار دشوار
است ، اما نسل بعدی به راحتی اطاعت را می پذیرد و با خواست و
رضایت به انقیاد موروث از نسل قبل ادامه می دهد ، چون نسل قبل
چاره ای جز این نداشته است . به همین دلیل ، انسان هایی که زیر
یوغ ظلم به دنیا می آیند و در شرایط بردگی بزرگ می شوند و پرورش
می یابند ، راضی و قانع هستند و بی هیچ تلاشی استبداد را دربست
می پذیرند . اینان شرایط زیستی خود را کاملا طبیعی می دانند و کمترین
تصوری از حقوق انسانی خویش ندارند ...
بدین ترتیب دو عامل عادت و سنت توده های مردم را نسل در نسل پذیرای استبداد می سازد .
بنابراین میل طبیعی انسان به آزادی ، در نهایت ، مغلوب نیروی عادت می شود ، زیرا اگر
غرایز و استعدادهای فطری بشر، هر قدر هم که قوی باشند ، تقویت نگردند ، رو به
ضعف می گذارند ؛ ولی محیط همواره به شیوه ی خاص خودش به انسان شکل می دهد
و در او قوایی را پرورش می دهد که ممکن است برخلاف سرشت طبیعی انسان باشد .
پس آنها که برده و مظلوم به دنیا می آیند ، قابل ترحم اند و گناهی ندارند ، زیرا در
تمام عمر خود حتا سایه ی آزادی را هم ندیده اند و به کلی از آن بی اطلاع اند و
لذا از درک زشتی و کراهت بردگی خود عاجزند ...
در حالی که انسان ذاتا آزاد و فطرتا آزادی خواه است .
با وجود این ، به لحاظ شخصیت ، انسان فطرتا به دنبال چیزهایی می رود که
اکتساب به او آموخته ... لابوئتی نتیجه می گیرد که عادت و سنت اولین علت
بردگی اختیاری است .
انسان ها با این ذهنیت بزرگ می شوند که همواره فرمان بردار
بوده اند و پدران آنها نیز اینگونه زیسته اند ؛ آنها فکر می کنند
راهی جز این وجود ندارد و برای متقاعد کردن خویش ، به مثال و
مقایسه روی می آورند و به تقلید از دیگران می پردازند و سر انجام
با استناد به این حکم که همواره چنین بوده است ، برای جباران و
ستمگران حقوق غاصبانه قایل می گردند.
حکام و استبدادگران نیز با شگردهایی که از پیش طرح ریزی کرده اند ، توافق و
رضایت را درمیان مردم اشاعه می دهند . در واقع ، دومین علت و عامل اساسی
در ایجاد اطاعت مدنی همین است . جباران به قصد القای چنین رضایتی ، به وسایل
گوناگون متوسل می شوند !
یکی از این وسایل ، سرگرم کردن و دلخوش کردن توده های مردم به انواع و اقسام
برنامه های تفریحی و گمراه کننده است :
بازی ها ، نمایش های سرگرم کننده ، مضحکه ها ، گلادیاتورها ،
حیوانات عجیب ، مدال ها ، تمثال ها ، افیون ها ، وسایل تخدیری و
از این قبیل ، دامی بود که برای به اسارت کشیدن مردم دنیای قدیم
به کار گرفته می شد و در حقیقت ، بهای آزادی ایشان و حربه ای در
دست استبداد بود . دیکتاتورهای باستان به کمک این اعمال و
و اغفالگری ها ، زیر دستان و بندگان آرام ، سربه زیر و زیر یوغ
نگاه می داشتند و توده های مردم ، غرق در وقت گذرانی کاذب
و تفریحات پوچ ، در کمال حماقت و ساده لوحی یاد می گرفتند
که فرمان بردار و مطیع باشند ، البته نه به آن اندازه آبرومندانه
که کودکان با نگاه کردن به تصاویر کتاب های آموزشی ، خواندن
را می آموزند .
