|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|
اندیشه های سیاسی اتین دولابوئتی
اتین دولابوئتی بیش از هر چیز به دلیل دوستی و مراوده ی نزدیک با مقاله نویس سرشناس
فرانسوی میشل دو مونتنی « MICHEL DE MONTAIGNE » 1532 – 1592 م )
نویسنده ی فرانسوی کتاب و مقالات » LES ESSAIS ) .
او از شاهکارهای ادبیات فرانسه است و در ادبیات اروپا تاثیر بسزایی داشته است . »
شهرت یافته است .
اما همان طور که بسیاری از مورخان تصریح نموده اند می توان او را در زمره ی دوران
سازترین فیلسوفان سیاسی دانست که به خاطر شمولیت ، گستردگی و جاودانگی دیدگاههای
نظری اش ، نه تنها پایه گذار فلسفه ی سیاسی مدرن فرانسه بلکه جهان به شمار می آید .
اتین دولابوئتی در سال 1530 در شهر سارلات « SARLAT » ناحیه ی پریگور
«PERIGORD » از نواحی جنوب غرب فرانسه ، در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد .
پدرش از مقام های درباری ناحیه ی پریگور و مادرش خواهر رئیس مجلس بوردو
« BORDEAUX پایتخت قدیم گوین GUYENNE ، کرسی دپارتمان ژیروند ، در ساحل
گارون » و « انجمن حقوق دانان » بود .
اتین خیلی زود پدر و مادر خود را از دست داد و تحت سرپرستی عموی خود که یک
کشیش بود ، تربیت شد.
در سال 1553 از دانشگاه حقوق اورلئان فارغ التحصیل شد . یک سال پس از
فارغ التحصیلی ، به دلیل استعداد خارق العاده و توان شایان توجهی که از خود بروز داد
و علی رغم سن کم ، منصب مهمی در مجلس بوردو به او واگذار شد .
اتین تا دم مرگ ، یعنی تا سال 1563 که سی و دو ساله بود ، در این پارلمان در
سمت قاضی و رایزن دیپلماتیک مشغول به کار بود .
او همچنین شاعری خوش ذوق و انسان دوست بود . لابوئتی آثاری از گزنفون
« XENOPHON » و پلوتارک « PLUTARCH» را ترجمه کرد و روابط نزدیکی
با گروه جوان و مترقی شاعران موسوم به پلیاد « PLEIADE » داشت که در آن
شاعرانی همچون پیر روسنار ، ژان دورا و ژان آنتوان دوبائیف فعالیت داشتند .
پربارترین رشته های سیاسی لابوئتی زمانی به رشته ی تحریر درآمد که او دانشجوی
رشته ی حقوق دانشگاه اورلئان بود ، زیرا در این دانشگاه فضای پژوهش و تحقیق حاکم بود
و لابوئتی روحیه ی جستجوگر و محقق خود را از دوره ی تحصیل در این دانشگاه به حد
کمال رسانید .
دانشگاه اورلئان در آن ایام که دوران مناقشات و مباحثات دینی بود ، به مرکز
گفت وگوها و بحث های آزاد مبدل شده بود . یکی از استادان دانشگاه اورلئان که
بیشترین تاثیر را بر لابوئتی داشته است ، استادی مترقی و پرشور به نام « آن دو بورگ »
است که بعدها در سال 1559 به جرم بدعت گذاری در آتش سوزانده شد و جزو شهدای
هوگنوها « HUGUENOT » به شمار می آید . دوبورگ در آن هنگام هنوز به کیش
پروتستان ها در نیامده بود ولی به این فرقه گرایش پیدا کرده بود . بی علت نیست که دانشگاه
اورلئان بعدها به مرکز کالوینیسم مبدل شد و برخی از همکلاسی های لابوئتی رهبران آتی
هوگنوها شدند ، که یکی از آنها لامبردنو صمیمی ترین دوست لابوئتی و در ضمن
محبوب ترین شاگرد دوبورگ بود .
در آن دوران ، تحصیل در رشته ی حقوق که با کندوکاو فلسفی برای کشف حقایق و اصول
بنیادین توام بود از جذاب ترین کارها به شمار می رفت .
