|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|

تو مارا به کجا می بری ای عشق
هی ،مراقب باش . جوانی و عاشقی . عشق را با همه خطرها و زیباییهایش می پذیری .
احساس خوبی داری . دنیا را زیباتر می بینی . اشکها و لبخندهایش را دوست داری .
هر انسانی یکبار در زندگیش طعم شیرین عشق واقعی را چشیده است . روزهایی بود که عشق را تجربه کردی . شروع زیبایی داشت . چشمات از نور امید و عشق برق میزد . احساسات پاک و لطیفی داری . از دیدن یه گل ، یک پروانه و از دیدن بارون به وجد میای . دنیای زیبایی داره . شب با یاد اون می خوابی و صبح با یاد اون از خواب پا میشی . چه زیباست دوستن داشتن و دوست داشته شدن . قلبت بخاطر کسی که دوستش داری می طپد . طپشهای قلبت را احساس می کنی .وقتی به عشقت فکر می کنی ، قلبت تندتر می طپد و با تمام وجودت عشق را احساس می کنی . همه چیز دنیا را برای عشقت میخوای . همه خوبی های دنیا رو برای عشقت آرزو می کنی . همه چیز دنیا را در کنار اون دوست داری .
نمی دونم چه حکمتی تو این قضیه پنهون . شروع عشق برای من از فصل بهار، ولی جدایی در فصل پاییز . من عاشق فصل پاییزم . من آن خزان زده برگم ، که باغبان طبیعت برون فکنده زگلشن ، به جرم چهره زردم . شروع عشق برای من زیبا بود ، ولی پایان تلخی داشت . اکنون که سالها از شروع اولین شعله های عشق گذشته است ، ولی همچنان مانند روز اول برایم زیبا و رویایی است . البته عشق واقعی هیچوقت تموم نمیشه ، بلکه تو قلب عاشق همیشه پایدار و ابدی و عاشق حقیقی با خاطراتش زندگی می کنه. من عشق با همه تلخیها و شیرینی هایش دوست دارم . وقتی عاشق هستی ، زندگی و دنیا برات جلوه خاصی داره . نیاد روزی که قلب عاشق نداشته باشی . اگه قلبت تو سینه بمیره ، تمام شهر منو شب میگیره . انسانی که عشق را تجربه نکند و باور نداشته باشد ، انسانی مرده است .اگر عشق را درک کند شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را ببیند و لمس کند . ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست . اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود ، درمیانه راه به تنها نیاز دارد ، تا درپایان رهرو خانه ابدیش باشد . پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت ، که بجای تنها ، تنها ماند .
روزگار عوض شده ، آدم ها عوض شده اند . بگذار حرف آخر را بزنم . دوران عشق و عاشقی بسر آمده است . منظورم از عشق و عاشقی لیلی و مجنون نیست . شیرین و فرهاد هم نیست . رومئو و ژولیت را هم نمی گویم . از این پایین ترهم بگویم . درباره رز و جک تاینانیک هم نمی گویم . اصلا عشق فاتحه اش خوانده شده . همه چیز عوض شده ، یک شکل دیگر گرفته است . آدم ها دنبال عشق نیستند . کسی به مهجوری و فاصله نگاه نمی کند . کسی حتی دیگر نامه های عاشقانه نمی نویسد . دیگه منتظر پستچی نستیم تا از عزیزترین آدم زندگیمون برامون نامه بیاره . نامه روصدها و بلکه هزاران بار بخونیم . الان پستچی ها فقط تو کیفشون قبض آب و برق و گاز و قبض تلفن که یه رقم نجومی داره. کسی دلش با احساس عشق نمی لرزد . دیگر عشقی برای پنهان کردن ندارند ، که نگران باشند ، مبادا در پستوی خانه پیدایش کنند . دهانت را می بویند ، مبادا گفته باشی دوستت دارم . دلت را می بویند . روزگارغریبی است نازنین.
و عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند .
آن وقت تو دلت را به چه چیزی خوش کرده ای که تصمیم گرفتی درباره عشق حرف بزنی . اصلا گوشی هست که این حرفها را جدی بگیرد . یک نگاهی به دوروبرت بینداز. واقعا کسی را می بینی که گوشه دلش دست نخورده برای یگانه ای کنار گذاشته باشد . ولی من مدت کوتاهی است که عشق را با همه تلخیها و شیرینی هایش پیدا کردم . گوشه قلبم که نه ، تمام قلبم متعلق به کسی است که دوستش دارم . عشق را با تمام وجودم حس می کنم . تمام لحظه هام با یاد اون سپری میشه و عشق اون بهم امید زندگی و زنده ماندن می بخشه . گرچه من تنهایی تو آتش این عشق ذوب میشم و درطی این مسیر پرفراز و نشیب تنهام. در قرن بیست و یک که همه چیز ماشینی شده و همه رابطه های عاشقانه در چت و پیام های کوتاه خلاصه میشه ، من عاشق نوشتن نامه های عاشقانه هستم . قدم زدن با کسی که دوستش داری و با نگاه حرف دل را زدن . نگاه کردن به چشمهای عاشق طرف مقابلت و عشق را در چشمانش دیدن .
