تبليغاتX
مو به مو
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی

 

 

 

 

متن نامه اکبر گنجی و سیصد تن از روشنفکران جهان به دبیرکل سازمان ملل

 

 منبع

 

اكبر گنجى هفته گذشته متن نامه‌ای را در اعتراض به سياستهاى تهديدآميز امريكا عليه ايران و همچنين در اعتراض به سياستهاى رژيم جمهورى اسلامى در زمينه نقض حقوق بشر به معاون دبيركل سازمان ملل تقديم كرد. خبر مربوط به اين نامه هفته پيش از طريق رسانه ها پخش شد. اكنون متن اين نامه كه امضاى سيصد تن از روشنفكران جهان را به همراه دارد در زير به نظر شما می‌رسد.


عاليجناب بانكى مون، دبير كل محترم سازمان ملل

مردم ايران از نظر
‎ ‎‏"موقعيت بين المللى" و "وضعيت داخلى" در شرايط ويژه‌ای به سر می‌برند. از نظر بين ‏المللى خطر حمله نظامى آمريكا و تحريم هاى گسترده شوراى امنيت آنان را تهديد می‌كند و از نظر داخلى ، يك حكومت ‏خودكامه،‎ ‎از طريق سركوب سازمان يافته ، گسترده و مداوم آنها را در شرايط مرگ و زندگى زندانى كرده است. ‏

دولت آمريكا طى نيم قرن گذشته نه تنها هيچگاه به رشد دموكراسى در ايران كمك نكرده است، بلكه در تمام ‏طول اين سالها تمام سياست ها و اقداماتش به زيان نيروهاى دموكرات و آزاديخواه ايرانى بوده است. كودتا عليه دولت ملى ‏مصدق، و حمايت بى دريغ از رژيم خودكامه شاه به عنوان ژاندارم آمريكا در خليج فارس تنها گوشه‌ای از آن سياست ‏نادرست است. رويارويى دولت هاى آمريكا و ايران طى سه دهه گذشته، شرايط را براى نيروهاى آزاديخواه و مدافع حقوق ‏بشر ايرانى بسيار دشوار كرده است. رژيم ايران در اين شرايط به بهانه خطرات ناشى از اقدامات دولت آمريكا ، نيروهاى ‏نظامى – امنيتى را بر سر كار آورده ، تمامى منابع اطلاع رسانى مستقل داخلى را تعطيل نموده ، و فعالان حوزه حقوق بشر ‏را به نام عوامل دشمن سركوب می‌نمايد. دولت آمريكا با تصويب بودجه‌ای براى كمك به دموكراسى در ايران كه در واقع ‏صرف هزينه هاى مربوط به نهادها و رسانه هاى رسمى وابسته به دولت آمريكا شده است، اين فرصت را براى دولت ‏ايران فراهم آورده است كه مخالفان خود را مزدور دولت آمريكا بخواند و با دستان گشوده آنها را سركوب نمايد. از سوى ‏ديگر، حتى سخن گفتن از "احتمال" حمله نظامى به ايران هم كار را بر آزاديخواهان و مدافعان حقوق بشر در ايران ‏دشوار می‌كند. هيچ ايرانى‌ای حاضر نيست شرايطى مشابه عراق يا افغانستان براى ايران پيش آيد. همچنين نيروهاى ‏دموكرات ايرانى با نگرانى عميقى حمايت برخى محافل آمريكايى را در حمايت از حركتهاى تجزيه طلبانه در ايران شاهدند. ‏حفظ تماميت ارضى ايران، براى تمامى مبارزان دموكراسى و حقوق بشر در ايران مهّم است. ما دموكراسى را براى ‏ايران و تمام مردم ايران می‌خواهيم. و در عين حال بر اين باوريم كه تجزيه كشورهاى منطقه خاورميانه به آشوب هاى ‏گسترده و طولانى مدّت منطقه‌ای دامن خواهد زد. دولت آمريكا براى كمك به فرايند دموكراتيك شدن منطفه خاورميانه ‏مى تواند به برقرارى صلحى عادلانه ميان اعراب واسرائيل كمك نمايد و امكان تشكيل يك دولت واقعاً مستقل فلسطينى را ‏در كنار دولت مستقل اسرائيل فراهم آورد. حلّ عادلانه مسأله اعراب و اسرائيل و تشكيل دولت مستقل فلسطينى، بزرگترين ‏ضربه را به بنياد گرايى و تروريسم در منطقه خاورميانه وارد خواهد آورد.‏

آقاى دبير كل

موقعيت خطرناك بين المللى ايران و پيامد هاى نزاع دولت ايران با دنياى غرب، توجه جهانى ، خصوصاً سازمان ‏ملل را از شرايط غير قابل تحملى كه رژيم ايران براى مردم ايران پديد آورده، به كلى منحرف كرده است. نزاع بر سر ‏تعليق غنى سازى اورانيوم نبايد موجب فراموشى اين نكته شود كه انقلاب مردم ايران در سال
۱۹۷۹ اگرچه انقلابى مردمى ‏بود اما به هيچ وجه به شكل گيرى نظامى دموكراتيك و ملتزم به حقوق بشر نينجاميد. دولت ايران، يك دولت بنياد گراى ‏مذهبى است كه حوزه خصوصى را به رسميت نمی‌شناسد ، جامعه مدنى را سركوب و حقوق بشر را پايمال كرده و می‌كند ‏‏. هزاران زندانى سياسى در دهه اول انقلاب بدون حق دسترسى به دادرسى عادلانه اعدام شدند و دهها دگرانديش و دگرباش ‏طى دهه دوم پس از انقلاب اسلامى ترور گرديدند. مطبوعات مستقل بى وقفه توقيف و روزنامه نگاران راهى زندانها می‌‏شوند. تمام سايت هاى اطلاع رسانى فيلتر می‌شود و كتاب ها يا اجازه انتشار نمی‌يابد يا پيش از انتشار به تيغ سانسور شديد ‏سپرده می‌شود. زنان ايرانى در شرايط كاملاً نابرابر با مردان قرار دارند، و هنگامى كه برابرى حقوقى خود را مطالبه می‌‏كنند، به اتهام اقدام عليه امنيت ملى به انواع فشارها و مجازاتهاى غير قانونى از جمله زندان محكوم می‌شوند. در دهه ‏آغازين قرن بيست و يكم هنوز مجازات سنگسار(بدترين نوع شكنجه توأم با مرگ) از جمله مجازاتهايى است كه مطابق ‏قانون در حقّ پاره‌ای شهروندان ايرانى اعمال می‌شود. گروهى از معلمان ايرانى كه براى بهبود وضعيت معيشتى خود ‏دست به اعتراضاتى مدنى و مسالمت آميز زده بوده اند، از كار اخراج شده اند، و شمارى از آنها به مناطق دورافتاده تبعيد و ‏يا مظلومانه به زندان افكنده شده اند. كارگران ايرانى ازحق تشكيل اتحاديه هاى كارگرى مستقل از دولت محروم اند. ‏كارگرانى كه براى احقاق حقوق صنفى خود تقاضاى تأسيس اتحاديه هاى كارگرى را دارند مورد ضرب و شتم قرار می‌‏گيرند و به زندان افكنده می‌شوند. دانشجويان ايرانى طى سالهاى گذشته بيشترين هزينه ها را راه دفاع از آزادى و حقوق ‏بشر پرداخته اند. دستگاههاى امنيتى وابسته به دولت از ورود جوانانى كه منتقد عقايد رسمى حكومت اند به دانشگاهها ‏جلوگيرى می‌كند، و دانشجويانى كه از صافى گزينشهاى عقيدتى و سياسى به سختى عبور می‌كنند و به دانشگاه راه می‌‏يابند حقّ هيچ گونه فعاليت ناقدانه مسالمت آميز عليه دولت را ندارند، و در صورتى كه فعاليتهاى آنها مورد پسند صاحبان ‏قدرت قرار نگيرد، از دانشگاه اخراج می‌شوند، و حتّى در بسيارى موارد به زندان افكنده می‌شوند. همچنين جمهورى ‏اسلامى قريب به يك ربع قرن است كه اساتيد دگرانديش را از دانشگاهها اخراج كرده و همچنان می‌كند. از سوى ديگر، ‏در زندانهاى جمهورى اسلامى مخالفان را وادار می‌كنند كه به جرائم ناكرده اعتراف و از آنها ابراز ندامت نمايند، و آن ‏اعترافات ساختگى را كه تحت فشار انجام پذيرفته است به شيوه هاى استالينيستى در رسانه هاى عمومى به نمايش می‌‏گذارند. در ايران انتخابات رقابتى ، عادلانه و منصفانه وجود ندارد، و به جاى آن انتخاباتى فرمايشى و سرشار از تقلب ‏برگزار می‌شود. و حتّى كسانى هم كه به اين شيوه فرمايشى به پارلمان و قوّه مجريه راه می‌يابند امكان و اختيارى براى ‏تغيير و تحول ندارند. تمام اختيارات قانونى و فراقانونى در دست رهبر است كه به شيوه سلاطين خودكامه بر حكومت حكم ‏مى راند.‏

آقاى دبير كل

آيا جنابعالى مطلع ايد كه در ايران منتقدان و دگرانديشان و دگرباشان قانوناً از " حق حيات " محروم هستند؟ مطابق ‏ماده
۲۲۶ قانون مجازات اسلامى و تبصره ۲ ذيل بند ج قسمت ب ماده ۲۹۵ همان قانون هر كس هر شهروندى را ‏مهدورالدم تشخيص دهد حق دارد او را به قتل برساند.‏ ‏ طى ساليان گذشته دگرانديشان و دگرباشان بسيارى با استناد به اين ‏ماده به قتل رسيده اند و جنايتكاران در دادگاهها تبرئه شده اند. در اين شرايط هيچ دگرباش و دگرانديشى در ايران حق ‏حيات ندارد. چون مطابق احكام فقهى و قوانين جمهورى اسلامى دايره " مهدور الدم" بسيار وسيع است.‏
آيا جنابعالى مطلع ايد كه در ايران نويسندگان قانوناً ممنوع القلم می‌شوند. مطابق تبصره
۸ بند ۲ ماده ۹ قانون ‏مطبوعات، نويسندگانى كه به اتهام "تبليغ عليه نظام" متهم شود ، تا آخر عمر "حق هيچ گونه فعاليت مطبوعاتى را ندارند". ‏طى سالهاى گذشته تعداد زيادى از نويسندگان و روزنامه نگاران در دادگاهها به اتهام تبليغ عليه نظام محكوم شده اند. احكام ‏دادگاهها حاكى از آن است كه هرگونه انتقاد از نهادهاى حكومتى تبليغ عليه نظام محسوب می‌شود.‏

آقاى دبير كل

مردم ايران و نيروهاى آزاديخواه ايرانى در شرايط دشوارى زندگى می‌كنند. آنها به حمايت اخلاقى – معنوى ‏آزاديخواهان جهان و دخالت مؤثر سازمان ملل نياز دارند. ما حمله نظامى به ايران ، به هر دليل و بهانه‌ای ، را رد می‌‏كنيم. و در عين حال، از شما و تمام روشنفكران و آزاديخواهان جهان تقاضا و انتظار داريم كه حكومت ناقض حقوق بشر ‏در ايران را اخلاقاً محكوم نماييد، و خصوصاً از شخص جنابعالى به عنوان دبيركل سازمان ملل متوقعيم كه در جهت ايفاى ‏وظيفه قانونى خود حكومت ايران را به واسطه نقض گسترده مواد اعلاميه جهانى حقوق بشر، و نيز ساير تعهدات بين المللى ‏اش در رابطه با حقوق بشر مورد شماتت و توبيخ قرار دهيد. ما خصوصاً اميدواريم كه با دخالت سريع جنابعالى تمام ‏زندانيان سياسى – عقيدتى ايران كه روز به روز در شرايط دشوارتر و مصيبت بارى ترى قرار می‌گيرند از زندانها آزاد ‏شوند . ملّت ايران از خود می‌پرسند كه آيا شوراى امنيت سازمان ملل فقط براى تعليق غنى سازى اورانيوم قاطعيت و ‏كارآيى دارد، اما زندگى مردم ايران كه حقوق اساسى آنها روز به روز به نحو فزاينده مورد تعرض قرار می‌گيرد از منظر ‏آن شورا مهم تلقى نمی‌شود؟ آزادى، دموكراسى، و حقوق بشر حق مسلم مردم ايران است. ما ايرانيان اميدواريم كه ‏سازمان ملل و نيز تمام نهادها و افراد مدافع دموكراسى و حقوق بشر حمايت خود را از جنبش آزاديخواهى و دمكراسى ‏طلبى مردم ايران دريغ نكنند.‏

اكبر گنجى
۱۸سپتامبر ۲۰۰۷‏

۱- تبصره ماده ۲۹۵:" در صورتى كه شخصى كسى را به اعتقاد قصاص يا مهدورالدم بودن بكشد و اين امر بر دادگاه ثابت شود و بعداً معلوم گردد ‏كه مجنى عليه مورد قصاص و يا مهدورم الدم نبوده است ، قتل به منزله خطا و شبه عمد است. و اگر ادعاى خود را در مورد مهدورالدم بودن مقتول ‏به اثبات برساند قصاص و ديه از او ساقط است ". دفتر رهبر جمهورى اسلامى ايران طى نامه‌ای حكم وى را در اين خصوص به قوه قضائيه ‏ابلاغ می‌نمايد:" در موارد احكام قصاص صادره از محاكم در مورد ماموران و بسيجيانى كه در مقام انجام وظيفه شرعى يا به اعتقاد مهدورالدم يا ‏تحت عنوان نهى از منكر مرتكب قتل عمدى شده يا می‌شوند، مقام معظم رهبرى ضمن تشكر از اعمال حساسيت به موارد مذكور مقرر فرموده اند ‏هر مورد از اين قبيل با عنايت و تكيه برجهتى كه شايسته است موجب تبديل قصاص به ديه شود به معظم له منعكس گردد"( ياس نو ، ۲۷/۷ ۱۳۸۲)‏