پل بونفون در قرن شانزدهم می نویسد : « تدریس حقوق بیش از آنکه یک تدریس
معمولی باشد ، نوعی کنکاش برای کشف حقیقت بود و افقی وابسته به دانشگاه اورلئان
و نیز سایر دانشگاههای معتبر چنین فضایی داشت که کالون « JEAN CALVIN »
شخصا دو دهه پیش تر، اشاعه و ترویج افکار خود را در آن درباره ی اصلاحات دینی آغاز
کرده بود و نیز در چنین فضایی بود که وکلا و حقوق دانان فرانسوی یکی از مهمترین کانون
های قدرت کلوینیست ها را تشکیل می دادند .
در دوارن پرتلاطم تحصیل در دانشگاه اورلئان ، اتین دولابوئتی رساله ی بردگی اختیاری
را به رشته ی تحریر درآورد . لابوئتی این رساله را به صورت دست نویس منتشر نمود و
هرگز اقدام به چاپ آن نکرد .
می توان حدس زد که علت امتناع نویسنده از انتشار رساله ، دیدگاه و نظریات افراطی
در آن بوده است .
با وجود این ، رساله ی مذکور در محافل روشنفکران ناحیه ی پریگور شهرت بسزایی
کسب کرد.
این نکته از آنجا روشن می گردد که مونتنی مدت ها قبل از اولین ملاقاتش با لابوئتی
« به عنوان یکی از اعضای پارلمان بوردو » رساله را مطالعه کرده بود.
نخستین نکته ی شایان توجه در این رساله ، شکل و قالب آن است .
لابوئتی روشی نظری ، انتزاعی و مبتنی بر قیاس به کار برده است که درست نقطه ی مقابل
روش نویسندگان هوگنو است که در دهه های 1570 و 1580 مباحث تاریخی و حقوقی
نویسندگان را با نگرشی بسیار دقیق مطرح می کردند . « منظور آن دسته از نویسندگان فرقه
گرایی است که بحث آنان چنین بوده است :
« متابعین حق دارند در برابر حکام زورگو و ناعادل مقاومت کنند » .
لابوئتی در ابراز مخالفت با حکومت جور و استبداد به هوگنوها شبیه بود .
بهترین مصداق هوگنوها کتاب « FRANCO-GALLIA » 1573 اثر فرانسوا هوتمان
است .
مباحث این کتاب بر بیان سوابق تاریخی ، واقعی یا فرضی قوانین و نهادهای اجتماعی فرانسه
متمرکز است ، اما تنها نمونه های تاریخی ، که لابوئتی در رساله اش بدان ها اشاره می کند ،
همه و همه ، برگرفته از دوران گذشته و عهد عتیق هستند که با ویژگی فرا زمانی بودن
رساله در آمیخته اند . مباحثات بعدی هوگنوها علیه استبداد خاص تر و محدودتر
می شدند و بیشتر براساس نهادهای واقعی کشور فرانسه بودند. در نتیجه استنتاجات
و قرائت های ضمنی آن مباحث برای ارتقای آزادی های خاص در مقابل نظام تثبیت شده
در جامعه ی فرانسه ی آن روزگار کفایت نمی کرد .
در مقابل ، همان انتزاعیت و جامعیت اندیشه ی لابوئتی درباره ی ماهیت استبداد ، آزادی
مردم و آنچه باید برای نفی گذشته و تثبیت آینده انجام داد ، به استنتاجاتی ختم شد که تند و
افراطی اما فراگیر بودند .
لابوئتی در استدلال انتزاعی و عام ، در بسط فلسفه ی سیاسی حقیقی و در استناد های
مکرر خود به عهد عتیق و دوران کلاسیک ، پیرو شیوه ی نویسندگان رنسانس به ویژه
نیکولو ماکیاولی « NICOLO MACHIAVELLI » بود .
البته بین او و ماکیاولی تفاوتی محسوس وجود دارد :
ماکیاولی بر آن بود که ارکان اقتدار « شهریار » را با استفاده از قوانین خود او استحکام
بخشد ، در حالی که لابوئتی راههایی را جهت سرنگونی وی و حفظ آزادی فردی جستجو
می کرد . بر مبنای این نکته است که امیل بریه ، بین رئالیسم منفی نگر ماکیاولی و
ایده آلیسم حقوق لابوئتی تقابل و تضاد قایل است .