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني آنچنان که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
با کسی که دوستش داری ، پرسه زدن در کوچه معشوق که سر می شکند دیوارش . نشنیدی که میگن :
ندانستم چه موج خون فشان دارد این دریای پرتلاطم عشق . روزگاری بود که جهان برمدارعشق می چرخید و حتی پادشاهان آنقدر دلشان سیاه نشده بود که فرصت عشق ازشان گرفته شده باشد و پای معشوقی چون شیرین به میان می آمد ، از مسند خود فرود می آمد ند و با فرهاد رقابت می کردند . حتی در آن موقع عشق جز اسرار مگو بود . خودت ببین ، در این روزگار ملال آور بیگانه با عشق ، با آنکه از عشق سخن گوید و عادت مردم را برهم زند و خواب ها را آشفته کند ، چه خواهند کرد ؟
عادات را برهم زدن ، خلاف جهت آب شنا کردن ، پشت پا زدن به همه عقاید و سنتها . تاوانی سخت و سنگین دارد . باید مرد سفر باشی ، تا بتوانی تاوان عشق را بپردازی . چون همسفر عشق شدی ، مرد سفرباش . هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش . از عاشق انتظار دارند عاقلانه رفتار کند . ولی مگر می شود عشق و منطق با هم سازگاری داشته باشند .عشق یک حس ماورایی و آسمانی است . ولی منطق با عقل سرو کار دارد. شبها برای عاشق زمان راز و نیاز با معشوق است . به هر حال یادت باشد که من همه چیز را همین اول که می خواهی صفحه عشق و عاشقی راه بیندازی ، گفتم . موضوع این است که در قرن های عشق و عاشقی حافظ از مشکلاتی می گفت ، که خبر از آنها نداشته است . آن هم در روزگاری که عشق آسان می نمود . تو خودت حساب کن در قرن و روزگار ما چه باید گفت و اصلا چه می شود گفت .
ای دل نگفتمت که مرو راه عاشقی
رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست
توما را به کجا می بری ای عشق ، به دیار عاشقان پاک یا به سرزمین فراموش شدگان .
خانه دايي رضا كه ميرفتيم، فيلم تماشا مي كرديم. يك دستگاه ممنوعه بود و فيلم ممنوعه و فيلم نگاه كردنِ ممنوع با خانواده. خوب يادم هست كه هميشه دايي كنترل به دست صحنه هايي كه اسمشان صحنه بود را تند تند رد مي كرد. خيلي سريع دو نفر از صورت به هم مي چسبيدند و جدا مي شدند، بعضي وقتها هم در تختخواب تكان ميخوردند. بعدها خودم تنها اين صحنه ها را ديدم و فهميدم اين ها زماني مي توانند زيبا باشند كه آهسته اجرا شوند. مثل دو سال پيش كه آهسته عرق مي ريختم. چشمهايش را بسته بود و تند نفس مي كشيد. درست يادم هست كه تمام لذت من نه از پايين تنه كه از ديدن چشمهاي بسته و شنيدن آن صدا بود. آرزو مي كردم هيچوقت تمام نشود – ميگفت آخ - چشمهايش را به زور باز مي كرد – ميگفت آخ – و لبهايش را به هم مي دوخت. كم كم داشتم ديوانه مي شدم. يكدفعه بدنش سفت و داغ شد، من هم.
كار هر هفته بود. شكست خورده از عشق بود مثل خودم. زده بود به سيم آخر-مثل خودم- و چيزي برايش مهم نبود جز خوش بودن. مي گفت: هر روز كه مي گذرد، يك روز مي گذرد! . درس هر دوتايمان عالي شده بود. ديگر هيچ غمي نبود جز اينكه روز پنجشنبه كلاس تمام شود و با هم باشيم. درد دل ميكرديم، مي گفتيم مي خنديديم و بعد مشغول مي شديم.
يكدفعه بيخيال شد و رفت دنبال كسي كه برايش گل خريد. خيلي ساده خداحافظي كرد. برايش مهم نبودم، برايم مهم نبود. خيلي زود يكي ديگر را پيدا كردم و بعد يكي ديگر و... . هر پنجشنبه يك نفر در خانه دانشجويي مهمان بود. پايين تنه چه لذتي مي برد ولي انگار جايي اشكالي در كار بود. خودش را مي خواستم، چشمهاي بسته اش را مي خواستم. كمي بعد پجشنبه ها بعد از كلاس تنها به خانه مي آمدم و فكر مي كردم. كاش دايي كنترل به دست نشسته بود و خيال را تند تند رد مي كرد. در روياها با هم مي خنديديم. با هم حرف ميزديم. مي خواستم با كسي حرف بزنم ولي به ياد مي آوردم كه تنها او درد دلم را مي شنيد. داشت پايان ترم ميرسيد. درسها تلنبار شده بود اما حوصله خواندن نداشتم. همه اش به او فكر مي كردم. اگر آن وقت كه داشتمش مي فهميدم حتماً برايش گل مي خريدم. اما حالا هر روز كه مي گذشت، يك روز مي گذشت. بعد از امتحانات وقتي نمره ها را اعلام كردند چند تا تك رقمي هم سهم من شده بود. به يكي از نمره هاي او هم نگاه كردم. تك رقمي بود.
هفته پيش نامزدم اينجا بود. گلي در دستش بود و مي گفت آخ.
گفت : آنجا را ببین
مسافران اطراف اتوبوس ایستاده بودند ، سهراب از خود پرسید آیا ساک بزرگم را ببرم در آنجا بگذارم ؟
یک نه در وجودش بوجود آمد ، چرا نه ؟ چرا من حتی برای جزئی ترین کارها هراسی دارم ،
کاری که ندارد می روم جلو سلام می کنم و بعد می گویم این هم ساک منه !
و حتماً چند نفری هم که جواب سلام مرا می دهند سرشان به کار خودشان گرم است و هیچ وقعی به من نمی گذارند و باید بگویم این هم ساکه منه یکطوری جاش بدین ، از تمام این رفتارها بیزارم ، حاضرم در تمام طول شب این ساک را روی پایم بگذارم اما از این رفتارها دور باشم .