امضاءكنندگان نامه


۱.‏ يورگن هابرماس
۲.‏ چارلز تيلور(دانشگاه مك گيل)‏
۳.‏ نوام چامسكى(دانشگاه ام.آى .تى)‏
۴.‏ رونالد دوركين(دانشگاه نيويورك)‏
۵.‏ رابرت بلا (دانشگاه كاليفرنيا،بركلى)‏
۶.‏ السدر مك اينتاير( دانشگاه نتردام)‏
۷.‏ اورهان پاموك (برنده ى جايزه نوبل ادبيات ۲۰۰۶)‏
۸.‏ ‏ جى.ام.كوتزى(برنده جايزه نوبل ادبيات ۲۰۰۳)‏
۹.‏ سآموس هآنى( برنده جايزه نوبل ادبيات۱۹۹۵) ‏
۱۰.‏ ناداين گوردايمر(برنده جايزه نوبل ادبيات ۱۹۹۱)‏
۱۱.‏ مريد كوريگال-ناگيره (برنده جايزه صلح نوبل ۱۹۷۶)‏
۱۲.‏ ‏ امبرتو اكو( نويسنده ، ايتاليا)‏
۱۳.‏ ‏ ماريو وارگاس يوسا ( نويسنده، پرو)‏
۱۴.‏ ‏ ايزابل آلنده( رمان نويس، شيلى)‏
۱۵.‏ ‏ رابرت دال(دانشگاه ييل)‏
۱۶.‏ ‏ مايكل والتسر(دانشگاه پرينستون)‏
۱۷.‏ ‏ شيلا بن حبيب (دانشگاه ييل)‏
۱۸.‏ ‏ كرونل وست(دانشگاه پرينستون) ‏
۱۹.‏ ‏ مايكل سندل( دانشگاه هاروارد) ‏
۲۰.‏ ‏ اريك هابسباوم(كالج بيربك، دانشگاه لندن) ‏
۲۱.‏ نانسى فريزر(دانشگاه نيواسكول)‏
۲۲.‏ ‏ فيليپ پتيت (دانشگاه پرينستون)‏
۲۳.‏ ‏ اسلاوى ژيژك(دانشگاه لوبليانا )‏
۲۴.‏ ‏ دانيل بل (دانشگاه سينگ هى يو) ‏
۲۵.‏ ‏ نيكى كدى(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۲۶.‏ ‏ مارشال برمن(دانشگاه شهر نيويورك)‏
۲۷.‏ ‏ هيلرى پاتنام (دانشگاه هاروارد)‏
۲۸.‏ ‏ رابرت پاتنام(دانشگاه هاروارد)‏
۲۹.‏ ‏ آلن راين(دانشگاه اكسفورد)‏
۳۰.‏ ‏ زيگموند باومن(دانشگاه ليدز)‏
۳۱.‏ ‏ ريچارد جى. برنشتاين (دانشگاه نيواسكول)‏
۳۲.‏ ‏ نيكولاس ولستروف(دانشگاه ييل)‏
۳۳.‏ ‏ طلال اسد (دانشگاه شهر نيويورك)‏
۳۴.‏ ‏ جاشوا كوهن دانشگاه استنفورد)‏
۳۵.‏ اندرو آراتو( دانشگاه نيواسكول) ‏
۳۶.‏ ‏ خوزه كوزونوا( دانشگاه نيواسكول)‏
۳۷.‏ ‏ چارلز تيلى(دانشگاه كلمبيا) ‏
۳۸.‏ ‏ ديويد هلد (دانشگاه ال.اس.اى ) ‏
۳۹.‏ ‏ جوزف راز( دانشگاه كلمبيا) ‏
۴۰.‏ ‏ كلاوس اوفه(دانشگاه هومبولت ، برلين) ‏
۴۱.‏ ‏ اگسل هونت(دانشگاه فرانكفورت)‏
۴۲.‏ ‏ خالد ابوالفضل(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۴۳.‏ ‏ نصر حامد ابوزيد( دانشگاه ليدن) ‏
۴۴.‏ ‏ عبداللهى النعيم (دانشگاه امورى)‏
۴۵.‏ ‏ سعد الدين ابراهيم(دانشگاه آمريكايى قاهره)‏
۴۶.‏ ‏ عبدالقادر طيب( دانشگاه كيپتاون) ‏
۴۷.‏ ‏ زكيا سليم(دانشگاه ايالت ميشيگان )‏
۴۸.‏ ‏ استنلى هافمن(دانشگاه هاروارد) ‏
۴۹.‏ ‏ هنرى لوئيس گيتس (دانشگاه هاروارد) ‏
۵۰.‏ ‏ چالرز اس. مير(دانشگاه هاروارد)‏
۵۱.‏ ‏ سارا روى(دانشگا هاروارد)‏
۵۲.‏ ‏ ويليام ا. گراهام(دانشگاه هاروارد)‏
۵۳.‏ ‏ الين برنارد(دانشگاه هاروارد) ‏
۵۴.‏ ‏ الكساندر كيسار(دانشگاه هاروارد)‏
۵۵.‏ ‏ فريد ايزاك(دانشگاه هاروارد) ‏
۵۶.‏ ‎ ‎هاروى كاكس(دانشگاه هاروارد)‏
۵۷.‏ ‏ عمران گورشى (دانشگاه هاروارد)‏
۵۸.‏ جان ترومپ بور(دانشگاه هاروارد)‏
۵۹.‏ ريچارد فالك(دانشگاه پرينستون)‏
۶۰.‏ ‏ كوامه آنتونى آپايا(دانشگاه پرينستون )‏
۶۱.‏ ‏ آلكساندر نهامز(دانشگاه پرينستون)‏
۶۲.‏ ‏ آنه مارى اسلاتر(دانشگاه پرينستون) ‏
۶۳.‏ ‏ جفرى استوت(دانشگاه پرينستون)‏
۶۴.‏ ‏ ميرهام كانكلر(دانشگاه پرينستون)‏
۶۵.‏ ‏ پارسا كترجى(دانشگاه كلمبيا)‏
۶۶.‏ ‏ تاد گيتلن(دانشگاه كلمبيا)‏
۶۷.‏ ‏ اكيل بيلگرامى (دانشگاه كلمبيا) ‏
۶۸.‏ ‏ ساشكيا ساسن(دانشگاه كلمبيا) ‏
۶۹.‏ ‏ ناديا اوربيناتى(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۰.‏ ‏ آرتور دانتو(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۱.‏ ‏ كلودى لومينيتز(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۲.‏ ‏ ليلا ابو لوقود( دانشگاه كلمبيا)‏
۷۳.‏ ‏ گااورى ويسواناتان(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۴.‏ ‏ ويليام ار.رف(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۵.‏ ‏ آلفرد استپان(دانشگاه كلمبيا) ‏
۷۶.‏ استفن هولمز(دانشگاه نيويورك) ‏
۷۷.‏ ‏ تيموتى ميچل(دانشگاه نيويورك)‏
۷۸.‏ ‏ تونى جوت ( دانشگاه نيويورك) ‏
۷۹.‏ ‏ زكرى لاكمن(دانشگاه نيويورك)‏
۸۰.‏ ‏ آدام پرتزورسكى (دانشگاه نيويورك)‏
۸۱.‏ ‏ دى پش چاكرابارتى(دانشگاه شيكاگو ) ‏
۸۲.‏ ‏ فرد دونر(دانشگاه شيكاگو) ‏
۸۳.‏ ‏ مانوئلا كارنيرو دا كونها (دانشگاه شيكاگو)‏
۸۴.‏ ‏ جان اسپوزيتو(دانشگاه جورج تاون)‏
۸۵.‏ ‏ نورمن بيرباون(دانشگاه جورج تاون )‏
۸۶.‏ ‏ سامر شهاتا( دانشگاه جورج تاون ) ‏
۸۷.‏ جوديت تكر(دانشگاه جورج تاون) ‏
۸۸.‏ جوآن راپاپورت(دانشگاه جرج تاون)‏
۸۹.‏ ‏ آريستيد زولبرگ(دانشگاه نيو اسكول
۹۰.‏ ‏ ارجون آپادورايى(دانشگاه نيواسكول)‏
۹۱.‏ كورتنى يونگ(دانشگاه نيواسكول)‏
۹۲.‏ سيمون كريچلى(دانشگاه نيواسكول)‏
۹۳.‏ ‏ الزبيتا ماتينا(دانشگاه نيواسكول)‏
۹۴.‏ ‏ آليس امسدن( دانشگاه ام. آى.تى)‏
۹۵.‏ ‏ استفن ون اورا( دانشگاه ام.آى.تى)‏
۹۶.‏ شارون استنتون راسل(ام.آى.تى)‏
۹۷.‏ ‏ آوى شلام ( دانشگاه اكسفورد)‏
۹۸.‏ ‏ ريچارد كاپلان( دانشگاه اكسفورد)‏
۹۹.‏ ‏ آلن مك فارلن ( دانشگاه كمبريج)‏
۱۰۰.‏ ‏ ارنستو لكلاو(دانشگاه اسكس، انگليس) ‏
۱۰۱.‏ جان كين(دانشگاه وست مينستر، لندن)‏
۱۰۲.‏ ‏ مارى كالدور(دانشگاه ال.اس.اى لندن)‏
۱۰۳.‏ ‏ پاول گيل روى(مدرسه اقتصادى لندن)‏
۱۰۴.‏ ‏ ريچارد سنت(مدرسه اقتصادى لندن)‏
۱۰۵.‏ ‏ لزلى اسكلر(مدرسه اقتصادى و سياسى لندن)‏
۱۰۶.‏ ‏ سامى زوبيدا(بيربك كالج، دانشگاه لندن)‏
۱۰۷.‏ ‏ ضيا الدين سردار(دانشگاه شهر لندن) ‏
۱۰۸.‏ روآن جاياشكارا(ويراستار ايندكس آنسن شيپ،لندن)‏
۱۰۹.‏ ‏ يان آرت شولت(دانشگاه وارويك، انگليس)‏
۱۱۰.‏ ‏ مارتين شاو(دانشگاه ساسكس، انگليس) ‏
۱۱۱.‏ كريستوفر نوريس( دانشگاه كارديف، انگليس) ‏
۱۱۲.‏ سايمن تورمى(دانشگاه ناتينگهام، انگليس)‏
۱۱۳.‏ ‏ طارق مودود(دانشگاه بريستول،انگليس) ‏
۱۱۴.‏ كولين رووات(دانشگاه برمينگ هم ، انگليس )‏
۱۱۵.‏ ‏ وينا داس ( دانشگاه جان هاپكينز)‏
۱۱۶.‏ ‏ ويليام كونلى (دانشگاه جان هاپكينز)‏
۱۱۷.‏ ‏ ريچارد ولين(دانشگاه شهر نيويورك)‏
۱۱۸.‏ ‏ استنلى آرونو ويتز(دانشگاه شهر نيويورك)‏
۱۱۹.‏ ‏ فرد دالماير(دانشگاه نتردام)‏
۱۲۰.‏ شريف باسيونى(دانشگاه دپال)‏
۱۲۱.‏ ‏ بنيامين باربر(دانشگاه مريلند)‏
۱۲۲.‏ آريل دورف من ( دانشگاه دوك )‏
۱۲۳.‏ هاوارد زين(دانشگاه بستون)‏
۱۲۴.‏ ‏ استفن لوئيس ‏)دانشگاه مك مستر)‏
۱۲۵.‏ ‏ مايكل بروبى(دانشگاه ايالت پنسيلوانيا)‏
۱۲۶.‏ ‏ استيون نادلر(دانشگاه ويسكانسين) ‏
۱۲۷.‏ ‏ شنتال موفه (دانشگاه وسمينستر) ‏
۱۲۸.‏ اشلى بمبه(دانشگاه ويتواتراسلند، افريقاى جنوبى)‏
۱۲۹.‏ ديك هاوارد(دانشگاه استونى بروك)‏
۱۳۰.‏ رونالد آرنسون(دانشگاه ايالت وين استيت)‏
۱۳۱.‏ ‏ مارك كينگ ول(دانشگاه تورنتو)‏
۱۳۲.‏ ‏ ازيوماردى عزرا(دانشگاه اسلامى شريف هداىة الله، جاكارتا)‏
۱۳۳.‏ ديويد شوويك كارت (دانشگاه لا يولا، شيكاگو)‏
۱۳۴.‏ يوهان كول(دانشگاه ميشيگان)‏
۱۳۵.‏ ‏ كارلوس فورمنت( )‏
۱۳۶.‏ ‏ رونالد باينر(دانشگاه تورنتو)‏
۱۳۷.‏ ‏ ديويد اى. استنارد(دانشگاه هاوايى)‏
۱۳۸.‏ مورات بلگى(دانشگاه بيلگى، استانبول تركيه)‏
۱۳۹.‏ ‏ توماس مك كارتى(دانشگاه ييل)‏
۱۴۰.‏ داگلاس كاسل(دانشگاه نتردام)‏
۱۴۱.‏ ‏ نيلوفر پذيرا( رئيس پن كانادا)‏
۱۴۲.‏ ‏ مارتين اسپادا(دانشگاه ماساچوست)‏
۱۴۳.‏ ‏ داگلاس كلنر(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۱۴۴.‏ ‏ ويليام شپرد(دانشگاه كانتربرى ، نيوزلند)‏
۱۴۵.‏ ‏ ديويد اينگرام(دانشگاه لويالاى شيكاگو)‏
۱۴۶.‏ گاوين كيچينگ( دانشگاه نيوست ولز، استراليا)‏
۱۴۷.‏ ‏ جول راجرز(دانشگاه ويسكانسى)‏
۱۴۸.‏ ‏ كارل باگس(دانشگاه ملى لس آنجلس)‏
۱۴۹.‏ ‏ احمد رشيد(روزنامه نگار لاهور) ‏
۱۵۰.‏ داگلاس آلن(دانشگاه مين)‏
۱۵۱.‏ ‏ توماس كينان(كالج بارد)‏
۱۵۲.‏ ‏ رفيا زكريا(دانشگاه ايندانا)‏
۱۵۳.‏ شاديا درورى(دانشگاه رجانا،كانادا)‏
۱۵۴.‏ وينى لال(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۱۵۵.‏ ‏ ملسا ويليامز( دانشگاه تورنتو)‏
۱۵۶.‏ ‏ ساندرا بارتكى(دانشگاه الينويز شيكاگو)‏
۱۵۷.‏ ‏ توماس شيهن(دانشگاه استنفورد)‏
۱۵۸.‏ ‏ جيمز توله(دانشگاه ويكتوريا)‏
۱۵۹.‏ ‏ آسما افسرالدين(دانشگاه نتردام)‏
۱۶۰.‏ ريك سالوتين(ستون نويس گلوب اندميل، تورنتو)‏
۱۶۱.‏ ‏ مارتين بك ماتوشتيك(دانشگاه پردو)‏
۱۶۲.‏ ‏ استفن زونز(دانشگاه سانفرانسيسكو)‏
۱۶۳.‏ ‏ استفن كينزر(دانشگاه نورث وسترن)‏
۱۶۴.‏ ‏ جيمز ريلى(دانشگاه تورنتو)‏
۱۶۵.‏ ‏ عايشه جلال(دانشگاه تافت)‏
۱۶۶.‏ ‏ اسماعيل پونه والا(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۱۶۷.‏ ‏ اليزابت هورد(دانشگاه نورث وسترن) ‏
۱۶۸.‏ ‏ مايكل مان(دانشگاه كاليفرنيا، لس آنجلس)‏
۱۶۹.‏ ‏ پاتريشيا اسپرينگ بورگ(دانشگاه آزاد بلزانو، ايتاليا)‏
۱۷۰.‏ ‏ هنرى مان سون(دانشگاه مين)‏
۱۷۱.‏ ‏ چارلز كورزمن(دانشگاه كاروليناى شمالى)‏
۱۷۲.‏ استاديس، ن. كالى واس(دانشگاه ييل)‏
۱۷۳.‏ ‏ مارى آن تترالت(دانشگاه ترينيتى، تگزاس) ‏
۱۷۴.‏ ‏ روبرت جنسن(دانشگاه تگزاس در آستين)‏
۱۷۵.‏ ‏ رشيد بگ(دانشگاه استلنبوچ،آفريقاى جنوبى)‏
۱۷۶.‏ ‏ روكسان ال. ايبن(كالج وز لى )‏
۱۷۷.‏ ‏ پيتر منداويل(دانشگاه جورج ميسن)‏
۱۷۸.‏ ‏ ادوارد فريدمن (دانشگاه ويسكانسين)‏
۱۷۹.‏ ‏ اينگريد متسون(دانشگاه هاردفورد)‏
۱۸۰.‏ ‏ مقتدر خان (دانشگاه دلاور)‏
۱۸۱.‏ ‏ دونكن اويسن(دانشگاه سيدنى، استراليا)‏
۱۸۲.‏ ميشل براوز(دانشگاه ريك فورست)‏
۱۸۳.‏ رونالد جى. هيل(دانشگاه دوبلين، ايرلند)‏
۱۸۴.‏ ‏ گرگورى بائوم(دانشگاه مك گيل)‏
۱۸۵.‏ ‏ تامارا سان(كالج ويليام و مرى، ويرجينيا) ‏
۱۸۶.‏ ‏ صبا محمود(دانشگاه كاليفرنيا، بركلى)‏
۱۸۷.‏ ‏ مارك يورگنزماير(دانشگاه كاليفرنيا،سانتا باربارا) ‏
۱۸۸.‏ ‏ لوكاس سوين(كالج دارموت)‏
۱۸۹.‏ ‏ چارلز باترورس(دانشگاه مريلند)‏
۱۹۰.‏ ‏ كرول پيتمن (دانشگاه كارديف)‏
۱۹۱.‏ ‏ امريتا باسو(كالج آمهرست)‏
۱۹۲.‏ ‏ فاواز گرگز(كالج سارا لورنز)‏
۱۹۳.‏ ‏ يونگ- باك كيم(دانشگاه آسيا پاسفيك) ‏
۱۹۴.‏ ‏ آن نورتون(دانشگاه پنسيلوانيا)‏
۱۹۵.‏ ‏ سيسيليا لينچ(دانشگاه كاليفرنيا، ايرواين) ‏
۱۹۶.‏ ‏ سوزان باك – مورس( دانشگاه كورنل)‏
۱۹۷.‏ حاجيت بورر(دانشگاه كاليفرنياى جنوبى)‏
۱۹۸.‏ ‏ دنيس جى. اشميت (دانشگاه ايالتى پن)‏
۱۹۹.‏ ‏ جان راستون شائول( نويسنده ، كانادا)‏
۲۰۰.‏ ‏ كورى برت اشنايدر(دانشگاه بران)‏
۲۰۱.‏ ‏ تيمور كوران(دانشگاه دوك)‏
۲۰۲.‏ ‏ پاول چامبرز(دانشگاه گلامگورن)‏
۲۰۳.‏ ‏ روبرت ار. ويليامز(دانشگاه اليانو شيكاگو)‏
۲۰۴.‏ ‏ نيكولاس زنوس(دانشگاه ماساچوست)‏
۲۰۵.‏ ‏ دبليو. دى. هارت(دانشگاه اليانو شيكاگو)‏
۲۰۶.‏ ‏ لوئيس آنتونى(دانشگاه ماساچوست)‏
۲۰۷.‏ ‏ راما مانتنا(دانشگاه اليانو شيكاگو)‏
۲۰۸.‏ سام بلاك( دانشگاه سيمون فراسر،كانادا)‏
۲۰۹.‏ ‏ جنويو فوجى جانسن(دانشگاه سيمون فراسر،كانادا)‏
۲۱۰.‏ ‏ شلى دين(كالج بودون)‏
۲۱۱.‏ ‏ كر گ كامپل (دانشگاه ادوارد)‏
۲۱۲.‏ مونا ال گباشى(كالج برنارد)‏
۲۱۳.‏ ‏ جاكو استوبل( دانشگاه تئولوژى ،تنسى)‏
۲۱۴.‏ ‏ ديويد مدنيكوف(دانشگاه ماساچوست)‏
۲۱۵.‏ ار. ايى.جنينگز(دانشگاه سيمون فراسر،كانادا) ‏
۲۱۶.‏ ‏ وليد مبارك( دانشگاه آمريكايى لبنان)‏
۲۱۷.‏ ‏ نيكلا پرات ( دانشگاه اينگلياى شرقى)‏
۲۱۸.‏ ‏ يورليكا مارتين سون( دانشگاه علوم و تكنولوژى،نروژ)‏
۲۱۹.‏ ‏ جيليان شودلر ( دانشگاه ماسوچوست)‏
۲۲۰.‏ ‏ رابرت لى ( كالج كلرادو )‏
۲۲۱.‏ متو گاتمن(دانشگاه بران)‏
۲۲۲.‏ ‏ لوئيس كانتورى(دانشگاه مريلند)‏
۲۲۳.‏ ‏ كاترين لوتز(دانشگاه بران)‏
۲۲۴.‏ ‏ عزّالدين لاياچى(دانشگاه جونز)‏
۲۲۵.‏ ‏ كاتارزينا جاركا (دانشگاه جولونيان ،لهستان) ‏
۲۲۶.‏ ‏ چ.سى. اريك ميدل فورت(دانشگاه ورجينيا)‏
۲۲۷.‏ ‏ ادموند برك( دانشگاه كاليفرنيا)‏
۲۲۸.‏ ‏ مايكل اوربان( دانشگاه كاليفرنيا)‏
۲۲۹.‏ ‏ سوزان مولر(دانشگاه مريلند)‏
۲۳۰.‏ ‏ لورى جى.سيرز(دانشگاه واشينگتن)‏
۲۳۱.‏ ‏ مارگريت لوى(دانشگاه واشينگتن)‏
۲۳۲.‏ ‏ ابراهيم موسى(دانشگاه دوك)‏
۲۳۳.‏ ‏ رابرت وار(دانشگاه كالگرى،كانادا)‏
۲۳۴.‏ ‏ جان انتليز(دانشگاه فردهم)‏
۲۳۵.‏ ‏ جوآن لينز(دانشگاه ييل) ‏
۲۳۶.‏ ‏ ماليش رودون(نويسنده ،اسكاتلند)‏
۲۳۷.‏ ‏ چارلز دربر(كالج بوستون)‏
۲۳۸.‏ ‏ ماتيو اونجليستا(دانشگاه كورنل)‏
۲۳۹.‏ كارول گولد( دانشگاه تمپل)‏
۲۴۰.‏ ‏ نوبر هاوسپيان(دانشگاه چپمن)‏
۲۴۱.‏ بتينا آودكر( دانشگاه كاليفرنيا )‏
۲۴۲.‏ ‏ يان ندرن وين پيترز(دانشگاه الينيوس)‏
۲۴۳.‏ ‏ آدو شوكلنك(دانشگاه كوئينز)‏
۲۴۴.‏ ‏ اليستاير م. ماكلود ( دانشگاه كوئينز)‏
۲۴۵.‏ ‏ نانسى گالاكر (دانشگاه كاليفرنيا )‏
۲۴۶.‏ ‏ جيمى مايرفيلد(دانشگاه واشنگتن)‏
۲۴۷.‏ ‏ ويليام .ا جيمزسون( كالج بوستون)‏
۲۴۸.‏ ‏ مايكل گلدمن(دانشگاه مينى سوتا )‏
۲۴۹.‏ كون كوچ (دانشگاه ليدن)‏
۲۵۰.‏ ‏ مورتن وينستون ( كالج نيوجرسى)‏
۲۵۱.‏ ‏ مايكل پرى ( دانشگاه امورى)‏
۲۵۲.‏ ‏ تونى اسميت ( دانشگاه تافت)‏
۲۵۳.‏ ‏ دبليو. ريچارد بوند(دانشگاه براك ،كانادا)‏
۲۵۴.‏ ‏ آدرى كوسروف ( كالج مايكل ، )‏
۲۵۵.‏ ‏ نسيم مانادوكارن(دانشگاه دالهوسى،كانادا)‏
۲۵۶.‏ ‏ جاستين تى والد( دانشگاه سانفرانسيسكو)‏
۲۵۷.‏ ‏ استا اسوينسدتر( دانشگاه سانفرانسيسكو)‏
۲۵۸.‏ ‏ فيزى بابن( دانشگاه ترنت،كانادا)‏
۲۵۹.‏ ‏ بورلى ميلتون- ادواردز(دانشگاه كوئينز بلفاست) ‏
۲۶۰.‏ اود حلبى (دانشگاه رايت استيس )‏
۲۶۱.‏ ‏ آرتور گلداسميت(دانشگاه پن استيت )‏
۲۶۲.‏ ‏ پيتر ريلتون( دانشگاه ميشيگان )‏
۲۶۳.‏ ‏ نامى كلين ( نويسنده ، كانادا)‏
۲۶۴.‏ ‏ پاول آرتس( دانشگاه آمستردام)‏
۲۶۵.‏ ‏ توماس مرتز(دانشگاه كاليفرنيا،لس آنجلس) ‏
۲۶۶.‏ ‏ ساموئل ريك لس(دانشگاه كاليفرنيا، ساندياگو)‏
۲۶۷.‏ ‏ آدام هاش چايلد ( نويسنده ، آمريكا) ‏
۲۶۸.‏ ‏ خاخام مايكل لرنر( ويراستار،مجله چكون ) ‏
۲۶۹.‏ آشيس ناندى ( مركز مطالعات كشورهاى در حال توسعه، هندوستان ) ‏
۲۷۰.‏ دبليو.جى.تى. ميچل(ويراستار مجله پژوهش انتقادى)‏
۲۷۱.‏ ‏ روبرت بويرز(ويراستار سلاما گوندى )‏
۲۷۲.‏ ‏ جو ساكو( نويسنده ) ‏
۲۷۳.‏ ‏ آدام شاتز(مجله نيشن)‏
۲۷۴.‏ ‏ ماركوس راسكين(موسسه مطالعات سياسى )‏
۲۷۵.‏ ‏ استفن اريك برونر(دانشگاه روتگرز،نيوجرسى)‏
۲۷۶.‏ ‏ كاتا پوليت(مجله نيشن)‏
۲۷۷.‏ ‏ چارلز گلاس(نويسنده،پاريس) ماتيو ‏
۲۷۸.‏ راس چايلد(سردبير مجله پروگرسز)‏
۲۷۹.‏ ‏ آنتونى بارنت(مجله اپن دموكراسى) ‏
۲۸۰.‏ جاناتان روزنبام( منتقد فيلم، شيكاگو ريدر)‏
۲۸۱.‏ ‏ مايكل تامسون(مجله لوگوس)‏
۲۸۲.‏ ‏ ايان ويليامز(گاردين، ستون نويس آن لاين)‏
۲۸۳.‏ ‏ مايكل توماسكى(ويراستار،گاردين امريكا)‏
۲۸۴.‏ دانيل بورن(ويراستار،كامن رويو)‏
۲۸۵.‏ ‏ دوسن وليك كوويچ (نويسنده ،بلگراد)‏
۲۸۶.‏ ‏ كريس تون سينگ‏)پژوهشگر خاورميانه)‏
۲۸۷.‏ ‏ فرانك بارنابى(ويراستار مجله بين المللى حقوق بشر)‏
۲۸۸.‏ ‏ انريكو كرزو(ويراستار مجله ليبرال، مكزيكوسيتى)‏
۲۸۹.‏ ‏ حسين ايبيش(موسسه حالا سلام مقصود، واشگتن) ‏
۲۹۰.‏ كرگ كالون(رئيس موسسه تحقيقات علوم اجتماعى) ‏
۲۹۱.‏ حمزه يوسف( موسسه زيتونه، سانفرانسيسكو ) ‏
۲۹۲.‏ زينپ اريكانلى(موسسه مطالعات سياسى، فرانسه)‏
۲۹۳.‏ ‏ آدام ميكنيك( نويسنده، لهستان)‏
۲۹۴.‏ ‏ دنى پاستل(نويسنده،آمريكا)‏
۲۹۵.‏ ‏ مريم سى. سعيد(همسر ادوارد سعيد)‏
۲۹۶.‏ ‏ ريك سالوتين(ستون نويس گلوب اندميل، تورنتو) ‏
۲۹۷.‏ ريك سالوتين(ستون نويس گلوب اندميل، تورنتو) ‏
۲۹۸.‏ كريس هجز (نويسنده ،آمريكا)‏
۲۹۹.‏ ‏ نورمن فينكل اشتين(دگر انديش يهودى )‏
۳۰۰.‏ ‏ ادواردو گاليآنو(نويسنده، اروگوئه)‏
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 2:6  توسط فرخ  | 