البته تاکید لابوئتی بر خرد ناب و حقوق تام فردی از جمله شاخص های تفکر سیاسی قرن
هیجدهم است .
جی . دبلیو . آلن می نویسد : رساله ی لابوئتی « گفتاری است درباره ی آزادی ، برابری و
برادری طبیعی انسانها .»
گفتار این دانشمند ، این واقعیت مورد توجه هوگنوها را توجیه می کند که قانون طبیعی و
حق طبیعی مردم ، مقاومت قهر آمیز آنها در حکومت زور و ظلم است .
اما استفاده از زبان حقوق طبیعی و مطلق ، به خودی خود ، در خدمت هیچ یک از اهداف
هوگنوهای فرانسه قرار نگرفت . در واقع این زبان هرگز و در هیچ دوره ای به تحقق اهدافی
که مطرح نموده ، نایل نشده است . اما شاید در آینده موفق شود و در جایی هارولد لاسکی
« HAROLD LASKI » قاطعانه و به صراحت بیان می کند که « آن حقوق عمومی
آنچنان که دوست مونتنی « منظور لابوئتی بوده است » توصیف می کند ، درحقیقت
به همان اندازه از روح زمانه به دور است ، که هرج و مرج هربرت اسپنسر
« HERBERT SPENCER» در مورد دولت و نفی مداخله ی دولت ، از
واقعیت آن زمان به دور بوده است .
دبلیو . اف . چرچ بر تقابلی تاکید می کند که ، به اعتقاد وی تقابلی است بین
دیدگاه لابوئتی که حاکی از طرح های آغازین حقوق طبیعی در قرن هجدهم است
و دیدگاه تاریخی و قانون مدارانه ی نویسندگان هوگنو که از رساله ی وی الهام گرفته اند .
چرچ می نویسد : « در مقابل رویکرد حقوقی ای که بر اندیشه و دیدگاه سیاسی قرن شانزدهم
فرانسه حاکم بود ، رساله های صرفا نظری که مشخصه ی قرن هجدهم هستند ، هرچند بسیار
معدود ، اما به شدت با روح زمانه ی خود ناهماهنگ بودند . »
چرچ سپس رساله ی لابوئتی را از جمله ی این نوشته ها معرفی می کند .
رساله ی بردگی اختیاری به طور مشخص حاکی از دیدگاهی ظریف و هوشمندانه درباره ی
ماهیت استبداد و همچنین ساختار دولت به مثابه یک دستگاه است . بسیاری از نویسندگان
قرون وسطا در آثار و نوشته های خود استبداد را به باد انتقاد گرفته اند ، اما لابوئتی قدمی
فراتر نهاده و ماهیت استبداد و به خصوص جوهر دولت را مورد کندوکاو قرار می دهد .
چکیده ی نگرش لابوئتی آن است که هر حکومت استبدادی بر پایه ی خواست و رضایت
عمومی مردم بنا شده است.
به عبارت ، دیگر توده ها – به دلایلی – به اطاعت و انقیاد تن می دهند و اگر چنین نبود
هیچ استبداد یا اصولا حکومتی چندان دوام نمی آورد .
بنابراین ، برای آنکه حکومتی از حمایت عامه ی مردم برخوردار باشد ، لازم نیست حتما
از جانب مردم انتخاب شده باشد . زیرا حمایت توده ها حتا در ظالمانه ترین استبدادها نیز
وجود دارد . بنابراین فرمانبرداران ، خود بنا به خواست و رضایت شخصی به اطاعت و
فرمانبرداری تن داده اند . پس به اعتقاد لابوئتی ، پرسش اصلی و محوری در نظریه ی
سیاسی این است که چرا مردم دنیا به انقیاد و بردگی خود تن می دهند ؟
با طرح این پرسش ، او به هسته ی فلسفه ی سیاسی راه می گشاید :
راز اطاعت مدنی چیست ؟
چرا مردم در همه ی زمان ها و مکان ها از فرمان ها و دستورات حکومتی که تنها اقلیتی
کوچک را می سازند ، اطاعت می کنند ؟
به نظر لابوئتی ، چشم انداز انقیاد عمومی در برابر حکومت های استبدادی ، چشم اندازی
مغشوش و تاسف آور است :
فقط می خواهم بدانم چگونه است که انبوهی از انسان ها ، روستاها ،
شهرها و ملتها ، زیر بار فشار و ظلم جباری عذاب می کشند که جز
قدرتی که خود مردم به او داده اند ، قدرت دیگری ندارد .