خلاصه سهراب بعد از کلی کشمکش با خودش حالا با همان ساک در دست می رود که سوار اتوبوس شود اما پسرجوانی فریاد می زند برو ساک را در بارگیر قرار بده و بدون اینکه در این امر کمکی به او بکند فقط همین را با صدایی که پر از نفرت است دوباره می گوید که برو و در آنجایی که گفتم بگذار .
سهراب به لیلا می گوید : من که تا به حال این پسر را ندیدم ، پس چرا او با این همه نفرت حرف می زند !آیا تو او را دیده ای ؟
لیلا لبخند می زند و می گوید : هرگز ندیده ام
سهراب به خود می گوید اگر هم دیده باشد که به من نمی گوید ، چه سوال احمقانه ای پرسیدم .
سهراب به لیلا می گوید باید چند لحظه در کناری بایستی تا ساک را در قسمت بارگیر بگذارم ، مواظب خودت باش تا بیایم .
لیلا می گوید چرا نگرانی ، من اینجا ایستادم و آدم های در اطرافم همه مسافران همین اتوبوسند ، همه چیز امن است .
صدای همهمه بیشتر می شود مسافران که از نشستن روی صندلی ها خسته شده بودند به بیرون اتوبوس می آیند .
سهراب به کمک راننده که ساکها را جا می دهد می گوید این ..... قبل از اینکه حرف دیگری بزند کمک راننده کیف را می قاپد و جا می دهد ، سهراب می گوید مچکرم ، اما کمک راننده رویش را بر می گرداند و ساکهای دیگر را جا می دهد .
سهراب به خود می گوید آیا کمک راننده ممکن است دوستانی هم داشته باشد ؟
باید برگردد ، لیلا را آنطرف می بیند به او نگاه می کند اما آیا چند نفر مراقب لیلا هستند ؟
به اطراف لیلا نگاه می کند در حالی که به خود می گوید اینجا امن است ما مسافران یک اتوبوسیم ، اما احساس می کند نگاه های زیادی پیکره ی او و لیلا را تحت فشار قرار داده اند.
کمک راننده به او یک پلاک پلاستیکی که رویش شماره ی است را می دهد
سهراب سریع می رود پیش لیلا دستش را می گیرد و وارد اتوبوس می شوند .
اول لیلا و بعد سهراب
از اولین نفر تا بیشتر آدم هایی که آنجا هستند از ریز تا درشت آنها را وراندازی می کنند ، سهراب می خواهد سریع تر به صندلی اش برسد به لیلا می گوید شماره ی صندلی ما چند است ؟ زودتر زودتر
لیلا کیف خود را باز می کند تا بلیط را پیدا کند حجم سنیگن نگاه ها ادامه دارد .
سهراب به خود می گوید آیا لیلا هم تحت فشار است ؟ یکنفر در راهرو از آنها بلیط می خواهد ، لیلا به او بلیط را نشان می دهد و آن مرد جای صندلی ها را برای آن مشخص می کند .
ردیف پنج بنشینید ، اینجا
سهراب خورده وسایل را در در بالای سرش و زیر پایش جا می دهد و می گذارد لیلا کنار پنجره بنشیند و خودش طرف سالن اتوبوس می نشیند .
سهراب می گوید اوفی صبح به مقصد می رسیم الان ساعت چند است ، لیلا می گوید ساعت 6 عصر .
لیلا به سهراب لبخند می زند و سهراب از اینکه همه چیز مرتب است در جواب او لبخند می زند ، مسافران همه سوار شده اند اتوبوس آرام آرام به راه می افتد .
صندلی پشت سر آنها دو مرد هستند جلوی آنها دو جوان و کنار آنها یک زوج جوان .
سهراب احساس می کند از جلو و عقب محاصره شده است .
اما از دیدن زوج جوان خوشحال می شود به لیلا می گوید آنها هم مثل ما هستند لیلا می گوید آری ،
سهراب می گوید مرد خوشکل تر است یا زن ؟ سهراب می خندد و می گوید ها کدوم
لیلا می گوید مرد ، بعد بلافاصله لیلا می پرسد من خوشکل ترم یا تو ؟
سهراب می گوید معلوم است و دستی به موهای کج و ماوجش می کشد و لیلا خنده سر می دهد .
اتوبوس در ابتدای راه خود به پیش می رود و مسافران با یکدیگر حرف می زنند .
لیلا کسانی را می بیند که از همین الان بنای خواب را گذاشته اند و به سهراب می گوید : اینها چقدر دلمرده هستند و چه بی احساس اند .
سهراب گفت فکر کنم اینها یا قرص خورده اند و یا به فکر شب نیستند و یا اینکه همه چیز برایشان یکرنگ است .
سهراب : من اصلاً احساس خواب نمی کنم .
لیلا : اما من شب باید حتماً بخوابم .
سهراب شبی در تنهایی را برای خود متصور می شود و در حالی که فقط صدای موتور اتوبوس را می شنود .
لیلا به سهراب می گوید ببین سهراب برایمان فیلم گذاشتند و هر دو به تلوزیون خیره می شوند .
سهراب : باز هم از این فیلم های ایرانی مسخره و لیلا هم تایید می کند .
اما باز هم هر دو به تلویزیون خیره می شوند .
سهراب پیش خود فکر می کند مردهای عقبی به آنها مسلط هستند ، حرفهای آنها را می شنوند و جوانهای جلویی بنظر نمی آید ، اما شاید آنها هم گوش های خود را تیز کرده اند .
خودش سعی می کند ببیند می تواند صدایی از آنها بشنود ، می شنود اما به صورت زمزمه .