 

اتحاد براي آزادي: متن زير را در سايت يا وبلاگ خود قرار دهيد

 

به سازمان دیده‌بان حقوق بشر
PEN بین‌الملل
سازمان گزارشگران بدون مرز
و کلیه سازمان ها و نهادهای حقوق بشری

ما امضا کنندگان این بیانیه بدینوسیله مخالفت شدید خود را نسبت به قوانینی که جهت سانسور اینترنت در ایران وجود دارد را اعلام می‌داریم.

حکومت ایران بطور مرتب و سیستماتیک حق مسلم آزادی بیان و مبادله آزاد اطلاعات در داخل و با خارج از ایران را سلب کرده و با توقیف و ممنوع کردن نشریات، تلویزیون، مکالمات تلفنی و اینترنت تصمیم به پایمال کردن حق آزادی بیان شهروندان خود را دارد.

ما آزادی بیان و تبادل آزادانه عقاید را گرامی می‌داریم و باور داریم و آنرا از اصول اولیه حقوق بشر انگاشته و تلاش‌های دولت‌ها وشرکت‌های ارتباطاتی را که به برقراری سانسور در ایران کمک می‌کنند، چه در ایران چه در خارج از ایران، محکوم می‌کنیم.

از شما تقاضا داریم با فشار آوردن به دولت‌های متبوع خود و همچنین حکومت ایران ایشان را به برقراری آزادی بیان و ارتباطات ترغیب کرده تا سانسور را تنها به محتویات محکوم شده توسط جامعه بین‌الملل محدود نمایند.

از لینک زیر طومار را امضا کنید :                                                                            

 

http://stopcensorship.lookin.at/    

 

کمپین مخالفت با سانسور اینترنت در ایران :

 

https://www.iraniazad.com/petitions/index.html

 

 

 

اتحتاد براي آزادي: اين متن را در سايت يا وبلاگ خود قرار دهيد

 

ماده ا9 اعلاميه جهاني حقوق بشر:

هركس حق آزادي عقيده و بيان دارد، اين حق شامل آزادي در داشتن عقايد بدون مداخله و مزاحمت، و آزادي در طلب، كسب و نشر اطلاعات و افكار از طريق رسانه اي و بدون ملاحظات مرزي است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:28  توسط فرخ  | 

 

 

چندي پيش نوشته اي از يك نويسنده عرب خواندم كه كشورهاي عربي را توصيف كرده بود. خواستم توضيحي بنويسم و مطلب را در وبلاگ بگذارم ولي ديدم....

 

 

"وجيهه الهويدر" نويسنده اهل عربستان سعودي :

 

 

وقتي که نمي توني يک باغ آباد تو شهر خودت پيدا کني ولي سرهرکوچه اي که نگاه مي کني يک مسجد مي بيني ــ بدون که توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي بيني که مردم با همهء ظواهر و دنگ و فنگ مُدرن شون، هنوز در قرون گذشته زندگي مي کنن ــ  تعجب نکن، بدون که توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي بيني روحانيون رو «عالم» و «دانشمند» خطاب مي کنن ــ شگفت زده نشو، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي بيني که دين روي علوم کنترل داره ــ مطمئن باش که توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي بيني که حاکم کشور تبديل شده به رهبري خدامانند که هيچ وقت از مسند قدرت پايين نمي آد، و هيچ کس هم حق نداره از اون انتقاد کنه ــ دلخور نشو، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي که مي بيني عدهء زيادي عبوديت را به آزادي ترجيح مي دن ــ دل ات نسوزه ، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي شنوي که روحانيون مي گن دموکراسي کفره ، ولي از هرفرصتي که دموکراسي فراهم کنه استفاده مي کنن تا قدرت و مقام بالاتري رو قبضه کنن ــ تعجب نکن، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي مي بيني يک زن نصف يک مرد ارزش داره يا حتا کمتر ــ مبهوت نشو، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

 

وقتي ترس و دهشت مدام در عمق چشماي مردم خونه کرده ــ خيالت تخت باشه ، تو توي يک کشور عرب هستي.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:42  توسط فرخ  | 

نميفهمم چرا اينقدر از پست قبلي استقبال شده. حالا كه ملت اينقدر با اين موضوع حال ميكنن، چند تا تيكه  باحال از سخنرانيها و نوشته هاي امام خميني ميزارم.