برای القای رضایت ، روش دیگری نیز وجود دارد که روشی ایدئولوژیک است :
فریب توده ها با تلقین این دروغ که جبار ، انسانی دانا ، عادل ، خیرخواه و نیکوکار
است . لابوئتی اشاره می کند که امپراطوران رم باستان با این نیرنگ ، خود را مدافع
حقوق مردم لقب می دادند و در میان مردم به عنوان پاس دار و نگهبان آزادی های مردم
محبوبیت داشتند . در واقع ، استبداد در دوران کهن ، در کسوت آزادی خواهی خود نمایی
می کرد. اما در دوران معاصر ، دیکتاتورها شیوه ای مشابه ولی بسیار پیچیده تر در پیش
می گیرند ، زیرا ((حکام امروزی بدون مقدمه چینی و ایراد سخن رانی و طول و تفسیرهای
مکرر و ... سیاست های کلیدی خود را به اجرا در نمی آورند .))
تبلیغات و ترفندهای ایدئولوژیک ، روشی است برای مغشوش کردن اذهان مردم :
(( پادشاهان آشوری و ... مادها به ندرت در انظار مردم عادی ظاهر می شدند که
مبادا مردم عادی به تفاوت بین شاهان و مردم عادی شک کنند ... ))
درباره ی تاج و تخت ، نمادهای اسطوره ای و جادویی ساخته و پرداخته می شد تا (( به این
طریق ، زیردستان به تکریم و ستایش ترغیب شوند ... مرور همه ی ابزارها و حربه هایی که
خودکامگان کهن برای استقرار و استحکام حکومت خود به کار می بردند ، رقت انگیز است.
تصور این واقعیت که آنان چه مکرها و حیله هایی به کار می بردند و اقرار به این نکته که
عوام و توده ها تا چه اندازه ابله و ساده لوح بوده اند ، انسان را متاسف می کند ... ))
جباران روزگار قدیم بارها تا آنجا پیش رفته اند که خود را تا مقام الوهیت نیز می رسانده اند :
(( آنها از مذهب برای تحکیم پایه های قدرت خود سو استفاده می کردند و هر جا که لازم بود
خود را به مقام خداوندگاری نسبت می دادند تا به مقاصد خود برسند . ))
بنابراین ، (( جباران برای تحکیم قدرت خود به هر شیوه ای دست یازیده اند تا مردمان را نه
فقط مطیع و نوکر صفت ، بلکه حتا سپاس گزار بار آورند . ))
از این جهت ، لابوئتی فرانسه ی زمان خود را با نمونه هایی که در پیش گفته شد ،
مقایسه کرده و به نمونه هایی مشابه اشاره نموده است ؛ مثالی که لابوئتی از روزگار
خود ارائه می دهد ، بسیار تند و کوبنده است : (( پیشوایان و رهبران ما در فرانسه
مشابه همین ابزارها و شیوه ها را (( جمله ، قایل شدن مقام نیمه الهی برای شخص شاه ))
به کار می برند : مداحان و تملق گویان درباری ، گل سوسن « نشان خاندان سلطنتی » ،
« ظروف مقدس » ، « پرچم شعله ی زرین » و در ادامه می گوید : « دلم نمی خواهد به
عقاید و یافته های خود شک کنم . » چون پادشاهان فرانسه « همواره در دوران صلح ،
چنان شریف و سخاوتمند و به هنگام جنگ ، به قدری شجاع و دلیر بودند که گویی سرشت
آنها از بدو تولد با دیگران تفاوت داشته و انگار خداوند آنان را تنها برای فرمان روایی و
حراست از سلسله ی پادشاهای خلق کرده است . »
وقتی به این سطور رساله دقت می کنیم، طنزی ظریف در آن آشکار می گردد ؛ به ویژه
آنجا که لابوئتی می گوید « حتا اگر چنین نبوده باشد » ، او واقعیت و صحت این سنن را
زیز سوال نبرده ، چون همین سنت ها بستر مناسبی برای شکوفایی شعر فرانسه فراهم
آورده است . او با سخنی کنایه آمیز نتیجه می گیرد که « قطعا باید گستاخ باشم اگر بخواهم
به سوابق تاریخی کشورمان خدشه ای وارد نمایم و با این افکار، به حریم شاعران فرانسه
تجاوز کنم .»