لیلا به سهراب می گوید چرا آنقدر ساکتی ، حرفی بزن آخر .
سهراب می گوید آخر چه بگویم ، لیلا به زوج های کناری اشاره می کند و می گوید ببین چقدر با هم حرف می زنند .
سهراب می خندد و می گوید عجب الگوی شرقی جالبی .
لیلا : چرا شرقی !
سهراب : آخر آنها در شرق ما نشسته اند .
لیلا می گوید : فکر کردم مرا به کمونیست بودن متهم می کنی .
سهراب : یعنی هر چیزی که از شرق بیاید کمونیست است .
سهراب : حالا شرق بهتر است یا غرب ؟
لیلا با خنده می گوید نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی اونم از نوع ایرانی و سهراب از ته دل می خندد .
سهراب : اما باور کن من می تونم ثابت کنم که مملکت ما نه جمهوری است نه اسلامی و نه دیگر ایرانی !
لیلا : این آخری رو دیگه زیاده روی کردی
سهراب : یعنی در کشوری که بیشتر اسمهای عربی است ، قوانین عربی است ، سریالهای تاریخی هیچ وقت ایرانی نیستند بلکه تاریخ عرب است ، اماکن تاریخی به زیر آب می روند ، تخریب می شوند ، روی آن یادگاری می نویسند و .....
این کشور در ایرانی بودنش باید شک کرد .
لیلا سریع گفت : سهراب من آخر نفهمیدم دین تو چیست ؟!
سهراب مکثی کرد و از پنجره تاریکی بیرون را خیره شد .
اتوبوس مرتب بالا و پایین می شد . زوج کناری تازه حرفهایشان گل کرده بود ، سهراب متوجه دختری شد که تنها روی صندلی نشسته در حالی که صندلی کناریش خالی است .
نیمرخ عجیبی داشت نه اینکه زشت یا زیبا باشد ، پیچیده می نمود .
جلوتر او دختری کناره مادرش نشسته بود و مرتب بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد . صندلی کناریش دو تا پسر جوان نشسته بودند .
سهراب به آنها خیره بود و حرکات و رفتارشان را تحلیل می کرد ، لیلا متوجه شد و گفت سهراب باز هم که ساکت شدی !
سهراب به لیلا گفت : تو به یک دستگاه صوتی نیاز داری .
لیلا گفت : سهراب تو از من خسته شده ای ؟ سهراب جواب داد باز هم شروع شد ، این حس حسادت لعنتی در میان شما دخترها کی قرار است به پایان برسد ، همه مسائل خود را فدای آن می کنید ، تنها چیزای که برایتان مهمه !
لیلا: تو هم نماینده ی مردها هستی ، آنها هوس باز ، بی نظم ، جسور و ..... هستند .
سهراب : اما هیچ چیز مطلق نیست .
لیلا بهتر موضوع عوض بشه
سهراب : نه من می خواهم بدانم چرا شما خانم ها به خودتان هم در این جامعه احترام نمی گذارید ؟
لیلا خونش به جوش می آید باید با تمام توان از قشر خود دفاع کند .
اتفاقاً این شما هستید که باعث این مسئله شده اید شماها قدرت را دست گرفته اید و بی رحمانه دیکتاتوری می کنید .
سهراب : آری و موقعه رای گیری شما خانم ها بدون کوچکترین فکری به همان مردها رای می دهید در حالی که حتی یک زن کاندیدای ریاست جمهوری نیست ، نکته جالب اینکه حتی یک زن وزیر هم نیست و اگر هم در آینده بشود ، حتماً یک زن تربیت شده است .
لیلا فکر می کند که حرفهای سهراب اگر بدون تندی بود و با آرامی بیان می شد نزدیک به حقیقت بود .
اما نباید شکست بخورد باید دفاع کند ، اما از چه کسانی ، از کسانی که مسخ شده اند .
چگونه می تواند دفاع کند ، نه یعنی همجنسان من مسخ شده اند ؟ نه آنها در آرامش ظاهری هستند ، آنها از درون می سوزند .
آری این بهتر است مثل خود من .
لیلا به سهراب می گوید کاش برایم خوردنی بگیری
سهراب آرام می شود و می گوید اگر اتوبوس ایستاد حتماً
سهراب به لیلا می گوید : دیگر فیلم نمی گذارد
لیلا : نه اگر هم قرار باشد بگذارد فیلم هندی می گذارد .
سهراب :
برای چه اینقدر فیلم هندی در این مملکت مورد توجه است .
لیلا : چون مردم علاقه زیادی دارند . مثل همان ترانه های بی معنا با آهنگهای شاد باشی مزخرف که همه دوست دارند .
سهراب ، حتی آهنگهای عاشقانه ای که عشق را به فراموشی سپرده اند .
لیلا : ما چقدر پست شده ایم .
سهراب می بیند مردی که پشت سر لیلا نشسته است دستش را روی صندلی لیلا گذاشته است و اگر لیلا کامل تکیه دهد دست آن مرد به سر لیلا برخورد می کند .
به خود می گوید آیا لیلا از این برخورد ناراحت می شود ؟ و به لیلا گزارش می دهد .
لیلا حتماً حواسش نیست ، اما سهراب باید اقدامی بکند .
سهراب به خود می گوید آیا باید به آن مرد تذکر بدهد ؟
یا باید بدون هیچ حرفی دستهایش را روی صندلی بردارد و اگر حرفی زد به او مشتی پرت کند ؟
آن مرد خودش دستش را بر می دارد و سهراب خیالش راحت می شود .