 

 

 

 

 

رياضي:

 

"شما ياوه گويان با زندگاني معنوي و سعادت اجتماعي يك گروه انبوه صدها هزار ميليون نفري بازي ميكنيد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 74

 

* صد هزار ميليون ميشود صد ميليارد نفر،  صدها هزار ميليون را خودتون حساب كنيد. جمعيت جهان چند نفره؟

 

 

ميليونها ميليون سلاطين و بزرگان و فلاسفه در عالم آمدند.

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 176

 

 

"اسلام ميليونها حكم دارد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 55

 

 

فلسفه:

 

"فيثاغورث حكيم در زمان سليمان بود و حكمت را از او اخذ كرد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 32

 

* فيثاغورث در قرن پنجم پيش از ميلاد در يونان زندگي ميكرد و حضرت سليمان در قرن 10 قبل از ميلاد در اورشليم زندگي ميكرد. بين اين دو نفر پنج قرن اختلاف هست.

 

"انبذقلس فيلسوف بزرگ در زمان داوود نبي بود و حكمت را از او و از لقمان حكيم اتخاذ كرد."

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 33

 

*انبذقلس - Empedocles -  فيلسوف بزرگ يوناني در قرن پنجم پيش از ميلاد و حضرت داوود در قرن دهم پيش از ميلاد زندگي ميكردند.

 

" از حكما و فلاسفه بزرگ ديگر اسكندر است"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 35

 

* انصافاً اين يكي درست بود. اسكندر مقدوني از فيلسوفان و حكيمان بزرگ تاريخه. اگه شك دارين برين تاريخ بخونين.

 

 

تاريخ:

 

"اين موضوع مربوط به امروز و ديروز نيست. دو هزار سال است كه آمريكا ما را استعمار كرده است"

ديدار با دانشجويان خط امام پس از گروگانگيري اعضاي سفارت آمريكا، جماران، 19 آبان 1358

 

 

پزشكي:

 

"امروز بر دكترهاي كشور ثابت شده كه براي علاج ناخوشيهايي مثل تيفوس و تيفوئيد (حصبه) چاره اي جز عمل كردن به طبق دستورات يوناني نيست و علاجهاي اروپايي نميتوانند كاري به اينگونه مرضها بكنند"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 280

 

 

هنر:

 

اوريانا  فالاچي در مصاحبه با امام خميني (متن كامل سخنراني در كتاب مصاحبه با تاريخ نوشته فالاچي- البته اگه كتاب رو تو دست دوم فروشي ها پيدا كردين)

 

سوال: شما موسيقي را عامل فساد و شهوتراني دانسته ايد. ولي آيا آثار موسيقي كساني چون باخ و موتسارت و بتهون و وردي را نيز با اين همه معنويت آنها عامل فساد ميدانيد؟

 

امام خميني: من اينهايي را كه اسم برديد نميشناسم ولي اگر مارش جنگي ساخته باشند كارشان خوب است. در غير اينصورت كارشان قابل قبول نيست.

 

سياست:

 

"اسلام به كاخ كرملين هم كشيده شده، به كاخ سفيد هم كشيده شده. به آمريكاي لاتين هم رفته. به افريقا هم رفته، به مصر هم رفته. ملزم كرده است همه آنها را كه از اسلام اطاعت كنند."

ديدار با رئيس جمهور و مقامات كشور، جماران، 18 مرداد 1363

 

* يكي از بركات جمهوري اسلامي اين بود كه مصريهاي كافر بالاخره مسلمان شدند. بقيه جاها هم مسلمان شدند.

* و از اين تاريخ بود كه در قانون اساسي امريكا و شوروي و بقيه دنيا نوشته شد كه بايد قوانين بر اساس شريعت اسلام باشد.

 

"يكي از راههاي ايجاد اختلاف در يك ملت وجود احزاب است... اساساً احزاب از اول براي اين درست شده اند كه مردم با هم متجمع نشوند. چون دولتها از اجتماع توده ها ميترسند احزاب سياسي را درست كرده اند."

 

* درستش هم همين است: هزاران سال دولتها ميخواستند حزب درست كنند و مردم نميگذاشتند تا اينكه دولتها بر عليه ملتهايشان انقلابهاي "مشروطه يا جمهوري" بر پا كردند و اين حزب ها را درست كردند.

 

اسلام سياسي يا غير سياسي؟

 

"روحاني نبايد كار ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي و پخش و تعليم قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد"

كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه 208

 

"اين را بدانيد كه تنها روحانيت ميتواند در اين مملكت كارها را از پيش ببرد. فكر نكنيد كه بخواهيد كنار بگذاريد روحانيت را"

ديدار با نمايندگان مجلس، جماران 6 خرداد 1360

 

 

دانشگاه كجاست؟

 

"ريشه تمام مصيبتهايي كه تاكنون براي بشر پيش آمده از دانشگاهها بوده است... همه مصيبتهايي كه در دنيا پيدا شده از متفكرين و متخصصين دانشگاهي است... اگر به اسلام علاقه داريد بدانيد كه خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه اي بالاتر است"

ديدار با اعضاي دفتر تحكيم وحدت حوزه و دانشگاه، 27 آذر 1359

 

"ما هرچه ميكشيم از اين طبقه اي است كه ادعا ميكند دانشگاه رفته ايم و روشنفكريم و حقوقدانيم. هرچه ميكشيم از اينها است."

قم، 1 مرداد 1358

 

فرار مغزها:

 

"منافقين هي ميگويند مغزها دارند فرار ميكنند . به جهنم كه فرار ميكنند. اين دانشگاه رفته ها، اينها كه همه اش دم از علم و تمدن غرب ميزنند بگذاريد بروند. ما اين علم و دانش غرب را نميخواهيم. اگر شما هم ميدانيد كه اينجا جايتان نيست فرار كنيد. راهتان باز است."

جماران، 8 آبان 1358

 

صادرات انقلاب؟

 

"ما بايد به هر قيمت شده باشد انقلاب خودمان را به تمام ممالك اسلامي و تمام جهان صادر كنيم."

پيام به ملت، 22 بهمن 1358

 

"بايد در صدور انقلابمان به تمام جهان كوشش كنيم"

پيام نوروزي به ملت، اول فروردين 1359

 

كشورهاي جهان اعتراض كردند:

 

"ما قصد صدور انقلاب اسلامي را نداريم. اينها حرفهاي دشمنان اسلام است"

ديدار با مسئولان صدا و سيما، 16 مرداد 1361

 

جاسوسي؟

 

"هيچكس حق ندارد براي كشف جرم و گناه جاسوسي ديگران را بكند زيرا اين خلاف مقررات اسلام است."

ماده6 از فرمان8 ماده اي امام خميني به ملت، جماران، 1 مرداد 1361

 

"دانش آموزان بايد با كمال دقت اعمال و كردار دبيران و معلمين خود را زير نظر بگيرند و اگر خداي نكرده در يكي از آنها انحرافي ببينند بلافاصله به مقامات مسئول گزارش نمايند... اين كار را به صورت مخفي انجام دهند"

پيام به دانشجويان، دانش آموزان، استادان و دبيران، بازگشايي مدارس در سال تحصيلي 61-62 ، 1 مهر 1361

 

حكم مواد مخدر؟

 

"تعجب ميكنم كه اين دولت(شاه) چگونه فكر ميكند...در نظر دارند قاچاقچيان هروئين را اعدام كنند. اين موضوع نه تنها خلاف اسلام است.  خلاف انسانيت هم هست"

كتاب ولايت فقيه نوشته امام خميني، نجف 1355

 

"اينهايي كه مواد مخدر ميفروشند شرعاً مستوجب اعدامند و بايد بدون هيچ تاخيري اعدام شوند. هيچ ترحمي هم در مورد آنها جايز نيست"

30 ارديبهشت 1359

 

بني صدر كي بود ؟

 

"جناب آقاي بني صدر را همين مردم كوچه و بازار از پاريس آوردند اينجا و رئيس جمهور كردند، براي اينكه مردي مسلمان است، مومن است، خدمتگزار است"

ديدار با استانداهاي كشور، جماران، 18 آذر 1359

 

"اين آدم از اول ادعا ميكرد كه مسلمان است و براي اسلام كار ميكند و كذا. من هم از اول فهميدم دروغ ميگويد"

ديدار با افسران و درجه داران، جماران، 3 شهريور 1360

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط فرخ  | 

چرا جستجوي اينترنتي اين جمله  فيلتر شده؟:

سخنراني امام خميني در نوفل لوشاتو


توضيح :

 

 با استقبال گسترده بازديدكنندگان از اين پست وبلاگ مو به مو، وزارت فيلتراسيون اينترنت تغيير رويه داد و اين جمله را از ليست فيلتر خود خارج كرد.اما آبرو ريزي بزرگتري بوجود آمد

ماجرا را در انتهاي پست بخوانيد


 

 

يكي از عجيبترين smsهايي كه به دستم رسيده اينه كه: اين جمله رو تو گوگل يا ياهو سرچ كن ميبيني فيلتره!!!!: سخنراني امام خميني در نوفل لوشاتو

 

اولش فكر كردم كه اين حرف از اون دروغاي شاخداره كه بعضيا درست ميكنن ولي بعد كه به گوگل و ياهو و ام اس ان و اي او ال مراجمعه كردم ديدم بــــــــــــــله، فيلتره

 

بلاخره زير آب اين سانسور ديجيتال را زدم و ديدم امام خيمني در نوفل لوشاتو گفته:

 

 

 

در ايران اسلامي علما خودشان حكومت نخواهند كرد و فقط ناظر و هادي امور خواهند بود. خود من نيز هيچ مقام رهبري نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدريس خود در قم برخواهم گشت.

مصاحبه با خبرگزاري رويتر، نوفل لوشاتو، 5 آبان 1357

 

 

در جمهوري اسلامي كمونيستها هم در بيان عقايد خود آزاد خواهند بود.

مصاحبه با سازمان عفو بين الملل، نوفل لوشاتو، 10 نوامبر 1978

 

 

در جمهوري اسلامي زنان در همه چيز حقوقي كاملاً مساوي با مردان خواهند بود.

مصاحبه با روزنامه گاردين، نوفل لوشاتو، 1 آبان 1357

 

 

در حكومت اسلامي راديو، تلوزيون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت.

مصاحبه با روزنامه پيزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978

 

 

در منطق اينها آزادي يعني به زندان كشيدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاههاي تبليغاتي. در اين منطق تمدن و ترقي يعني تبعيت تمام شريانهاي مملكت از فر هنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاههاي قانونگذاري و قضايي و اجرايي از يك مركز واحد. ما همه اينها را از بين خواهيم برد.

سخنراني براي گروهي از دانشجويان ايراني در اروپا، نوفل لوشاتو، 8 آبان 1357

 

 

ما همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داريم.

سخنراني براي گروهي از ايرانيان، نوفل لوشاتو، 19 مهر 1357

 

 

 

براي همه اقليتهاي مذهبي آزادي بطور كامل خواهد بود و هر كس خواهد توانست اظهار عقيده خودش را بكند.

كنفرانس مطبوعاتي، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978

 

 

 

نه رغبت شخصي من و نه نه وضع مزاجي من اجازه نميدهند كه بعد از سقوط رژيم فعلي شخصاً نقشي در اداره امور مملكت داشته باشنم.

مصاحبه با خبرگذاري اسوشيتد پرس، نوفل لوشاتو، 17 نوامبر 1975

 

 

دولت اسلامي ما يك دولت دموكراتيك به معني واقعي خواهد بود. من در داخل اين حكومت هيچ فعاليتي براي خودم نخواهم داشت.

مصاحبه با تلوزيون NBC ، نوفل لوشاتو، 11 نوامبر 1978

 

 

من نميخواهم رهبر جمهوري اسلامي آينده باشم. نميخواهم حكومت يا قدرت را بدست بگيرم.

مصاحبه با تلوزيون اتريش، نوفل لوشاتو، 16 نوامبر 1978

 

 

در جمهوري اسلامي زنها آزاد خواهند بود. در تحصيل هم آزاد خواهند بود. در كارهاي ديگر هم آزاد خواهند بود.

مصاحبه با هفته نامه گاردين، نوفل لوشاتو16 نوامبر 1978

 

 

پس از رفتن شاه من نه رئيس جمهور خواهم شد، نه هيچ مقام رهبري ديگري را به عهده خواهم گرفت.

مصاحبه با روزنامه لموند، نوفل لوشاتو، 9 ژانويه 1979

 

 

 

 توضيح:

 

 

پس از استقبال گسترده از اين پست وبلاگ موبه مو و لينك ده ها سايت به آن و كپي كردن اين مطلب در ده ها سايت و وبلاگ ،سانسورچي ها ديدند قضيه اينقدر ناجور هست كه داره تبديل به يك آبروريزي تمام عيار ميشه. به همين دليل براي جلوگيري از كنجكاوي بيشتر مردم فيلتر برداشته شد.  اما وقتي اين جمله رو جستجو كنيد چي ميبينيد؟

 

همين پست از وبلاگ مو به مو. بله استقبال به حدي بود كه وبلاگ مو به مو در ليست اول جستجوي گوگل قرار گرفت. البته نه خود موبه مو بلكه يك سايت لينك دهنده به وبلاگ ها به اسم بالاترين. نتيجه فرقي نداره. حالا همه ميدونن چرا يه زماني جستجوي اين كلمه فيلتر بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:43  توسط فرخ  | 

 

بدون شرح

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط فرخ  | 

نميگذاريم مردگان عليه ما قيام كنند.

 

پيش از پخش برنامه "به نام دموكراسي" از شبكه اول سيما

 

 

دردنياي ما عواطفي جز ترس، خشم و پيروزي و ذلت نخواهد بود.

1984-جرج اورول

 

بار ديگر مردم ايران شاهد اعترافات تلوزيوني خواهند بود. چيزي كه داشت از خاطره ها محو ميشد. اما نياز به چنين نماييشهاي زننده اي دوباره احساس ميشود. كشور در جهان منزوي شده و حكومت نياز عميقي به استحكام پايه هاي دروني خود دارد. يكي از مهمترين نقاط اتكا حاكميت ايجاد ترس و مهمتر از آن نفرت از دشمن است. دشمني كه همواره بايد وجود داشته باشد تا عليه او متحد و مراقب باشيم.

 

اعترافات تلوزيوني براي جهانيان يك سناريوي نفرت انگيز است. سالها پيش مخالفان شوروي كمونيست دستگير ميشدند و پس از چند ماه ناگهان در تلوزيون و راديو و روزنامه به اعتراف ميپرداختند. اعتراف كنندگان هميشه از كردار خود پشيمان بودند. وجه مهم اين نمايشها اعتراف به مخالفت نبود بلكه اعتراف به حقارت، گمراهي و زبوني خود بود. اگر مردم ايران حافظه خود را جستجو كنند بياد خواهند اورد كه در رژيم شاهنشاهي هم اين گونه نمايشهاي تلوزيوني به راه بوده است. مخالف ديروز ناگهان با شرمساري فرياد جاويد شاه سرميداد.