جباری که قادر است فقط تا آن حد به آنان آسیب برساند که تاب تحملش
را دارند ؛ ظالمی که به دلیل تحمل مردم و بی رغبتی آنان به مخالفت
از این امکان برخوردار می گردد که هر آسیبی به ایشان برساند و هر
ستمی که دلش بخواهد بر آنان روا دارد . بدون شک این وضعیت
حیرت آور است ! با این حال آن قدر عمومیت دارد که انسان باید وقتی
به میلیون ها نفری که در بدبختی و فلاکت و زیر یوغ اسارت یک فرد
زندگی می کنند ، می نگرد بیشتر متاثر شود تا متحیر ... و این انقیاد
همه گیر ، ظاهرا به جای آنکه حاصل ترس باشد ، ناشی از توافق
است . آیا می توانیم اطاعت از چنین حاکمی را ترس بنامیم ؟
اگر صد یا هزار نفر جاه طلبی و بوالهوسی های یک ظالم را تحمل
کنند ، آیا بهتر نیست به جای آنکه بگوییم فرمانبرداران ، ترسو و
بی جربزه اند ، بگوییم که انگیزه یا تمایلی به قیام علیه او ندارند
و این خود دال بر ترس نیست ، بلکه نشانه ی بی تفاوتی است ؟
وقتی هزاران و میلیون ها نفر و هزاران شهر قادر نیستند در برابر
سلطه ی یک نفر از خود دفاع کنند ، نمی توان ترس را عامل دخیل
دانست ؛ زیرا ترس نمی تواند تا این اندازه عمیق و همه گیر باشد ...
پس این چه ضعفی است که نه می توان آن را ترس نامید و نه حتا
واژه ای مناسب برای آن یافت می شود ... ؟!
این جملات نشان می دهند که لابوئتی به شدت با اسبتداد مخالف بوده است و از آن بیشتر
مخالف سازش و سرسپردگی مردم به استبداد است . او تصریح می کند که مخالفتش مبتنی
بر نظریه ی « قانون طبیعی » و « حق طبیعی برای آزاد بودن » است .
علت اطاعت انسان در دوران کودکی آن است که چون هنوز قوای عقلی و قدرت تمیز دراو
رشد نکرده ، باید از والدین اطاعت کند . اما وقتی به رشد عقلی می رسیم باید به عنوان یک
انسان بالغ و آزاد تابع خرد و عقل خود باشیم ، نه تابع کسی دیگر .
همان طور که لابوئتی می گوید « اگر زندگی خود را در جهتی سوق دهیم که طبیعت برایمان
رقم زده و به ما آموخته ، ناگفته پیداست که باید مطیع والدین خود باشیم ؛ اما این اطاعت در
سنین بلوغ و رشد عقلی دیگر معنی ندارد . در این سنین ، فرد تنها باید تابع عقل خود باشد و
از کسی اطاعت نکند . »
خرد راهنمایی است که ما را به سوی واقعیت ها و قوانین طبیعت و به سمت مسیر درست
انسانیت هدایت می کند . هر انسان « در باطن خود بذری از خرد دارد که اگر خوب رشد
و پرورش یابد ، شکوفا می گردد ؛ اما اگر این محسنات نتواند با معایب و نواقص موجود
در محیط به مقابله برخیزند تباه خواهند شد . »
لابوئتی اضافه می کند که خرد ، حس عدالت خواهی و میل به آزادی و برابری انسان ها را
در ما بیدار می کند و تعقل نشان می دهد که طبیعت در کنار همه ی نعمت هایی که به انسان
بخشیده ، موهبتی مشترک به آدمی عطا کرده و آن ، قوه ی تکلم است .