اتوبوس برای صرف شام می ایستد مسافران به درون یک رستوران کثیف هجوم می آورند ، آنجا خیلی شلوغ است .
لیلا چندشش می شود و سهراب سریع یک میز پیدا می کند ، موزاییک ها روغن گرفته ، انسانهای متفاوت با لباسهای متفاوت ، بوی بد سیگار ، یک نفر آن طرف عطسه می کند و در این گیرو دار بساط دختر بازی و پسر بازی هم فراوان هستند .
دختران آنتیک که گویا خود را در رستورانهای پاریس و در میان افراد متشخص یافته اند ، با طنازی فراوان گام بر می دارند در حالی که چشم هایشان حرکاتی عشوه گرانه دارد .
لیلا هم اینها را که می بیند تعجب می کند و نظر سهراب را به آنها جلب می کند .
افرادی با خانواده می آیند و در این لجن آباد تقاضای جوجه کباب می دهند .
سهراب تند تند غذا می خورد لیلا هم بی اشتها است .
سهراب می گوید : سریع برویم دستشویی تا شلوغ نشده
لیلا می گوید ببین چه خبره چه صفی
سهراب : باید ایستاد چاره ای نیست ما نیازمند همین 4 تا خراب شده ی با بوی گند هستیم .
از هم جدا می شوند سهراب مراقب لیلا هست مثل یک محافظ
مردی که جلو سهراب ایستاده می گوید یعنی نمی شود از این زمین های خالی چند دستشویی دیگر هم بسازند و یک سرویس بهداشتی مرتب فراهم آورند ، چرا هیچ وقت اینجا تغییر نمی کند .
و سهراب در دلش می گوید کاش بروم و زودتر کارم را تمام کنم و آنوقت که شلوارم را پوشیدم روی دستشویی بنویسم انرژی هسته ای حق مسلم ماست .
سهراب سرانجام کارش به پایان می رسد و از میان حجم انبوه و بو بیرون می آید در حالی که مثانه اش خالی است .
لیلا هم بیرون ایستاده و منتظر اوست .
سهراب : عجب دسشویی هایی
لیلا : فقط مقداری از رستوران کثیف تر بود .
هنوز در اتوبوس باز نشده بود .
سهراب : هر وقت ما برای چند لحظه میان آدم ها می ایستیم سیل نگاه ها با انواع مقصودها به ما هجوم می آورند .
لیلا : کاریش نمی شه کرد ، باید توجهی نکنیم .
سهراب در فکر فرو می رود و در عالم خیال خود را می بیند که تنها به این رستوران آمده و روی یک میز می نشیند و در حالی که مشغول غذا خوردن است یکی از آن دخترهای آنتیک
سهراب هم می گوید : نه نه مسئله ای نیست ، و آنوقت آن دختر برایش حرفها می زند و عشوه ها می آید و در آخر سهراب به او می گوید کجا می روید و دختر می گوید به طرف دستشویی و سهراب که مسخ شده است می گوید می توانم تا دستشویی همرایتان کنم ؟!
لیلا می گوید سهراب در اتوبوس باز شد ، سهراب باز به عالم واقعیات باز گشته ، به خودش می گوید نه خدای من هر چه قدر اگر دیرتر سوار اتوبوس شویم نگاههای بیشتر را باید تحمل کنیم ، آنها سوار می شوند بازهم از آنالیز گرهای چشمی عبور می کنند و به صندلی هایشان می رسند و آن مردی که پشت سر لیلا نشسته باز هم دستش روی صندلی است .
سهراب پر از نفرت می شود ، اما باز هم خودش دستش را بر می دارد .
اتوبوس به راه می افتد ، اکنون نوبت خواب است لیلا هم خوابش می آید ، دو مرد جوانی که در ردیف جلو نشسته اند صندلی خود را می خوابانند و جای پای سهراب و لیلا را تنگ می کنند .
لیلا می گوید : اوووو
و سهراب می گوید نور الا نور شد .
لیلا سرش را روی شانه های سهراب می گذارد و افراد درون اتوبوس هر کدام به نوعی لنگشان را هوا می کنند تا بخوابند ، اما سهراب جزء آن افرادی است که خوابش نمی آید و آماده است یکجا بنشیند و در طول شب رویا پردازی کند ، فکر کند و شاید کمی هم چرت بزند .
لیلا خوابش می برد ، سهراب دوباره افراد داخل اتوبوس را نگاه می کند ، پیرمردی که پشت سرش خوابیده بلند بلند خرناس می کشد ، اتوبوس به بالای کوه ها می رود و گوش ها کیپ می شوند .
دختری که دو تا صندلی گرفته هیچ حرکتی نمی کند انگار که مرده است ، اما دختر جلوی اون به اندازه سه نفر تحرک دارد .
سهراب دوست دارد پی به رمز و راز این تحرکها ببرد و پی به بی حرکتی آن عقبی .
اتوبوس خیلی بالا و پایین می شود و همه جا تاریک است .
ناگهان صدای بلندی می گوید ها ...... صدای مردانه ای که ناگهان منفجر می شود از ته اتوبوس به گوش می رسد و کمک راننده و راننده جا می خورند .
لیلا هم از خواب می پرد و افراد اطراف در حالت خواب و بی خوابی گیج به اطراف نگاه می کنند تا شاید منبع صدا را بیابند .
کمک راننده از کنار راننده بلند می شود و به دنبال منبع صدا می گردد ، از سهراب می پرسد صدا را شنیده ای ؟ از کجا بود ؟
سهراب گفت : فکر کنم از ته اتوبوس و کمک راننده با پرس و جو به ته اتوبوس رسید و مردی گفت من بودم و نفر کناری آن مرد گفت خواب دیده .