 

در كتاب فيزيولوژي شستشوي مغزي اثر ويليام سارجنت بيان شده كه:

 

ميتوان زنداني را با اتهامات و جلسات پرس و جوي مداوم بمباران كرد تا آنكه بروز اضطراب موجب اغتشاش فكري وي شده و... بطوري كه ديگر مغزش قادر به كار طبيعي نيست و دچار كلاپس ميشود.از نتايج تحريك بيش از حد، وقوع مراحل "معادل"، " متناقض" و "فوق متناقض" فعاليت غير طبيعي مغز است... هرگاه بتوان از طولاني كردن يا شدت بخشيدن به حالت استري عاطفي، حالت كلاپس كامل و ناگهاني ايجاد كرد، لوح مغز به طور موقت از از الگوهاي رفتاري كه اخيراً جايگذين شده پاك ميگردد...ميزان تلقين پذيري شخص به حدي بالا است كه بازپرس به راحتي حتي فرد بي گناه را به قبول گناه خود وادار ميكند. حتي زنداني باور ميكند كه آن كار را انجام داده است!

                                                                                           

كتاب "توطئه سكوت" اثر الكساندر وايزنبرگ درسنامه اي براي كشور هاي آزاد است تا به حقيقت اعترافات تلوزيوني پي ببرند. وايزنبرگ در دوران استالين دستگير شد و به زودي چندين اعتراف نامه را امضا كرد. كتاب هاي فراواني توسط قربانيان اين شيوه پليد نوشته شده است. اما با وجود جو شديد سانسور در ايران مردم از اين ماجراها اطلاعي ندارند و بسياري از افراد اعتراف كنندگان را گناهكاران واقعي ميدانند. 

 

تيموتي ايوانز درسال 1950 به جرم قتل زن وفرزندش به دار آويخته شد (در انگلستان). ايوانز چهار بار به قتل اعتراف كرد و مجرم شناخته شد. سه سال بعد قاتل اصلي پيدا شد و مشخص شد كه تيموتي كاملاً بيگناه بوده است. در بررسي هاي بعدي مشخص شد كه شيوه اعتراف گيري شباهت زيادي با رفتار با زندانيان سياسي داشته است. تيموتي بيچاره به حدي دچار روانپريشي شده بود كه در دادگاه گفت: اگر كسي بتواند ثابت كند كه من قاتل بوده ام حرفش را باور ميكنم!

  

 

در قرون وسطي محكمه تفتيش عقايد وجود داشت، افتضاح بود. هر رافضي را كه ميسوزاندند، از خاكستر او هزاران رافضي ديگر پديد مي آمد... انسانها ميمردند چون از عقايد واقعيشان دست برنميداشتند. طبيعتاً افتخار ازآن قرباني بود و ننگ ازآن مفتش عقايد كه او را ميسوزاند.

 

نه صرفاً بيرون كشيدن اعتراف يا مجازات نيست! بگويمت كه چرا اينجايت آورديم؟ براي اينكه شفايت دهيم. به جرم هاي احمقانه اي كه مرتكب شده اي علاقه اي نداريم. حزب علاقه اي به كردار آشكار ندارد. تنها و تنها به انديشه اهميت ميدهيم. منظورم را ميفهمي؟

1984- جرج اورول

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:1  توسط فرخ  | 

قيچي تو كجاست؟


آتش نشان شلنگ را در دست گرفته بود و روي آتش نفت مي پاشد.


فارنهايت451-ري برادبري


بعد از ساعتي جستجو بلاخره آن چيزي را كه ميخواهي پيدا كرده اي، كليك ميكني، اما دسترسي به اين سايت ممنوع ميباشد. Access denied زيرا كسي نميخواهد تو آنرا بخواني. به ياد مي آوري كه در تلوزيون و كتاب و مجله هم همين وضع برقرار است.  

در هر گوشه دنيا، هر ر‍‍ژ‍يم حاكمي كه چيزي را ممنوع الانتشار به قلم داده من به خودم حق ميدهم كه فكر كنم در كار آن رژيم كلكي هست و چيزي را ميخواهد از من پنهان كند.


نگرانيهاي من- احمد شاملو


آما به راستي سانسور از كجا شروع ميشود؟ آيا سانسور عملي ويژه حكومت هاست؟ با كمي دقت در اطرافمان ميتوانيم ببينيم كه سانسور با گوشت و خون كشور جهان سومي ما اجين شده است. هر انساني براي خود جهان بيني وي‍‍ژه اي دارد و از دريچه اي خاص به جهان مينگرد. متاسفانه هركسي فكر ميكند كه انديشه اش درست است و ديگر چيزها را منتفي ميداند. اشخاص مختلف سعي دارند همه جا تفكرشان را اعلام كنند و اگر حرف مخالفي بود آنرا سركوب كنند. در جامعه ديني ما اگر كسي حرفي غير ديني بزند توسط افراد جامعه (و نه حكومت) سركوب مي شود. همان اتفاقي كه در جامعه اي كمونيستي روي ميدهد و اين بار دين سركوب ميشود. همان افرادي كه از دست سانسورچي ها شاكي هستند خود در برخورد با انديشه متضاد آنرا در نطفه خفه ميكنند.

دنيا پر از سبك مغزهايي است كه كبريت را روشن كرده دنبال سوزاندن چيزي ميگردند.برخي عقليت ها معتقد به تعميد هستند، برخي معتقد بخداي واحد بوده تثليث را نميپزيرند... اقليت ديگر آزادي زنان ميخواهد. هركدام از اين اقليت ها احساس ميكنند نه تنها اراده دارند، بلكه حق و وظيفه هم دارند نفت پاشيده، كبريت كشيده، فيتيله را روشن كنند.


فارنهايت451-ري برادبري

اگر خواهان جامعه اي سالم و بر پايه خردورزي هستيم بايد نخست ساختار انديشه را بشناسيم. اگر تفكر وجود نداشت هيچكس دست از بت ها برنميداشت و پيزو محمد نميشد و در روسيه سرتاسر مسيحي تبديل به شوروي كمونيست نميشد. بزرگان تاريخ آنهايي بودند كه طرحي نو درانداختند و راضي به تقليد ميمون وار از گذشتگان نشدند. بايد دانست كه تفكر نتيجه اي واگرا دارد. يعني دو فكر آزاد ميتوانند به دو نتيجه مختلف برسند. اين يكي پيش فرض هر چيزي را دين قرار دهد و آن يكي بي دين شود. در جامعه اي خردمند انواع مختلفي از انديشه ها وجود دارد و هر كدام به ديگري احترام ميگذارد. آزادي عقيده و بيان چيزي جز احترام به تمام اين انسانها نيست.
تا زماني كه هر كدام از ما يك قيچي در دست داريم بايد در اطرافمان نيز شاهد برچسب هاي ديدن ممنوع باشيم.

آنکه با هیولا ها دست و پنجه نرم می کند  باید بپاید که خود درین میانه هیولا  نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی ؛ آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد.

 
نیچه – فراسوی نیک و بد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:44  توسط فرخ  | 

سلام دوستان

 

دو سال پیش قلم را به دست گرفتم و این شعر را نوشتم. حالا که نگاه می کنم برایم عجیب است که این شعر با اینکه از جملات شاعران دیگر تشکیل شده اما دارای انسجام است و حقیقت زندگی آن روز ( و امروزم)  را بیان کرده است. در حالی که این شعر ناخود آگاه و پس از ساعتها بی خوابی در ساعت 5 صبح سروده شد.

 

 

این منم

 

ساعت پنج صبح

و صداي دختر خوش صداي شهر

لا لا لا لا ,  نخواب

و دوباره ديدن

چك چك سه قطره خون

 

همه ي خاطره ها

احمق عاقل شهر

اتوبوسي در مه

درس ها، مشق ها

طوفان ها، گرداب ها

خيابانها

و پدر

كه تار هم مي زد

كه تار هم مي ساخت

و لباني به ظرافت شعر

 

باز هم روز شده

كار هر روز من

گم شدن در پهنه ي بازارها

و خريد سنجاق

تا خودم را به همه به زندگي

باز سنجاق كنم

 

و دوباره شب شد

و دوباره قصه

قصه من

بوف كوري كه سنجاق شده

 

 

 

25 شهریور 1384

5:10 صبح 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:49  توسط فرخ  | 

 

 

خانه دايي رضا كه ميرفتيم، فيلم تماشا مي كرديم. يك دستگاه ممنوعه بود و فيلم ممنوعه و فيلم نگاه كردنِ ممنوع با خانواده. خوب يادم هست كه هميشه دايي كنترل به دست صحنه هايي كه اسمشان صحنه بود را تند تند رد مي كرد. خيلي سريع دو نفر از صورت به هم مي چسبيدند و جدا مي شدند، بعضي وقتها هم در تختخواب تكان ميخوردند. بعدها خودم تنها اين صحنه ها را ديدم و فهميدم اين ها زماني مي توانند زيبا باشند كه آهسته اجرا شوند. مثل دو سال پيش كه آهسته عرق مي ريختم. چشمهايش را بسته بود و تند نفس مي كشيد. درست يادم هست كه تمام لذت من نه از پايين تنه كه از ديدن چشمهاي بسته و شنيدن آن صدا بود. آرزو مي كردم هيچوقت تمام نشود – ميگفت آخ - چشمهايش را به زور باز مي كرد – ميگفت آخ – و لبهايش را به هم مي دوخت. كم كم داشتم ديوانه مي شدم. يكدفعه بدنش سفت و داغ شد، من هم.

 

كار هر هفته بود. شكست خورده از عشق بود مثل خودم. زده بود به سيم آخر-مثل خودم- و چيزي برايش مهم نبود جز خوش بودن. مي گفت: هر روز كه مي گذرد، يك روز مي گذرد! . درس هر دوتايمان عالي شده بود. ديگر هيچ غمي نبود جز اينكه روز پنجشنبه كلاس تمام شود و با هم باشيم. درد دل ميكرديم، مي گفتيم مي خنديديم و بعد مشغول مي شديم.

 

يكدفعه بيخيال شد و رفت دنبال كسي كه برايش گل خريد. خيلي ساده خداحافظي كرد. برايش مهم نبودم، برايم مهم نبود. خيلي زود يكي ديگر را پيدا كردم و بعد يكي ديگر و... . هر پنجشنبه يك نفر در خانه دانشجويي مهمان بود. پايين تنه چه لذتي مي برد ولي انگار جايي اشكالي در كار بود. خودش را مي خواستم، چشمهاي بسته اش را مي خواستم. كمي بعد پجشنبه ها بعد از كلاس تنها به خانه مي آمدم و فكر مي كردم. كاش دايي كنترل به دست نشسته بود و خيال را تند تند رد مي كرد. در روياها با هم مي خنديديم. با هم حرف ميزديم. مي خواستم با كسي حرف بزنم ولي به ياد مي آوردم كه تنها او درد دلم را مي شنيد. داشت پايان ترم ميرسيد. درسها تلنبار شده بود اما حوصله خواندن نداشتم. همه اش به او فكر مي كردم. اگر آن وقت كه داشتمش مي فهميدم حتماً برايش گل مي خريدم. اما حالا هر روز كه مي گذشت، يك روز مي گذشت. بعد از امتحانات وقتي نمره ها را اعلام كردند چند تا تك رقمي هم سهم من شده بود. به يكي از نمره هاي او هم نگاه كردم. تك رقمي بود.

هفته پيش نامزدم اينجا بود. گلي در دستش بود و مي گفت آخ.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:19  توسط فرخ  | 

 

در موقعيتي كه اكونوميست به دولت ايران لقب "دزد دريايي دولتي" را داده است و عده اي در اين قار قارِ شكم بازار هر شب در تلوزيون حرفهاي قشنگ قشنگ به خورد مردم مي دهند مقاله اي مربوط به 64 سال پيش به دستم رسيد و از خواندن آن تعجب كردم. مثل اين است كه اين مقاله براي امروز ما نوشته شده است و جوابي براي اين تعجب نيافتم مگر اينكه انگار هنوز همان آش و همان كاسه است.

 

 

اشك تمساح

صادق هدايت، روزنامه رهبر، دهم بهمن 1321

 

در موقعي كه ناموس فلك بر باد رفته و بيشتر كشورهاي دنيا يكپارچه آهن و آتش و خون شده است شهرها تبديل به خاكستر مي شد و هنرمندان و دانشمندان مثل برگ خزان به زمين ميريزند و هيولاي فقر و گرسنگي و ناخوشي روي سر مردم سايه افكنده عوض اينكه معايب گذشته را گوشزد بنماييم تا تكرار نشود، به اصلاح داخله خودمان بپردازيم و اقدامات جدي براي نجات مردم بكنيم از هر گوشه و كنار يكدسته ميهن پرست فداكار و ناجيان دلسوخته قيام كرده دائماً اشاره به حيثيت، افتخارات و عظمت ايران باستان مي نمايند و استعداد ن‍‍ژادي ما را مي ستايند و قلمفرسايي ميكنند، زبان مي گيرند و نوحه سرايي مي نمايند.

فكر نان بكنيم كه خربزه آب است. از اين تبليغات در سالن "پرورش افكار" هم مي كردند و بالاخره سال گذشته به معني تثليث معروف "خدا، شاه و ميهن" پي برديم دست بردار نيستند.

اما سوراخ دعا را گم كرده ايم چون حس نمي كنيد كه دنيا عوض شده و بعد از اين جنگ (جهاني دوم) تغييرات زيادي خواهد كرد و فقط مللي حق خواهند داشتن كه جانبازي كرده و فداكاري به خرج داده اند و به منافع خود آشنا مي باشند. افتخار به عظمت باستاني تا آن حد مفيد است كه موجب تشويق و پيشرفت مادي و معنوي يك ملت در نبرد آينده او بشود نه اينكه او را خودپسند و متعصب بار بياورد و نه اينكه بخواهد با اين نوحه سراييها او را به خواب غفلت ببرند و در فلاكت خود محكوم بكنند. كسي منكر مليت، زبان و افتخارات گذشته ايران نمي باشد تا همان اندازه كه نسبت به زمان و مكان در مسير تاريخي مقامي براي خود احراز كرده ايم اما تكرار "ملت ششهزار ساله" و ذكر نام سيروس و داريوش و انوشيروان و سلطان محمود و شاه عباسي براي مردم نام و آب نمي شود و عرق وطن پرستي كسي را نمي جنباند و يك قدم هم ما را جلو نمي برد.

البته ملت ايران در دوره تاريخي وظيفه مهمي را در مقابل تاخت و تاز يونانيان و روم و عرب و مغول انجام داده نهضتها و مقاومتهايي از خود نشان داده است ولي چرا عواملي كه منتج به اين مقاومتها شده را در نظر نمي گيرند يا اقلاً نمي گويند پيشوايان دلسوزتر و زمامداران سالمتر و كاردانتر و ملت بيدارتري داشته است كه از حقوق خود دفاع مي كرده و بخصوص پشت هم اندازيهايي مثل امروز به سرش سوار نبوده اند؟

خوب بود صفحه را عوض مي كردند. مگر ملتهاي ديگر خلق الساعه بوجود آمده اند و بزرگاني نداشته اند و جهانگشايي نكرده اند؟ يا مردمان هندوستان و چين و كلده آشور و مصر نمي توانند چنين ادعاهايي داشته باشند؟ آيا مي توانيم مدعي بشويم كه چشم و چراغ دنياييم و هند و چين و يونان از ما پست تر بوده اند؟ بايد تصديق كرد روزي كه هوش و قريحه را قسمت مي كرده اند همه اش را به ايرانيان نبخشيدند.