پس « کمترین تردیدی نیست که همه ی ما ، بنابر طبیعت خود آزاد هستیم . »
به همین دلیل نمی توان ادعا کرد که « طبیعت ، عده ای از انسانها بار از ابتدا برده به دنیا
آورده است . »
نویسنده ی این رساله اشاره می کند که حتا حیوانات نیز غریزه ی فطری برای آزاد بودن
از خود بروز می دهند . پس « چه عاملی انسان را ، این تنها مخلوقی که واقعا برای آزاد
زیستن زاده می شود ، تا این اندازه از فطرت خود دور کرده است . چگونه انسان حافظه ی
نخستین خود را از دست داده و میل بازگشت به شرایط اولیه را فراموش کرده است ؟ »
دعوت بی نظیر لابوئتی به عدم اطاعت مدنی و مخالفت دسته جمعی غیر خشونت بار برای
سرنگونی استبداد مستقیما ناشی از دو پیش فرض فوق است :
نخست آنکه تمام حکومت ها بر پایه ی توافق و خواست توده های فرمانبردار استوارند و
دیگر آنکه آزادی طبیعی ارزشی والا دارد ، زیرا اگر استبداد واقعا براساس خواست و
رضایت توده ها بنا شده باشد ، آنگاه یگانه راه سرنگونی استبداد ، انصراف یا بازپس گیری
رضایت توده ها خواهد بود .
با چنین انقلاب مسالمت جویانه ای ، اعتبار و ارزش استبداد یک باره فرو می پاشد .
« عجیب نیست که دیوید هیوم ، فیلسوف محافظه کار انگلیسی بنا بر نظریه ی خود
درمورد توافق توده های مردم به عنوان شالوده ی همه ی انواع حکومت ها ، به چنین
نتیجه ای رسیده است .
لابوئتی پس از این استنتاج که همه ی استبدادها بر خواست عمومی تکیه دارند ، نتیجه
می گیرد که « برای غلبه بر جبار ، نیازی به جنگ یا مبارزه نیست ؛ چرا که اگرهمه ی
مردم از توافق خود منصرف شوند ، جبار خود به خود ساقط می گردد . »
لازم نیست فرمانروای مستبد را به زور عقب برانیم ؛ کافی است او را از تکیه گاههای مالی
محروم و اهرم های قدرت را از او سلب کنیم .
لابوئتی اعلام می کند که هرقدر توده ها بیشتر تسلیم و مطیع شوند ، ستمگران مستبد قدرت
بیشتری کسب می کنند . اما اگر مردم دست کم از اطاعت روی گردان شوند « جباران » به
« هیچ » مبدل می گردند . سپس لابوئتی « فقرا ، ستم دیدگان و نابخردان » را به گسستن
زنجیرهای تسلیم و اطاعت ترغیب می نماید و از آنان می خواهد که با امتناع از پذیرش
ظلم که حربه ای است در دست جباران ، آنان را از ادامه ی استبداد باز دارند .
یک جبار در واقع :
قدرتی ندارد جز قدرتی که شما به او تفویض کرده اید تا نابودتان کند .
اگر شما خود به او چشم ندهید ، از کجا این همه چشم دارد تا شما را
زیر نظر بگیرد ؟
اگر شما خود به او دست و بازو نبخشید ، از کجا این همه بازو فراهم
می کند تا سرکوب تان کند ؟
اگر خود شما به او قدرت ارزانی ندارید ، چگونه قادر است بر شما
تحکم کند ؟
اگر شما با او همکاری نکنید ، چطور جرات می کند به شما بتازد ؟
لابوئتی به توده ها اطمینان می دهد که لازم نیست برای براندازی استبداد دست به خشونت
بزنند یا خونی بریزند ؛ بلکه « کافی است خواستار آزادی شوند » تا به این هدف برسند و این
نتیجه ای است که او در قالب یک رهنمود بیان می دارد .
به طور خلاصه :
وقتی تصمیم بگیرید که دیگر بنده نباشید ، بی درنگ آزاد می شوید . نمی گویم با زور بازو و
فشار فیزیکی جبار را از اریکه ی قدرت به زیر بکشید ؛ بلکه می گویم که فقط کافی است به
حمایت خود از او پایان دهید ، آنگاه خواهید دید که چگونه پی ستون این پیکره ی عظیم به
لرزه می افتد و سقوط می کند .
ادامه دارد ....