کمک راننده خندید و در حالی که می خندید گفت فکر کنم در خواب خرش را گم کرده باشد .
سهراب و لیلا قاه قاه می خندیدند .
و بعد از 15 دقیقه باز هم به حالت قبلی بر می گردند .
لیلا گفت سهراب وقتی من خوابم خوب برای خودت دخترها را نگاه می کنی ؟
سهراب گفت : ای بابا اگر خیلی نگرانی چرا پس می خوابی
لیلا گفت : نه من به تو اطمینان دارم ، در ضمن اگر دوست داشتی تا صبح نگاه کن ، هیچی از من کم نمی شود .
سهراب گفت : مطمئنی
لیلا : سهراب چرا تو نمی خوابی ؟
سهراب : تو بخواب من فعلاً بی خوابی زده به سرم
لیلا می گوید سهراب اگر من بمیرم تو چه کار می کنی ؟
سهراب فکر کنم اول خاکت می کنم بعد یک دسته گل قرمز می گزارم روی قبرت ، بعد هم تو را تنها می گذارم با فصل های سال با قبرستان و مرده هایش و هفته ای یک بار می آیم و
باز برایت گل می آورم ولی دفعه بعد این گل را من نمی گذارم بلکه نامزد جدیدم این محبت را در حقت می کند .
لیلا : از تو بعید هم نیست .
لیلا ساکت می شود و سهراب می گوید اگر من بمیرم تو چه می کنی ؟
لیلا : سریع خودم را بهت می رسونم
سهراب : نه مثل اینکه تو ول کن ما نیستی
لیلا : تو آزادی سهراب
سهراب : شروع شد . خیلی ممنون که آزاد هستم .
لیلا : باور نمی کنی
سهراب : باشد پس با اجازه من برم پیش آن خانم تنها بنشینم .
لیلا ناراحت می شود سرش را روی صندلی می گذارد و رویش را بر می گرداند .
سهراب می گوید : ناراحت نشو ، شوخی کردم کی من رو می خواد جزء تو
اما لیلا به خواب رفته ، خواب می بینه که مرده و در و در حالی که مرده فکر می کند حالا سهراب چه کار می کند آیا با نامزدش می آید ! و یک دسته گل سرخ ؟
و در حالی که در اطراف قبرش گردش می کند سهراب را می بیند که تنها نشسته ، می دود به سویش و به خود می گوید سهراب با هیچ کس نیست و از این مسئله خوشحال می شود ، سهراب تنها به مزار من آمده ، کاش صدایم را می شنید . سهراب سهراب سهراب ....
اما ناگهان سهراب بر می گردد و می گوید لیلا چقدر دیر کردی من سالهاست که اینجا منتظر تو هستم .
لیلا از خواب می پرد و سهراب را در حال تخمه خوردن می یابد و دستانش را می گیرد و به سهراب می گوید خیلی دوستت دارم .
سهراب با تعجب می گوید امان از تو
و لیلا باز آرام آرام به خواب می رود اما این بار دستان سهراب را گرو می گیرد .
سهراب مراقب همه چیز است ، مرد پشت سر لیلا خوابید
اتوبوس آرام حرکت می کند و کوه ها را در می نوردد
زوج جوان در صندلی کناری کاملاً به خواب رفته است .
سهراب به درها خیره می شود و با خود می گوید در این شب بی ستاره ته این دره های سیاه چه می گذرد و یا روی قله آن کوه ها
اگر تنها در این شب روی یکی از این کوه ها باشد چه می کند
سهراب حس می کند اگر در این شب در تنهایی روی آن کوه بود بیشتر از همیشه به حقارت خود پی می برد و بهتر از همیشه می فهمید انسانی است که تا پایان راه برایش وقت زیادی نمانده .
آیا زندگی میان این همه آدم در جامعه انسانی برایش ترسناک تر است یا در ته آن دره در ظلمت شب روی نوک آن کوه در تنهایی ؟
سهراب خوابش می آید اما نگران است ، امنیت و آرامش برای خواب او فاکتورهای اساسی هستند .
اما ما همه همسفریم و مسافران یک اتوبوسیم ، همه چیز مرتب است و سهراب می خوابد .
دم دمای صبح سهراب از خواب بیدار می شود و لیلا با تکان های سهراب به او می پیوندد .
لیلا : تو هم خوابیده بودی
سهراب : آره خوابم برد
لیلا : فکر کنم یک ساعت دیگه برسیم
باز هم دست آن مرد پشت صندلی لیلا است
سهراب به لیلا می گوید باید این بار برخورد جدی کنم و لیلا با نگاه تندی به آن مرد به او می فهماند که دستش تا به حال خیلی مزاحم بوده
سهراب که می بیند موضوع به پایان رسیده ، می گوید حد و حدود خود را نمی دانند فقط یاد گرفته اند که پرو باشند و متوقع .
سهراب : در این دنیا هیچ وقت خوشحالی برایم نهادینه نشده است .
اما غم و درد و غصه از در و دیوار می بارد و ماندگاریش از هر چیز دیگری بیشتر است .
آنگاه باز هم به انسانهای درون اتوبوس نگاه می کند و در ذهنش به آدمهای یک خیابان شلوغ فکر می کند و به آن رستوران کثیف و توالت های آن و می گوید : این همه آدم ، این همه آدم
سهراب به لیلا می گوید اگر کل اتوبوس دیشب به دره می افتاد به نظرت چه بر سر آدم های دیگر می آید ؟ و یا چه چیزی تغییر می کرد ؟
لیلا کمی فکر می کند و در یک کلمه خلاصه می گوید ! هیچ !