فردوسي و مولوي و حافظ و خيام (كه امروز مدعياني پيدا كرده اند!) البته نام بزرگي در ادبيات بين المللي دارند اما اگر تنها دلمان را خوش بكنيم كه اين شعرا خاتم ادبيات مي باشند بسيار ابلهانه است. آيا انگليس با شكسپير و آلمان با گوته و روسيه با پوشكين در ادبياتشان را تخته كردند و دست روي دستشان گذاشتند و نشستند يا صدها نابغه ديگر در دنياي علم ادب بوجود آودند؟ ملتي كه سر دوراهه گير كرد و در جهل مركب ماند يا بايد درجا بزند يا به قهقرا برگردد. از همين ناداني و خود پسندي ما نتيجه شده كه از مليونها آثار علمي و ادبي دنيا هنوز بكلي بيخبريم و به زبان فارسي ترجمه نشده و يا اگر شده طرف اطمينان نيست.

 

در قسمت علم هنر به گفته آقايان بايد باور كرد مثلاً سنگ قبر ملكشاه مجسمه موسي ميكل آنژ را تحت الشعاع مي گذارد، تار حسينعلي، سمفوني بتهون را از ميدان به در مي كند و مسجد شيخ لطف الله قصر واتيكان را از رو ميبرد يا مينياتو رضا عباسي خط قرمز روي تمام آثار رامبراند مي كشد.

اگر منصفانه قضاوت كنيم بايد اقرار كنيم كه متاسفانه در علم و هنر هم شق القمري نكرده ايم. علم و ادب و هنر تعصب برنميدارد و مال همه دنياست. امروز ممكن نيست كشوري بتواند به دور خود ديوار چين بكشد و از باقي دنيا مجزا بماند. در هيچ زماني ايراني تعصب هنري و فرهنگي نداشته است. در موسيقي و حجاري و معماري و نقاشي، از دوره هخامنشي تا زمان صفويه ازاستادان بيگانه استفاده كرده ايم و الهام شده ايم. همانطوري كه ترقيات مادي ملل دنيا را به هم نزديك كرده در موضوع معنوي نيز مردمان دنيا ناگزيرند كه همكاري بكنند. اگر پيه سوز را به چراغ برقي ترجيح داديم پس مي توانيم تعزيه را به اپرا ترجيح بدهيم.

همانطور كه ميهن پرستان و ناجيان ما راه دزدي و تجارت و كلاهبرداري را زود از اروپاييها تقليد كردند ملت نيز محكوم به فهم و علوم و ادبيات و هنرهاي اروپايي است. اگر آنها را نميفهميم تقصير رهبران ماست. ابتدا بايد هنر اروپايي را فهميد و هضم كرد بعد اگر چيز قابل توجهي داشتيم عرضه بداريم. تعزيه عروسي قاسم به پاي اپراي ((اوژن اونگين)) نميرسيد. زلنگ زلينگ عجيب و مضحك توي راديو تهران را با ((تريسان و ايزلد)) وگنر، يا كتاب ((امير ارسلان)) با رمان داستايوسكي يا رستم در حمام را با شاهكارهاي گوگن نمي شود مقايسه كرد. يك مجسمه كاررودن فرانسوي تنها كپي از روي طبيعت نيست. اين مرد تمام هستي خود را در مجسمه اش مي گذارد و به آن روح مي دهد. در يك قطعه موسيقي تنها آهنگهايي نيست كه به گوش مطبوع باشد بلكه هزاران نكته باريكتر از مو دارد كه شنونده را از زندگي بدبخت معمولي به سرحد دنياي مجهول درخشاني مي كشاند.

آيا مفهوم ميهن پرستي آن است كه مجبوريم از تمام لذايذ معنوي دنيا چشم بپوشيم و غمزه يك دسته پاچه ورماليده كاسه ليس و تازه به دوران رسيده را تحويل بگيريم و دورشان اسفند دود بكنيم كه ظاهراً اظهار بي اعتناي به دنيا و مافيها مي كنند اما جگرشان براي پول و اتومبيل و شهرت لك زده است؟

"داشتم، داشتم" حساب نيست "دارم، دارم" حساب است. بايد ديد امروزه چه داريم و چه مي خواهيم بكنيم. اين فداكاران و ميهن پرستان كه به ما نصيحت مي كنند . تحت الحنك بسته و زعماي قوم شده اند و با چشم گريان و دل بريان ناله و ندبه به راه انداخته اند همانهايي هستند كه در اين بيست سال اخير هرچه شلتاق بود زده اند و امتحان خودشان را هم داده اند. يكدسته سردمدار بي چشم و روي قاچاقچي سينه زدند و تملق از كسي گفتند كه اگر به ناپليون تشبيهش مي كردند آن ذات مقدس عقب مي كشيدند و اوقات مباركش تلخ مي شد اما رشادتها و هنر نماييهاي آن يل ارجمند در قلع و قمع اهالي كشور بي نظير است و مثل شكارچي كه در مرغداني خود شكار بكند در 3 قتل و غارت خود لُر و كُرد و بوير احمدي و قشقايي دلاوريهاي محير العقولي از خود بروز داد ولي در سر اختلاف كه با سه همسايه شرقي و غربي پيدا كرد با وجود مسافرتهاي سياستمداران ما براي تغيير آب و هوا به اروپا موقعيتي حاصل نشد. از معجزات آن بزرگوار اينكه خون ملت را مكيد و داراييش دا چاپيد و طلا را تبديل به مس كرد(مانند پنجره طلاي مقبره شاه صفي كه تبديل به كلاه خود مسي روي قبر حافظ شد)، پول نقره را نيز مبدل به كاغذ رنگين و برنج نمود. از لحاظ تربيت معنوي، مي توان گفت كه آن عاليجناب گرده از روي كتاب "جزيره دكتر مورو" تاليف ولز برداشت به اين معني كه فرمولهاي معيني را هر روز صبح با چماق به مردم تلقين مي كردند و عصرها با شلاق همان فرمولهاي" دزد باشيد و متملق و پست باشيد و مطيع باشيد" را پس مي گرفتند و عملاً نشان كه اين يگانه راه ترقي در كشور باستاني است. هر كس در موقع پس دادن درس اشتباه كرد دشمن خدا و شاه و ميهن قلمداد ميشود و او را در يكي از اطاقهاي زندان قصر پذيرايي شايان مي كردند. خانه يك عدع مردم فقير بيچاره را روي هم كوبيدند و كاخهاي بد سليقه به جايش بنا كردند. كاغذ و مس تبديل به آجر مي شد و آسمانخراشها از لاي خاكروبه بيرون مي آمدند. آن بزرگوار به عصر آهن و طلا، عصر آجر را در ميهن عزيزش اضافه نمود.

تا اينكه دري به تخته خورد و اين خداي جنگ با سلام و صلوات ميهن عزيزش ترك كرد. خودش رفت ولي هواخواهان او دوقرت و نيمشان باقي است به جا ماندند و زمام امور كما في السابق در دست آنهاست براي اينكه باقيمانده رمق ميهن را هم بكشند و رسواييهاي شگرف ديگري براي ميهن و هم ميهنان عزيزشان تهيه ببينند. در هيچ دوره تاريخي، اين سرزمين چنين دوره انحطاطي را به خود نديده بود و هنوز دنباله دارد در صورتي كه با عايدي سرشار و آرامش نسبي كه وجود داشت ممكن بود حقيقتاً دوره رستاخيز اين ملت باشد. از اعيان و اشراف و وكيل و وزير و سران كشوري و لشگري و روحانيون و حاجي آقاها و علما و فضلا و دانشمندان و شعرا مثل دوالپا به سر اهالي اين كشورها سوار شدند و تا توانستند جولان دادند. در چاپلوسي و وقاحت و چاپيدن مردم گوي سبقت را از يكديگر ربودند. مردم از گرسنگي مي مردند و مالشان چاپيده مي شد و پشت ميله آهنين، در زندانها مي پوسيدند. گوشواره و النگوي بيوه زن ها با كاغذ و مس خريداري مي شد و به خارج سفر مي كرد. كتاب و مجله سانسور مي شد، فرهنگ، وسيله تفريح چند نفر كار چاق كن شده بود. پيش آهنگي و تربيت بدني، تاسيس فرهنگستان و پرورش افكار را وسيله تقريب به پيشگاه قرار دادند.

امروز نيز پالانمان عوض شده اما همان قلتشن ها كه در هويت و ايرانيت آنها شك است براي ايران سنگ به سينه مي زنند و مردم گرسنه چاپيده شده و فقير را تبليغ به وطن پرستي كاذب و از خود گذشنتگي مي نمايند و هر كس با آنها هم آواز نشود تكفيرش مي كند.

اين كاميون ها و آرتيست هاي وازده كه معلوم نيست از كجا آورده اند بيست سال پستي و دزدي و دورويي را به مردم عملاً آموختند و اكنون مي خواهند باز سر مردم افسارزده خر را برانند. مي خواهند به نام گذشته به نام گذشته تاريخي مردم را مشغول و سرگرم بكنند و ضمناً خودشان را سرجمع افتخارات اتيه ملت جا بزنند! ولي غافل از آنكه چند نفر قلدر و دزد آدمكش افتخار تاريخي براي ملت نيستند. امروز دوره اي نيست كه به صرف گذشته تاريخي خود بباليم و بدون كار و جديت، حقوقي براي خودمان قائل بشويم. امروزه وظيفه مان جبران خسارت بيست ساله گذشته و باز كردن چشم و گوش ملت و هشيار كردن آنها به خودشان است.

دنيا تحولات سريعي را طي مي كند. ما نبايد همه اش دلمان را خوش كنيم كه روزي مالك الرقاب قسمتي از دنيا بوده ايم يا فلان قصيده را فلان شاعر سروده يا فلان ساختمان از عهد دقيانوس مانده است.  نبايد فراموش بكنيم كه در دوره تاريخي هميشه پيروزمند نبوده ايم و چندين بار براي قرن ها هستي ما بر باد رفته است و اگر بخواهيم همين باقيمانده اش را نگهداريم بايد جداً شروع به اقدام و كوشش بنماييم. بايد خودمان را به فراخور روش و اقتضاي زمان در بياوريم چون گريه و ناله شاخ حسيني و اراجيف اثري نخواهد بخشيد.

بيخود منتظر كشف و كرامات و معجزه نشسته ايم. شتر سواري دولا دولا نمي شود و به نعل و به ميخ زدن هم فايده اي ندارد. بايد يك دنده شد. در نتيجه انحطاط اخلاقي و اجتماعي بيست سال اخير از عارف و عامي، از مرد هفتاد ساله تا بچ هفت ساله،‌همه معتقدند كه انقلابات دنيا و تحولات مطابق آرزو و آمال محدود آنها انجام خواهد گرفت و معجزه هايي به نفع ما اتفاق خواهد افتاد. يك دسته هوچي هم از موضوع استفاده كرده براي انها تعبير و تفسير هاي عجيب و غريب مي نمايند از قبيل تعبير كاسه از آش گرمتر، نبض دجالي كه در برلن ظهور كرده و يا ياجوج و ماجوجي كه در خاور دور خودش را شكسته است. كساني كه ذينفع هستند يا براي خدنمايي با به علت بي اطلاعي و يا چون كيسه آنان به قدر دستهايشان پر نشده جار و جنجال راه مي اندازند و در انتظار معجزه سرمان را شيره مي مالند اما در دنيايي كه ملل خيلي نزديك از حيث نژاد و فكر و اخلاق و اختراعات به جان هم افتاده اند مي توانيم مطمئن باشيم كه براي چشم و ابروي ما جنگ نمي كنند آنقدر فداكاريها مي نمايند، خسارت مي بينند و قربانيها مي دهند. آن ذره كه در حساب نايد ماييم. خرديزه اي كه در پيش گرفته ايم و ننه من غريبم فايده اي نمي بخشد بلكه كاملاً به زيان ما خواهد شد. اگر بخواهيم از اين گرداب ننگ و فلاكتي كه در آن غوطه وريم نجات بيابيم، اگر بخواهيم در آتيه حق زندگي داشته باشيم و در عقب كاروان دنيا درجا نزنيم بايست تقلا و كوششي كنيم و عملاً ثابت نماييم كه حق زندگي داريم. بايد بدانيم كه اگر به خودمان رحم نكنيم ديگران به ما رحم نخواهند كرد.

اگر ايران زماني سرزمين علم و هنر بوده امروز از سر يكدسته گردنه گير، محتكر و مقاطعه كار تبديل به سرزمين بيزنس و پول در آري و بچاپ بچاپ شده است. هيچ رابطه معنوي با ساير جاهاي دنيا ندارد و مردم منتر يكدسته شياد كلاهبردار شده اند. ملت ايران مي داند كه گرگهاي ما داخلي هستند. از خارجي نبايد متوقع بود كه دايه خاتون از مادر مهربانتر باشد.   

موقعي كه همه ممالك دنيا از خواب غفلت بيدار شده اند با جمله هاي صدتا يك غاز سرمان را شيره ميمالند به اميد اينكه از گل آلود ماهي بگيرند، فكلي ها و منور الفكر ها و قديمي هايمان همه اش به فكر خويشند. دسته اي به فكر اندوختن پول و فرار به خارجه هستند تا از تنزل پول اروپا بعد از جنگ استفاده بكنند و به عيش و نوش مشغول بشوند. دسته اي هم باز به فكر اندوختن پول و خريدن املاك و گرفتن تنزيل و كرايه دكان و سوار شدن اتوموبيل و معامله ديباي چيني به روم و ليموي عماني در قب شمال مي باشند. گروهي ديگر كه باز هم راجع به گردآوري مال و منال با دودسته سابق همعقيده هستند در ضمن افكار عاليتر در مغز خود مي پرورانند از جمله گرفتن چند صيغه و عقدي و سخنراني راجع به آب كر يا محلل و تقيه و آداب طهارت و به دست آوردن وجه و كشيدن كباده وزارت و وكالت و اهن و تلپ و غيره...

حقيقت اينست كه امروز ملت بي پشت و پناه و سرپرست است و كسي به فكر او نيست و از دو راه بايد يكي را انتخاب كند. يا تا جان دارد رنج ببرد و جور آقا بالا سرهايش را بكشد كه به ريشش بخندند يا اينكه عليرغم عقيده ناجيان فداكارش ثابت بنمايد كه حق زندگي دارد.