حاکمان مستبد ، علاوه بر شیوه های مذکور برای جلب رضایت مردم ، به شیوه های معیشتی
و مادی نیز روی می آوردند و از نان همچون نمایش های تبلیغاتی به عنوان حربه ای استفاده
می کردند ؛ آنها با صدقه و بذل و بخشش ، مردم را فریب می دادند و به آنان القا می کردند
که حکومت فقط به نفع مردم گام بر می دارند و به سود مردم است .
توده ها نیز به این نکته ی باریک پی نمی برند که آنچه به عنوان صدقه دریافت می کنند ،
در حقیقت سهم ناچیزی از دارایی و ثروت خودشان است که حاکمان غارت کرده اند .
بنابراین :
جباران رومی ... در گوشه و کنار شهر ، خوان نعمت می گستردند و
برای فریب عوام و اوباش را اطعام می کردند ...
آنان گندم ، شراب و سکه ی نقره میان مردم توزیع می کردند و آنگاه
همه بی شرمانه فریاد می زدند : « زنده باد شاه ! »
توده های نادان نمی فهمیدند که بخشی از دارایی خود را تحت عنوان
خیرات دریافت می کنند و نمی دانستند که اگر شاه از دارایی آنان
ندزدیده بود ، پس از کجا می آورد که میان ایشان خیرات پخش کند .
شاهان در یک روز به مردم سکه ی نقره می دادند و مردم پای سفره ی
ولی نعمت خود شکمی از عزا در می آوردند ، و در عوض َ، توده ها به پاس
بزرگواری و سخاوتمندی تیبریوس و نرون ، آنان را می ستودند و یک عمر
هستی و نیستی خود را به پای آنان می ریختند ؛ فرزندان خود را به دست
هوی و هوس شاه می سپردند ؛ حتا از جان خود نیز دریغ نمی کردند ...
عوام نیز همواره این چنین رفتار کرده اند و با کمال میل رشوه هایی
گرفته اند ...»
لابوئتی ، در ادامه ، نمونه هایی را از بی رحمی و وحشیگری و حیوان صفتی نرون و
ژولیوس سزارافشا می سازد و می نویسد که مرگ این دو امپراتور تا چه اندازه
مایه ی تاسف و سوگواری عوام شد ، زیرا توده ی مردم آنان را بسیار شریف و
بزرگوار می انگاشتند .
در این جا لابوئتی نحوه ی فریب و جلب رضایت این مردم را با تحلیلی شیوا به
پایان می رساند .
به اعتقاد پروفسور لویس ، این تحلیل بدیع ترین و مهم ترین بخش نظریه ی لابوئتی است .
او سلسله مراتبی را مرکب از متحدان ، حامیان ، توابع ، وفاداران ، خدمت گزاران ،
گارد امپراتوری و دیوان سالاران نام می برد .لابوئتی این طیف را « جریان اصلی و
راز تسلط شاه و شالوده ی یک حکومت استبدادی » می شمارد .
در این سلسله مراتب بخش وسیعی از جامعه حضور دارند که برخلاف بقیه ، با صدقه
و خیریه و روش های مشابه دیگر فریب نخورده اند ، بلکه کسانی اند که آگاهانه در
سایه ی حکومت مطلقه زندگی مرفه و بی دغدغه ای را سپری می کنند .
به همین دلیل ، سهم آنان در استبداد از روی نادانی یا بر اساس عادت نیست ، بلکه سهمی
واقعی و حاکی از همدستی است . در این سلسله مراتب ، افرادی هستند که از
ثروت غارت شده سهم می برند : از جمله ، پنج یا شش نفر مشاوران اصلی پادشاه هستند
که درمنافع او شریک اند . این شش نفر خود ، ششصد زیر دست دارند که ،
« در کنف حمایت آنها ارتزاق می کنند » و این ششصد نفر نیز، « شش هزار نفر
مزدور دارند که در سطوح مختلف جا خوش کرده اند و در نقش مباشر یا امرای ایالتی ،
مدیران مالی ، و اهرم های زور برای جمع آوری مالیات و اعمال خشونت ، مامور
اجرای فرمان هایی هستند که بالا صادر می شود و چنان چپاولی در سراسر کشور
به راه می اندازند که اگر حمایت آن رده های بالاتر ( ششصد نفر ) نبود ، از خشم
مردم جان سالم به در نمی بردند ... »
ادامه دارد ...