سهراب : من هم یک آدم میان این همه آدم هستم
و لیلا می گوید : من یک آدم در کنار تو هستم
آنها به مقصد رسیده بودند .
لیلا می گوید در گذشته وقتی انسان از یک محفل یا جمعی خارج می شد شخصی یا عده ای به واسطه ی رفتار بلند مرتبه اش در ذهن آدمی به زیبایی به یادگار می ماند .
اما امروز فقط باید سعی کنیم که زودتر وقایع را فراموش کنیم .
آنها از اتوبوس پیاده می شوند سهراب پلاک را به کمک راننده می دهد ساک را تحویل می گیرد و این بار بدون اینکه با کمک راننده خداحافظی کند دست در دست لیلا در صبح یک روز خنک از پیاده روی سنگ فرش شده و از کنار درختان به راه افتادند و در شلوغی آدم های دیگر گم می شوند .
پایان
اشکان ۴۱۹
پاییز ۸۵
سراسر زندگیم را حوادث گنگ و مبهمی به هم پیوند میداد كه سر انجام هر كدام درد گریز ناپذیری بود. این رشته های نامفهوم كه هر امروزی را به فردا میرساند، زهر تلخی از جام پر نقش و نگار حیات بی سرو پای من بودند. در این میان تنها میتوانم شبی را بیاد بیاورم كه ستاره اقبال ناگهان از پشت ابرها خارج شد و چشمكی زد.
دقیقاً ده ماه و شش روز بود كه تو را ندیده بودم. در این مدت نه یك لحظه صدایت، نه یك خط زیبا، كوچكترین نشانی از تو نبود. آن شب به فكر دارویی -هرچند موقت- برای فراموشی بودم. شراب سرخ در پیمانه لب پریده ای میچرخید و یك به یك به جان خسته ریخته میشد. كم كم دنیا سست و بی پایه شد. همه چیز در حال حركت بود. در آن حالت بین زمین و آسمان دیگر هیچ چیز با با چیز دیگری ارتباط ندارد. جرئت گذاشتن اشیاء روی میز از انسان سلب میشود. در عالم مستی كدام میز صاف و متعادلی را میتوان یافت؟ همین طور كه اجسام از تعادل خارج میشوند انسان هم از این حالت بی معنی و گول زننده اش خارج میشود و به اصلش میرسد. وقتی شدی "مستی و راستی" در آن لحظه خودت هستی.
مستی من به راستی رسیده بود. بی اختیار جذب چیزی شدم كه هر ذره از وجودم آنرا تقاضا میكرد. با حركتی زیگزاگی خودم را به حمام رساندم و برگشتم. حال در دستم تیغ برنده ای بود كه مرا به همان چیزی كه هستم بدل میكرد. تیغ تیزی كه نقاب زندگی را از چهره جسدی متحرك میزدود. به بالای سرم نگاه كردم، به طناب داری كه همیشه آماده پذیرایی از من بود. روزی این طناب را برای محاكمه و اعدام خودم بسته بودم. همیشه از این طناب میترسیدم. نه از مرگ كه این طناب. تصور هیكلی كه از طناب آویزان شده و برای آخرین قطره زندگی دست و پا میزند مو بر تن هر جنبنده ای راست میكند. وحشتم از این بود كه ناگهان این زندگی را ترك كنم و در لحظه آخر به من بخندد كه ببین، داری برای یك لحظه بیشتر تقلا میكنی.
امّا این تیغ با بریدن رگها پیغام دیگری را به همراه می آورد. خون آهسته آهسته از بدن خارج می شود و شیره زندگی به همین آهستگی میخشكد. همه چیز تار و مبهم میشود و رنگ خاكستری به نرمی رو به سیاهی میرود. میشود به جوی سرخ رنگ حیاط خود خیره شد و با شادی وصف ناپذیری شاهد پایان آن بود. تیغ بهترین راه است. اینطور میتوانم با آخرین قطره به زندگی بخندم كه ببین، برای یك لحظه ات هم تقلا نمیكنم.
در این افكار بودم كه بلند شدم و دوباره با حركتی زیگزاگی خودم را به در رساندم. میخواستم در را قفل كنم تا كسی نتواند مزاحم تقلایم برای حذف ثانیه ها شود. ناگهان در باز شد و تصویر دو چشم سیاه سحرم كرد. چشمهایم را مالیدم. شاید این هم از خواص دنیای نامتعادل مستی باشد. چشمها را باز كردم.
تو بودی، همینطور زل زده بودی به من میخندیدی، حتی نتوانستم سلام كنم، تنها توانستم خودم را كنار بكشم تا وارد خانه ام شوی.
آن شب برای اولین بار احساس كردم كه مرده ای متحرك نیستم. مثل خونی كه از رگها جاری میشد و همه چیز را سیاه میكرد شده بودی. امّا برعكس، از چشمهایت چیزی به من سرایت میكرد كه رنگ خاكستری را به رنگهایی شاد تبدیل میكرد. سبز؟ آبی؟ سرخ؟ نیلی؟ نه هرگز، هیچ كدام از این رنگها لیاقت وصف حالت چشمانت را ندارد. رنگی را جاری كرده بودی كه هیچ رنگین كمانی در رویاهایش هم ندیده است.در سكوتم، به سكوتم میخندیدی، بی اختیار سنگینی لحظه شرم را شكستم و سلام كردم.