 

ك.ز (صادق هدايت)

اين مقاله در شماره نخست روزنامه رهبر (10 بهمن 1321) چاپ شده است كه روزنامه اركان مركزي حذب توده بوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:13  توسط فرخ  | 

تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.

http://we-change1.blogfa.com/

http://wechange1.blogspot.com/

http://wechange.blogfa.com/

http://we4change.blogspot.com/

http://we4change.blogfa.com

http://we-change5.blogfa.com

 

كمپين يك ميليون امضا پس از تجمع مسالمت‌آميز زنان در 22 خرداد 1385، ميدان 7 تير و اعتراض آنها به قوانين تبعيض‌آميز آغاز به كار كرد. خواسته حقوقي زنان خواسته جديدي نيست و درواقع بيش از يك صد سال است كه جنبش حقوقي زنان برابري قانوني را به شيوه‌هاي گوناگون طرح و مطالبه كرده و در اين روند متناسب با شرايط سياسي و اجتماعي زمانه خود فراز و فرودهايي را از سر گذرانده‌. اكنون جنبش زنان مي‌كوشد از طريق جمع‌آوري يك ميليون امضا به روش چهره به چهره و رودررو با زنان و مردان در خيابان و كوچه و محله‌... هم در راه گسترش آگاهي و ايجاد خواسته حقوقي و هم در جهت گسترش ارتباط با اقشار و گروه‌هاي اجتماعي گام بردارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:44  توسط فرخ  | 

منطق المجانین

Part To 

از یادداشت های یک دیوانه:

تا یکماه پیش مجبور بودم به جای گاو آسیاب را بچرخانم. سه سال و یکماه پیش از بیکاری چوپان شده بودم و ۵۰۰ گوسفند را به من سپرده بودند. عصر که داشتم نی میزدم ناگهان گرگی به گله زد. من هم تفنگ دولولم را برداشتم و با لوله دومش یک تیر به طرف گرگ خالی کردم. گرگ که افتاد دیدم ۱۵۰ عدد تیر برایم باقی مانده که با آنها به جان گوسفندان افتادم و فکر کنم صد تایی را کشتم.

صاحب گوسفندان که شاکی شده بود مرا پیش قاضي (کدخدا) برد تا تکلیفم را مشخص کند. قاضی پرسید چرا گوسفندها را کشتی؟ گفتم این ۵۰۰ نفر اگر هر کدام یک شاخ میزدند یک گله گرگ را حریف بودند اما هر کدام بقیه را به ...شان حساب کردند و الفرار.

فکر کنم قاضی چیزی از منطق نمیدانست مگرنه حکم نمیکرد که من سه سال گاو باشم.

در مدتی که گاو بودم فکر میکردم که چوپان خوب باید فقط گرگ را بکشد ولی بعداْ فهمیدم که بهترین چوپان آبادی میگذارد گرگ چند گوسفند را بکشد و یکی دوتا را ببرد تا بقیه را خودش کباب کند. فقط متعجب بودم که چرا وقتی گرگ می آید تیر شلیک میکند. بعدها فهمیدم که این تیرها را هوایی و به قصد سر کار گذاشتن اهالی ده شلیک میکند. بعد از آن بعدها هم فهمیدم که کدخدا هر روز به دشت میرود و یک دست کباب گوسفند در جوار چوپان توی رگ میزند.

 

ps1: به گفته های دیوانگان اعتمادی نیست .

ps2:منظور ديوانه از ... چي بود؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:56  توسط فرخ  | 

 

منطق المجانین

Part One

از یادداشت های یک دیوانه:

امروز ظهر معده ام قار و قور میکرد. در جیبم گشتم و یک اسکناس سبز رنگ پیدا کردم. روی این اسکناس عکس کوه دماوند بود پس حتماً باید اسکناس پر زور و با ابهتی باشد.

 وارد ساندویچی شدم و بعد از رفع گرسنگی اسکناس سبز را دادم و یک اسکناس کهنه به اسم پنجاه تومنی پس گرفتم .

این اسکناسهای ۵۰ تومنی به هیچ دردی نمیخورد و اسکناسهای بدبختی هستند و عکس دانشگاه تهران روی آن زده شده است.

تحلیل منطقی :

دو حالت وجود دارد. یا به علت بدبختی دانشگاه ،این عکس را روی ۵۰ تومنی چاپ کردند و یا چون ۵۰ تومنی بدبخت است سر در دانشگاه را از روی این عکس ساختند. باید تحقیق کنم و ببینم کدام زودتر بدبخت شده .

 

ps: به گفته های دیوانگان اعتمادی نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 10:40  توسط فرخ  | 

 

متاسفانه بازديدكنندگان زيادي داريم!!!

به آمار وبلاگ نگاه ميكنم، بين ۲۰ تا ۳۰ نفر در هر روز به وبلاگ ما سر زدند كه براي وبلاگي ادبي آمار بالايي است. اصولاً بايد خوشحال بشوم ولي وقتي بيشتر بررسي ميكنم ميبينم بيشتر آنها از گوگل به اينجا آمدند. باز هم اصولاً بايد خوشحال بشوم كه به راحتي در موتور جستجو پيدا ميشويم.

امّا وقتي كلمه جستجو شده را ميبينم ميفهمم كه ماجراي ديگري در كار است.كلمه جستجو شده: سكس

ديروز ۱۸ نفر با جستجوي سكس وارد اين وبلاگ شدند و روزهاي قبل هم...

اين در حاليست كه من تنها يك بار اين كلمه را در مطلب كتابهاي مبتذل به كار بردم 

 

چرا اينقدر جستجو براي سكس زياد است؟ چرا اهالي جهان سوم بيشتر از ديگر كشورهاي به سمت اين كلمه جذب ميشوند. اميدوارم نظرات شما ما را در پاسخ به اين سوال ياري كند.

يك بار ديگر چك كردم: در همين لحظه ۸ نفر در وبلاگ هستند: ۶ نفر با جستجوي سكس

 

لطفاً با نظرات خود ما را در بررسي اين موضوع ياري نماييد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:41  توسط فرخ  | 

سراسر زندگیم را حوادث گنگ و مبهمی به هم پیوند میداد كه سر انجام هر كدام درد گریز ناپذیری بود. این رشته های نامفهوم كه هر امروزی را به فردا میرساند، زهر تلخی از جام پر نقش و نگار حیات بی سرو پای من بودند. در این میان تنها میتوانم شبی را بیاد بیاورم كه ستاره اقبال ناگهان از پشت ابرها خارج شد و چشمكی زد.

 

دقیقاً ده ماه و شش روز بود كه تو را ندیده بودم. در این مدت نه یك لحظه صدایت، نه یك خط زیبا، كوچكترین نشانی از تو نبود. آن شب به فكر دارویی -هرچند موقت- برای فراموشی بودم. شراب سرخ در پیمانه لب پریده ای میچرخید و یك به یك به جان خسته ریخته میشد. كم كم دنیا سست و بی پایه شد. همه چیز در حال حركت بود. در آن حالت بین زمین و آسمان دیگر هیچ چیز با با چیز دیگری ارتباط ندارد. جرئت گذاشتن اشیاء روی میز از انسان سلب میشود. در عالم مستی كدام میز صاف و متعادلی را میتوان یافت؟ همین طور كه اجسام از تعادل خارج میشوند انسان هم از این حالت بی معنی و گول زننده اش خارج میشود و به اصلش میرسد. وقتی شدی "مستی و راستی" در آن لحظه خودت هستی.

 

مستی من به راستی رسیده بود. بی اختیار جذب چیزی شدم كه هر ذره از وجودم آنرا تقاضا میكرد. با حركتی زیگزاگی خودم را به حمام رساندم و برگشتم. حال در دستم تیغ برنده ای بود كه مرا به همان چیزی كه هستم بدل میكرد. تیغ تیزی كه نقاب زندگی را از چهره جسدی متحرك میزدود. به بالای سرم نگاه كردم، به طناب داری كه همیشه آماده پذیرایی از من بود. روزی این طناب را برای محاكمه و اعدام خودم بسته بودم. همیشه از این طناب میترسیدم. نه از مرگ كه این طناب. تصور هیكلی كه از طناب آویزان شده و برای آخرین قطره زندگی دست و پا میزند مو بر تن هر جنبنده ای راست میكند. وحشتم از این بود  كه ناگهان این زندگی را ترك كنم و در لحظه آخر به من بخندد كه ببین، داری برای یك لحظه بیشتر تقلا میكنی.

 

امّا این تیغ با بریدن رگها پیغام دیگری را به همراه می آورد. خون آهسته آهسته از بدن خارج می شود و شیره زندگی به همین آهستگی میخشكد. همه چیز تار و مبهم میشود و رنگ خاكستری به نرمی رو به سیاهی میرود. میشود به جوی سرخ رنگ حیاط خود خیره شد و با شادی وصف ناپذیری شاهد پایان آن بود. تیغ بهترین راه است. اینطور میتوانم با آخرین قطره به زندگی بخندم كه ببین،‌ برای یك لحظه ات هم تقلا نمیكنم.

 

در این افكار بودم كه بلند شدم و دوباره با حركتی زیگزاگی خودم را به در رساندم. میخواستم در را قفل كنم تا كسی نتواند مزاحم تقلایم برای حذف ثانیه ها شود. ناگهان در باز شد و تصویر دو چشم سیاه سحرم كرد. چشمهایم را مالیدم. شاید این هم از خواص دنیای نامتعادل مستی باشد. چشمها را باز كردم.

 

تو بودی، همینطور زل زده بودی به من میخندیدی،‌ حتی نتوانستم سلام كنم، تنها توانستم خودم را كنار بكشم تا وارد خانه ام شوی.

 

آن شب برای اولین بار احساس كردم كه مرده ای متحرك نیستم. مثل خونی كه از رگها جاری میشد و همه چیز را سیاه میكرد شده بودی. امّا برعكس، از چشمهایت چیزی به من سرایت میكرد كه رنگ خاكستری را به رنگهایی شاد تبدیل میكرد. سبز؟ آبی؟ سرخ؟ نیلی؟  نه هرگز، ‌هیچ كدام از این رنگها لیاقت وصف حالت چشمانت را ندارد. رنگی را جاری كرده بودی كه هیچ رنگین كمانی در رویاهایش هم ندیده است.در سكوتم، به سكوتم میخندیدی، بی اختیار سنگینی لحظه شرم را شكستم و سلام كردم.

 

این سلام آغاز شبی شد كه برای اولین بار طعم لبخند را چشیدم. یك ساعت بعد مثل بچه ها دور اتاق میدویدیم و بازی میكردیم. موقع دویدن پایت به پیمانه و ظرف شراب خورد و آنها را شكستی. من همینطور میخندیدم و به شادی كودكانه ات خیره شده بودم. بعد نشستیم كنار هم تا با هم چهار كلمه جدی صحبت كنیم ولی كارمان به كتك كاری با بالشت كشيد. آنقدر محكم توی سرم زدی كه كه بالشت پاره شد. پرهای سفید در هوا میچرخیدند و روی سرمان میریختند. مشاهده این برف سفید عاشقانه همراه با صدای خنده دلربای تو معجونی از همه شادی های دنیا را ساخته بود.

 

آن شب آنقدر دویدیم تا از پا افتادیم. بعد نشستیم و با هم حرف زدیم. تو از من میگفتی و من از تو. چقدر خوش گذشت شنیدن صدایت، چه لحظه های زیبایی بود وقتی كه سراپا گوش میشدی. آنقدر حرف زدیم كه خوابت گرفت. گفتی شب بخیر و كنارم دراز كشیدی.‌ از پنجره به بیرون نگاه كردم،‌ زمان آنقدر زیبا گذشته بود كه متوجه طلوع آفتاب نشده بودیم. دستت را گرفتم تا چیزی بگویم امّا تو مثل گنجشكهای ناز و معصوم خوابیده بودی،‌ حتی از چشمهای بسته ات هم چیزی به من سرایت میكرد. چشمهایم را بستم و برای اولین بار در زندگیم با خیال آسوده، با آرامشی شگفت خوابیدم. وقتی كه بیدار شدم دنیاي اطرافم كاملاً در تعادل بود. متوجه شدم كه تمام شب بالشتی را بغل كرده بودم. همه اش رویا بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:36  توسط فرخ  | 

در رابطه با بحث كتابخواني بخش عمومي آن را به اختصار به پايان رسانديم. حال سعي مي كنيم به قهر كتابخوان ها با كتاب بپردازيم. اولين و همه گيرترين معضلات:

 

 

عادت به كتابهاي مبتذل

 

براي جلوگيري از سوء تفاهم بايد عرض كنم كه منظور از مبتذل امور جنسي نيست. بسياري از كتابهاي بزرگ و پر شكوه مملو از نوشته هاي جنسي است، به عنوان مثال كتاب آهستگي اثر ميلان كندرا اصولاً به اين موارد مي پردازد.

 

برخي از اين كتابهاي مبتذل جنسي هستن و سعي دارند تنها به تحريك مخاطب بپردازند و شامل داستانهاي سكسي و با تمام جزئيات هستند. در واقع اين كتابها تفاوتي با فيلم هاي  سكسي ندارند. خوشبختانه اين كتابها در ايران ( به صورت رسمي) وجود ندارد.

 

نوع ديگر اين كتابها آنهايي است كه در آنها شخصيتهاي آن عاشق هم مي شوند و بعد به هم مي رسند يا نمي رسند، همين

اين كتابها سعي دارند با تحريك احساست خوانندگانشان كه بيشتر دختر هاي 16 تا 20 سال هستند به سود برسند. اين كتابها با ارائه فضايي رويايي و احساسي خواننده را از زندگي واقعي دور كرده و و در پايان كتاب تنها سودي كه به مخاطبش مي رساند نگاه احساسي و غير واقعي به زندگي است.

 

قصد ندارم كه وجود عشق را در اين كتابها نقد كنم. عشق يكي از مهمترين مضامين در ادبيات است امّا عشق كجا و اين كتاب ها كجا.

 

اين كتاب ها را ميتوان به فيلمهاي هندي تشبيه كرد. فيلمي كه دو ساعت وقت و پول هزاران بيننده را مي گيرد و در آن دو نفر عاشق هم مي شوند و پس از ماجراهاي عجيب و غريب غير واقعي به هم مي رسند. اهالي عزيز سينماي ما هم كه به تازگي بازار خوبي از اين به اصطلاح فيلمهابه دست آورده اند. به راستي ديدن يا نديدن همچين فيلمهايي چه سودي براي مخاطب دارد و نويسنده فيلمنامه و كارگردان و .......  چه خدمتي به مردم كرده اند؟

 

برخي عقيده دارند كه اين نوع كتابها مردم را با كتاب آشتي مي دهد و فرهنگ مطالعه را در آنها به وجود مي آورد. امّا به اعتقاد بنده اين كتابها با عادت دادن خواننده به ظاهر فريبنده و باطن دروغينشان آنها را از هر گونه مطالعه جدي دور نگه مي دارند.

خواندن كتابهاي با محتواي كم مي تواند مي تواند فرهنگ مطالعه را نهادينه كند به شرطي كه اين كتابها مبتذل نباشند. قبلاً هم اشاره شد كه كتابهاي هري پاتر و ارباب حلقه ها نوجوانان اروپايي را شيفته كتاب كردند.

 

باز هم اشاره به عشق در ادبيات مي كنم. رمان هاي بزرگ پر از عشق هاي زيبا و پر شكوه هستند كه براي هر عاشقي خواندن آنها لذت بخش است امّا نويسنده فراموش نمي كند كه عشق يكي از جنبه هاي زندگي است و آدمهاي واقعي صدها غم و شادي و مشكل ديگر هم دارند. داستان بايد بر اساس زندگي و براي زندگي بيان شده باشد. همانطور كه تاتر زندگي بر روي صحنه است كتاب هم بايد آينه اي كاغذي باشد كه خواننده خود را در آن ببيند و از تجربه داستان عبرت بگيرد و  اشتباهات شخصيتهاب داستان را تكرار نكند.

 

اگر يكي از اين دست نويسندگان را مي شناسيد به او بگوييد كه نويسنده پيش از اديب بودن بايد متعهد باشد.