این سلام آغاز شبی شد كه برای اولین بار طعم لبخند را چشیدم. یك ساعت بعد مثل بچه ها دور اتاق میدویدیم و بازی میكردیم. موقع دویدن پایت به پیمانه و ظرف شراب خورد و آنها را شكستی. من همینطور میخندیدم و به شادی كودكانه ات خیره شده بودم. بعد نشستیم كنار هم تا با هم چهار كلمه جدی صحبت كنیم ولی كارمان به كتك كاری با بالشت كشيد. آنقدر محكم توی سرم زدی كه كه بالشت پاره شد. پرهای سفید در هوا میچرخیدند و روی سرمان میریختند. مشاهده این برف سفید عاشقانه همراه با صدای خنده دلربای تو معجونی از همه شادی های دنیا را ساخته بود.
آن شب آنقدر دویدیم تا از پا افتادیم. بعد نشستیم و با هم حرف زدیم. تو از من میگفتی و من از تو. چقدر خوش گذشت شنیدن صدایت، چه لحظه های زیبایی بود وقتی كه سراپا گوش میشدی. آنقدر حرف زدیم كه خوابت گرفت. گفتی شب بخیر و كنارم دراز كشیدی. از پنجره به بیرون نگاه كردم، زمان آنقدر زیبا گذشته بود كه متوجه طلوع آفتاب نشده بودیم. دستت را گرفتم تا چیزی بگویم امّا تو مثل گنجشكهای ناز و معصوم خوابیده بودی، حتی از چشمهای بسته ات هم چیزی به من سرایت میكرد. چشمهایم را بستم و برای اولین بار در زندگیم با خیال آسوده، با آرامشی شگفت خوابیدم. وقتی كه بیدار شدم دنیاي اطرافم كاملاً در تعادل بود. متوجه شدم كه تمام شب بالشتی را بغل كرده بودم. همه اش رویا بود.
آه ، عجب دنیای مسخره ای ، تا چند مدت پیش همین اطراف بود این آخر عمری همه چیز برایش سخت شده بود ، حتی آب خوردن .
یک آدم دیگه ، مثل بقیه آدمها از اینجا رفت .
آن همه احساس و رفتارها ، آن همه فکر و گفتارها ، آن همه روزهای روشن و تیره ، نفس کشیدن ، همش رو مثل یک لاشه انداختند تو سردخونه .
وقتی گوشتهای آویزان شده توی قصابی ها رو می بینم یادم به اون می افته ، چرا خودمون رو گول می زنیم ، مگر ترکیبات گوشت یک انسان با چهار پا چقدر فرق می کند؟
انداختنش توی سردخونه خون توی بدنش کبود شده بود ، چشماش مثل چشمهای کله گاوه مرده مصنوعی و بی فروغ شده بود ، اگر با انگشتام چشماشو کامل باز می کردم بعد انگشتام رو از روی چشماش بر می داشتم ، به حالت نیمه باز در می اومدند ، اون رو آروم آروم بردند زیر خاک ، یک مشت خاک هم ریختند روش ، یک عده انسان هم طبق معمول تا اسم مرده شنیده بودند خودشان رو به او رساندند و های و هوی راه انداختند و در ضلع گرما با مرده عزیز شده چه حرفها که نمی زدند ، دریوزگان ( گداها ) هم خود را هر لحظه برای حمله به میوه ها و شیرینی های که روی خاک گذاشته بودند آماده می کردند ، بوی بخور ، صدای قرآن ، خیل زنان با چادرهای مشکی و گرما و گرما ...
اینها مواردی بود که از آن خاکسپاری به ذهن داشتم .
یادم به روزهایی افتاد که کنارش می خوابیدم اون روی تختش و من روی زمین ، پایین زیر تخت کنار او .
یاد بوی خوش عجیب اتاقش به خیر ، از وقتی مرده پیش خودم فکر می کنم که وقتی روزهای آخر نمی تونست خودش بره دستشویی و براش لگن میگرفتن ، بوی اتاق چه جوری شده بود ؟ یعنی می شود در آن اتاق هم بوی بد نفوذ کرده باشد ؟
آری ! واقعیت بدن پر از زشتی ما حقیقت بدن بد بوی ما انکار ناپذیر است .
وای که اگر یک هفته این بدنمون رو حمام ندیم چه افتضاحی می شه ، واقعاً باید باور کنیم که مسبب بوی بد این دستشویی ها ما هستیم ، چقدر باید بوهای طبیعی و مصنوعی مختلف را روی خود بپاشیم تا بوی بدنمان عوض شود .
وقتی یکی بهم می گه چه بوی خوبی می دی باید بهش بگم که من این بو رو نمی دم این عطر منه که این بو رو میده .
بگذریم همش تمام شده ، حالا اون چند ساله زیر خاکه ، بعضی ها می گن راحت شد ، بعضی ها می گن عمرش رو کرده بود ، بعضی ها هم به من می گن مگر مرده پرستی که اینقدر فکر این چیزها رو می کنی .....
مرگ حق است . ...
مرگ اگر حق است حتماً زندگی هم زور است و حق ما از یک زور نشأت گرفته ، دلم نیومد بگم زندگی زور است ، آخه من هم توی این خراب شده تعلقاتی دارم ، لعنتی آدم رو گیر می ندازه ، بعد از این چند سال الان که فکر می کنم می بینم هر سال دیگری که از مرگش می گذره خاطرات او بیشتر فراموش می شه .
آدما دیگه زیاد راجع به او فکر نمی کنند ، حتی خاطرات جمع و جور و خلاصه شده که از او به جا مانده بود داره ته می کشه ، راستی فکر می کنم تا حالا دیگه عملیات تجزیه بدنش کامل شده باشه ، در واقع اون از دو طرف تجزیه شد یکی جسمی و دیگری افکار و احساساتی که در دنیا به جا گذاشته بود .
قسمت ما هم می شده .