 

در پايان چند نوشته عهاشقانه از نويسندگان بزرگ را به عزيزان تقديم مي كنم. آيا اين نوشته ها شكوه عشق نيستند؟ :

 

اين دختر،‌نه اين فرشته، براي من سرچشمه تعجب و الهامي ناگفتني بود. وجودش لطيف و دست نزدني بود. او بود كه حس كه حس پرستش را در من توليد مي كرد.......

بوف كور- صادق هدايت

 

گوشم نزديك رانش بود، زمزمه خوت را كه توي رگهاي كبود مرمرش عبور ميكرد احساس كردم و تپش پر كينه قلبش را زير پوست سنگينش شنيدم. خيال كردم كه الان است كه دستهاش را دور گردنم حلقه كند، الان است كه درد محروميت هاي يك عمر،‌بازوهايش را براي انتقام كشيدن به حرت در آورد. الالن است كه كينه عقيم مانده تمناي محبوش او انگشتهايش را در سينه من فرو كند.......

زن پشت در مفرغي

 مجموعه درها و ديوارهاي بزرگ چين- احمد شاملو

 

چشمش كه به افتاد، نخست آن آشناي هزار ساله را ديد و عمق جادويي آن درياچه نامسكون را. نا اميدي به احشايش چنگ زد،‌رنگ پريده او را ديد و لپ هاي آويزان را. بعد توبت رسيد به به سومين تصوير،‌ رنگهاي مژه هاي بلند و برگشته اي را ديد كه به نرمي جهت مي داد به تشعشعات خيره كننده آن دو الماس بي طاقت.......

چاه بابل-رضا قاسمي

 

عزيز من...عمرمن!‌عصباني نشويد عزيزم،‌مرا بكشيد، فكر كنيد مار هستم،‌زير پايتان له ام كنيد....... من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نمي خواهد ببينم. عزيز من، خوشكل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد......

مغروق- يك صحنه كوچك- آنتوان چخوف

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:58  توسط فرخ  | 

در نوشتار قبل مطلب فقر فرهنگ مطالعه را به اختصار بررسي كرديم و به پايان رسانديم. با اين وجود لازم است كه كمي هم درباره ريشه هاي تاريخي اين معضل بدانيم تا در شناخت و درمان اين درد بهتر عمل نماييم.

با اينكه ايرانيان جزو اولين اقوام تاريخ بودند كه خط را مورد استفاده قرار دادند امّا سواد خاندن و نوشتن همواره در انحصار درباريان و موبدان بود. هنگامي كه ماني خواست كتابي براي مردم بنويسد مجبور شد كه از نقاشي استفاده كند زيرا هيچيك از مخاطبانش سواد نداشتند. با اين وجود علم و معرفت در ايران باستان گشترش بسيار يافته بود. دانشگاه جندي شاپور و كتابخانه هاي عظيم ايران باستان گواه اين مدعا مي باشد. در اواخر دوره ساساني علم و دانش مانند ديگر مولفه هاي اجتماع در حال نابودي بود و خرافه پرستي جاي آن را گرفته بود. كتابها بيشتر شامل دعا و نيايش و ليست طولاني از روشهاي عبادت و مراسم ديني بود.

با ظهور اسلام و هجوم اعراب به ايران عصر جديدي در كتاب و كتابت آغاز شد. در ابتدا همه كتابها سوزانده شد سپس خواندن و نوشتن عمومي و همگاني گرديد!

دو قرن ظلم و استبداد خلفاي اموي و عباسي به همراه توجه انحصاري به كتب ديني ميراث باستان را برباد داد. با ايجاد حكومت هاي محلي و مستقل در ايران شاهد ظهور دانشمندان و اديبان بزرگي در اين سرزمين هستيم كه تنها ذكر اسامي آنها نياز به نوشتاري ديگر دارد.

دست به دست شدن دائم حكومت ها و پادشاهگري پادشاهان موجب شده بود كه دانشمنداني چون ابن سينا و خيام زندگي خانه بدوشي و آوارگي را در پيش گيرند با اين وجود عصري طلايي و بي مانند در حياط علمي رقم خورده بود. با هجوم مغول تمام اين دست آوردها دوباره بر باد رفت و مردمان غيور سرزمينمان تبديل به موشهايي ترسو شدند. سعدي در توصيف قدرت يك پهلوان او را مانند رستم ميداند كه اين پهلوان در مواجه با دشمن فرار مي كند و به خود هم افتخار مي كند، از همين جريان مي توان خصوصيات مردم آن دوران را فهميد. نبايد فراموش كرد كه دوره حكمراني مغولها نزديك به 500 سال طول كشيد(به اين عدد خوب توجه كنيد) در همين دوره بود كه اروپا رنسانس را تجربه مي كرد و زاده مي شد.

شاه اسماعيل صفوي براي نخستين بار پس از حمله اعراب ايران متحد را تشكيل داد، اين حكومت 1000 سال پس از حمله اعراب تشكيل شد( باز هم به عدد توجه كنيد، به مدت 1000 سال ايراني به معناي واقعي وجود نداشته است). تشكيل سرزمين بزرگ و مستقل، بزرگي و آرامش را به مردمان باز گرداند امّا سلسله صفوي خرافات ديني را به شدت گسترش داد و خرافه پرستي، مرده پرستي و ... را براي هميشه در جان مردمان جاي داد( مراجعه شود به كتاب تشيع صفوي-تشيع علوي نوشته دكتر علي شريعتي).

از حكومت صفوي مردماني خرافاتي بر جاي ماند كه در دوره نادر دسترنجش صرف هزينه قشونكشي شد و با آغاز سلسه قاجار (آقا محمد خان) قتل عام شد. همزمان با عصر قاجار اروپا به شكوه و عظمتي دست يافته بود كه قاره اي در آنسوي اقيانوس را ميان خود تقسيم كرد( انگليس،‌ پرتغال و اسپانيا در قاره امريكا) و سرزمين هاي پهناوري در قاره كهن و قاره سياه را مستعمره خود ساخته بود ( مانند هندوستان).

دوره قاجار از اين لحاظ اهميت دارد كه تعدادي از افراد براي تحصيل به اروپا به رفتند و همراه با علم، برخي خصوصيات فرهنگي اروپا را با خود به ارمغان آوردند. شكل گيري دارالفنون و انقلاب مشروطه از ثمرات همين روشنفكران نوپا ميباشد.

عصر كوتاه رضا خان و فرزندش دوراني پر التهاب و شاهد بر كودتا، شورش، اعتصاب و در نهايت انقلاب بود. از مختصات اين دوران ورود سيل پول به مملكت از راه صادرات نفت بود. مقايسه كنيد با سيل طلا كه با غارت قبايل آزتك و مايا ( آمريكاي جنوبي) وارد اروپا شد و موتور محرك اين قاره گرديد امّا در ايران تنها صرف ساختن ظواهر زندگي مدرن شد.

پس از انقلاب نيز اين سرزمين فرصت نفس كشيدن نيافت. انقلاب، جنگ، بازسازي، تحريم و ...

با اين نگاه مختصر به تاريخ ايران مي توان دريافت كه هيچ گاه بستر مناسبي براي شكل گيري علم و دانش و معرفت فراهم نبوده است و امروز شاهد سرزميني كاريكاتور مانند هستيم.

امروز در اين سرزمين شاهد ظهور دانشمندان،‌ روشنفكران و اديبان زيادي هستيم. به قول فروغ :

جايي كه دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت

ميزني، از آن

بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد

و برگذيدگان فكري ملت... ميدانند

كه ناتواني از خواص تهي كيسه بودن است

نه ناداني

روشنفكران و اديبان امروز را بايد اسلاف روشنفكران دوره قاجار دانست. مردم و جامعه با اين روشنفكران هماهمگي نداشتند( و هنوز هم ندارند)

ظهور اين روشنفكران را مي توان به ورود ابزار جديد به كشور تشبيه كرد. به عنوان مثال تلفن همراه وارد كشور مي شود بدون اينكه مردم فرهنگ اين وسيله را داشته باشند و يا كامپيوتر(چراغ جادوي علم) كه تنها مورد استفاده آن بازي و تفريج شد و يا اينترنت بمصرف چت كردن رسيد، همان اينترنتي كه روياي دهكده جهاني را محقق كرد و خون رگها علم آنهم با سرعت نور ميباشد.

حكومت و مردمي كه فرهنگ روشنفكر داشتن را نداشتند ( و هنوز ندارند) سبب شده كه اين افراد راهي جز انزوا يا مهاجرت نداشته باشند. توسعه و افزايش تعداد عالم و علم تا زماني كه بستر مناسب فرهنگي آن موجود نباشد راه به جايي نخواهد برد و يكي از زير مجموعه هاي مهم آن فرهنگ مطالعه در جامعه مي باشد.

آقاي جاسبي به حق بيان مي كند كه دانشگاه آزاد بزرگترين دانشگاه جهان مي باشد.( كجاي دنيا دانشگاهي حدود 500000 نفر دانشجو دارد؟)، به انرژي هسته اي و سلولهاي بنيادي دست پيدا كرده ايم وجديداً قطع نخاع را درمان كرده ايم. نويسندان و شاعران بزرگي در عصر معاصر زاده شده اند و مي شوند امّا حضور اين موارد را بدون بستر و فرهنگ مناسب مي توان اينطور تشبيه كرد كه جوانان ايراني و جوانان كشورها جهان اول هردو به اينترنت وصل هستند امّا اين كجا و آن كجا.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:3  توسط فرخ  | 

در مورد فوايد كتاب و كتابخواني همه ما مي دانيم و قصد ندارم با ياد آوري اين موضوع وقت شما را بگيرم. در اين جا قصد دارم به بررسي علتهاي قهر كردن جامعه ما با كتاب بپردازم.

 

دوري ايرانيان از مطالعه علت هاي زيادي دارد كه سعي مي كنم به چند تاي آنها اشاره كنم. من موضوع را براي راحتي كار به دو بخش تقسيم مي كنم

 

1-   كساني كه كتاب نمي خوانند

2-   قهر كتابخوانها با كتاب!

 

 امروز به مهمترين علت كه بين هر دو گروه مشترك است مي پردازيم:

 

فقدان فرهنگ مطالعه در جامعه

 

اكثر مردم رفاقت و برخوردي با كتاب ندارند و ميزان مطالعه روزانه آنها به يك دقيقه هم نمي رسد با اين وجود از فرزندانشان انتظار مطالعه درسي را دارند. فهم و حوصله درگيري با كتابهاي خشك درسي نيازمند به اين است كه فرد قبلاً مطالعه داشته باشد و درگيري با كلمات را ياد گرفته باشد. كسي كه نتوانسته با رمانها و داستانهاي ساده ارتباط برقرار كند چگونه ميتواند با جملات تئوريك و خشك كتاب درسي برخورد نزديك داشته باشد؟  

 

ريشه اين مشكل در تربيت خانوادگي است. براي كودك معيار درستي و نادرستي والدين هستند و به قولي پدر و مادر حكم خدا را دارند. كودكان در يادگيري توجه چنداني به گفته هاي والدين ندارند بلكه اعمال آنها را مشاهده كرده و در ضمير ناخود آگاهشان شيوه زندگي والدين را ضبط مي كنند. ضرب المثل " گرگزاده عاقبت گرگ شود" بيانگر همين مطلب است كه بخش عظيمي از هويت هر فرد را والدين او تشكيل مي دهند و فرزند سرانجام به راه آنها خواهد رفت.

 

هنگامي كه كودك هيچ گاه كتابي را در دست والدين مشاهده نمي كند و يا حتي هفته اي يكبار هم روزنامه اي وارد خانه آنها نمي شود، كتاب در نظر كودك موجودي غريبه خواهد بود كه والدين ( معيار همه چيز) بدون هيچ مشكلي آنرا كنار گذاشته اند. در دوران دبستان (مقطع بسيار حساس آموزشي) ، هيچ گونه تشويق يا تنبيهي در مورد مطالعه كودكان از سوي معلمان و والدين وجود ندارد. بايد توجه كرد كه در اين دوران كودكان اعمالشان را بر اساس جايزه و محروميت (روحي يا مادي) تنظيم ميكنند. هنگامي كه عملي موجب تشويق نگردد، براي كودك بي اثر بوده و تمايلي به شروع يا تكرار عمل ايجاد نمي كند.

 

آموزش و پرورش و آموزش عالي ما كه همگان به نقص آن اعتراف دارند هم مقصر است. مطالعه و كتابخواني هيچ تاثيري در موفقيت تحصيلي و نمرات فرد، از دبستان تا پايان دانشگاه ندارد. امّا در كشورهاي جهان اول بسياري از درسها به شيوه اي تنظيم شده كه دانش آموز ناچار به مطالعه مي باشد و البته بايد توجه كرد كه كتابهاي معرفي شده توسط سيستم هاي آموزشي هم به گونه اي هدفمند، دانش آموز را صاحب فرهنگ و عادت به مطالعه مي كنند. آموزش و پرورش ما بايد كاري كند كه برخوردش با كتاب تنها در انشاي هفته كتاب نباشد. بسياري از معلمان با جزوه اي بار آوردن دانش آموز فرصت اندك مطالعه درسي را هم از او ميگيرند.

 

موضوع ديگر عدم موفقيت كانون فرهنگي آموزش به جهت دادن مطالعه در دانش آموزان است. بسياري از دانش آموزان مطالعه را شروع مي كنند امّا با توجه به نا آگاهي والدين و معلمان به زودي آنرا كنار مي گذارند. كتابهاي اوليه كودكان بايد به شكلي باشد كه به دليل رابطه نزديك با روحيات كودك و نوجوان آنها را جذب كرده و عادت كتابخواني را در آنها نهادينه كند. به عنوان مثال در سالهاي اخير، دانش آموزان اروپايي با مطالعه چند جلد كتاب هري پاتر و ارباب حلقه ها و ... با كتاب انس گرفتند و مطالعه به بخشي از زندگي روزانه آنها تبديل شده است. با بسياري از دوستان اهل علم كه صحبت مي كردم علت علاقه به علم و تحصيلات دانشگاهي در رشته هاي علمي را اين مي دانند كه در كودكي با كتابهاي ژول ورن شيفته علم شده اند. مي بينيم كه هدايت صحيح مطالعاتي مي تواند سرنوشت فردي را تايين كند.

 

آخرين موردي كه اشاره ميكنم نقش صدا و سيما است. ميزان مشاهده تلوزيون در ايران زياد است و ما در صدر آمار مشاهده تلوزيون در جهان قرار داريم.( هميشه در چيزهاي بد ركورد داريم، چرا؟) تلوزيون در جامعه ما نقش آموزشي فراواني دارد. متاسفانه برنامه ها و سريالهاي تلوزيوني جز در ترويج نگاه سطحي به زندگي آموزش ديگري ندارد و در اين ميان آموزش مطالعه برابر با صفر است.

 

بررسي ها نشان داده، از وقتي بازيگران تلوزيون كمربند ايمني را مي بندند، مردم بيشتر به صورت داوطلبانه اين عمل را انجام مي دهند. امّا به بسياري از مسائل توجه نمي شود و به عنوان مثال در دست هيچ كدام از بازيگران و حتي شخصيتهاي تحصيلكرده فيلمها، كتابي مشاهده نمي شود.

 

اين بحث را در اينجا به پايان مي برم و در ادامه سعي مي كنم به ديگر جنبه هاي اين معضل اجتماعي بپردازم.

 

بحث فرهنگ مطالعه گسترده و پيچيده است و عقل و اطلاعات بنده محدود.  اميدوارم شما با نظراتتان در اصلاح اشتباهات يا بسط مطلب كمك نماييد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:18  توسط فرخ  |