|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|
بخش اول : اندیشه های سیاسی اتین دولابوئتی
قسمت سوم بخش اول را در ادامه مطلب بخوانید
کتاب سیاست اطاعت رساله بردگی اختیاری
بخش اول : اندیشه های سیاسی اتین دولابوئتی
قسمت دوم بخش اول را در ادامه مطلب بخوانید

مطلبی که در ادامه میخوانید مقدمه کتاب نایاب بردگی اختیاری به قلم اتین دو لابوئتی است که بقیه کتاب به مرور بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

مثنوی و پائولو کوئلیو
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه کیمیایی است که در صحبت درویشان است
به زیارت کیمیاگر (نوشته پائولو کوئلیو) رفته بودم. به نگاهی ما را از بند زمان و مکان رهایی میبخشید این بار در واژه هایش شرح قصهای از مثنوی مولانا بود :
مردی در بغداد وقتی ارثیهاش تمام میشود درمانده میشود با خدا راز و نیازمی کند و شب در خواب میبیند که هاتفی به او میگوید در فلان جای مصر گنج هست سریع به آن جا برو. مرد در پی تحقق آرزویش وقتی به مصر میرسد توشهاش تمام میشود و گرسنه میماند میخواهد گدایی کند شرم حضور مانع است. منتظر میماند تا شب فرا رسد از طرفی چند شب متوالی در آن منطقه دزدی شده بود و عسس مترصد بود که دزد رابگیرد. وآن شب به همین مرد برخورد میکند و او را به شدت کتک میزند و میگوید خلیفه فرمان داده است که هر کس شبانه در شهر گشت دستش را ببرید حتی اگر خویشِ من باشد.
مرد در میان نعره فریاد مهلت میخواهد تا واقعیت را بگوید که در این جا غریب است و در پی خوابی که دیده است برای یافتن گنج به مصر آمده است.
صداقت مرد بر عسس اثر میکند و دلش به حال او میسوزد. میگوید: «تو به دنبال خواب و خیال این همه راه را آمدهای عجب مرد احمقی هستی من هم بارها خواب دیدهام که در بغداد (به نشانی خانه مردِ کتک خورده) گنجی نهفته است ولی هیچ وقت به سراغش نرفتم تو عقل نداری که برای یک خواب این همه راه پیمودهای مرد بغدادی بسیار شادمان میشود و به گنج وجودی خود پی میبرد.»
هنگامی که ایشان این قصه را حکایت می کردند کتاب «کیمیاگر - پائولو کوئلیو نویسنده معاصر برزیلی» در ذهنم مرور میشد که این همان قصه است و شرم زده شدم از این که مضمون مثنوی را باید از ترجمه آثار نویسندگان خارجی بخوانم. وقتی در مثنوی به دنبال این قصه گشتم بیشتر خجالت کشیدم از این که این، حکایتی از قصه «قلعه ذات و الصور» در دفتر ششم مثنوی بود که چند سال پیش ماهها روی این قصه تأمل کرده بودم و کنفرانسی از آن در دانشگاه داشتم و عجب آن که این حکایت اصلا یادم نبود. شاید هم درک این حکایت نیازی خاص را میطلبید که آن زمان من آن «دزد» را نداشتم.
بر سر گنج از گدایی مردهام زان که اندر غفلت و در پردهام
مثنوی. دفتر 6. ب 4337
مضامین تکراری در فرهنگ ملل گوناگون وجود دارد و این تکرار گاه در یک زمان هم عرض و یا با طی چندین قرن فاصله اتفاق میافتد. «سلوک» و حال «سالک» بارها در آثار عرفان شرح داده شده است واین تکرار نه تنها ملال آور نیست بلکه از سر نیاز است خوردن نان هر روزه برای ما ملال آور نیست چون احساس نیاز و گرسنگی داریم پس اگر گرسنه و نیازمند درک حقیقت باشیم تکرار این قصهها در زمانها و زبانهای مختلف ملال آور نیست.
لذت از جوع است، نه از نقل نو با جماعت از شکر به نان جو
هر که را درد جماعت نقد شد نو شدن با جزو جزوش عقد شد
پس نیاز موجب «نو شدن» میشود و دیگر گونه اندیشیدن و دیگر گونه دیدن این نیاز در مثنوی عنوان «درد» هم میپذیرد.
درد داروی کهن را نو کند دردهر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نو کننده دردهاست کو ملولی آن طرف که درد خاست؟
هین! مزن تو از ملولی آه سرد در جو و در جو و درد، درد
کسی در پی کیمیا میرود که دردمند باشد و این درد فرد را طالب راه میکند و به او ظرفیت میدهد که سرزنش خارمغیلان در بیابان را با شکیبایی تحمل کند برای درک حقیقت باید گوش باطن باز شود و این میسر نیست مگر با عشق.
غبار راه طلب کیمیای بهروزی است غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
عناصر مشترک داستان کیمیاگر با مثنوی معنوی
1- ارث پدری در مثنوی مرد بغدادی ارث پدری را که رایگان به دست آورده قدر نمیداند وقتی تهیدست میشود به خود میآید. البته ارث در این جا نمادی از جان است که دوست به رایگان به ما بخشیده است.
در کتاب کیمیاگر سانتیاگو و مرد انگلیسی که هر دو به نوعی دنبال کیمیا بودند به پشتوانه ارث پدری در پی مطلوب میروند.
2- حال درماندگی و تهی شدن فرد از خودبینی، فرد را به خدا نزدیک میکند.
(ساربان: بدبختی، خدا را به من نشان داد. کیمیاگر. ص 82. روزبهان چاپ سوم)
3- خواب: در هر دو قصه خواب محرک قهرمانان داستان است و آنان را طالب راه میکند.
4- مصر: گنج در هر دو این فاصله مکانی زیاد موجب سفر و تجربههای نو و صیقل خوردن روح آنان میشود.
5- طالب گنج شدن: در مثنوی به شکل نمادین از آن استفاده شده است .نفس اماره گرسنه است و به گدایی میرود و نفس لوامه به دستور نفس مطمئنه (عقل و خلیفه) او را تنبیه میکند.
6- در هر دو قهرمانان ظاهرآ از گنج جدا شده و در مصر به دنبال آن هستند و باتحمل مشقات به بصیرت میرسند و به گنج وجودی خود در موطن خویش پی میبرند و به جای اول خود باز میگردند. و این یکی از نکتههای اصلی قصه ذات الصور است که پروردگار بنده را در راهی به تلاش وا میدارد و از راهی دیگر به مقصد میرساند.
کتاب کیمیاگر، یکی از ده کتاب پر فروش جهانی سال 1998 بوده است و در کشور ما هم بارها با تیراژ بالا چاپ شده است دست به دست شدن آن نزد جوانان خوشبختانه نشان دهنده درد و حال طلب است و به دنبال کیمیاگر رفتن.
اندوه در این است که مرد بغدادی میراث خوار ناشناس بود چون برای کسب آن رنجی نکشیده و تلاش نکرده بود. احساس میکنم این اتفاق در همین عصر افتاده است ما جوانان این مرز و بوم همان مرد بغدادی هستیم که غافل از گنجینه مثنوی، در ترجمهها به دنبال حقیقت و نشانهها و درک زبان جهانی میرویم که قرنها پیش اندیشمندان ما آن را برای ما به ارث گذاشتهاند اگر توفیقی باشد که با عرفان خود آشنا شویم مانند سانتیاگو به گنج وجودی فرهنگ خود پی میبریم.
کیمیایی است عجب بندگی پیر مغان خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند


نوروز ، از جشنهای باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.
تاریخچه
جشن نوروز از آیینهای باستانی و ملی ایرانیان میباشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیدهاست. در اوستا نیز هیچ اشارهای به این جشن نشدهاست. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.
با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.
همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد. و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته میشد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ میپاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر میگفتند، آنها را برنمی داشتند.
جشنهایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.
نوروز در گذشته دارای آداب چندی بودهاست که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پارهای در دگرگشتهای زمانه از بین رفتهاند. از رسمهای بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن میگیرند.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند.
اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عدهای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار میکنند.
پیشینهٔ جشن
یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است . بسياری بر اين باورند که ريشهی پاسداشت شب چله ميراث قوم کاسپیان است . کاسپها از اولين اقوام آريايی هستند که وارد ايران شدند.انها مردمانی با چشمهای کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گيلان امروزی سکنی گزيدند و پس از چندی به نقاط ديگر ايران مهاجرت کردند . کاسپها قوم نيرومندی بودند و تمدن توانمندی را پايهگذاری کردند. از جمله تمدنهای آبی (Hydraulic Civilizations) که میتوان از زيگورات چغازنبيل، آسيابها و قناتهای شوشتر بهعنوان آثار باقیمانده از تمدن کاسپها نام برد. همچنين پلهای بسياری با نام آناهيتا در سراسر ايران ساختند و با ساخت چهارتاقیهايی توانستند انحراف ٢٣ درجهی مدار زمين در گردش به دور خورشيد را اندازهگيری کنند . کاسپها با استفاده از اين ابزار به تقويمی دقيق دست يافتند و دريافتند که پس از آخرين شب پاييز بر طول روزها اندکاندک افزوده شده و از طول شبهای سرد کاسته میشود. این جشن در ماه پارسی «دی» ( تولد دوباره خورشید ) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژه ی روز ( DAY ) در زبان انگلیسی ( که همریشه با زبانهای کهن آریایی است ) نیز از نام این ماه برگرفته شده است . نور، روز و روشنایی خورشید، نشانههایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانههایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر میبرند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاهتر نشانهای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین . یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است . ( برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است ) . بعد از هجرت گسترده ی مسحیان در زمان کشتار امپراطوری روم به ایران و منطقه های آسیای صغیر . هنگام توسعهی آيين مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زايش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار میشده است و پس از استيلای مسيحيت در اروپا، آداب و رسوم آيين مهر که در زندگی مردم و بهخصوص در ميان روميان نفوذ کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دين جديد رنگ نباخت . تا سال ٣٥٠ ميلادی تمام فرقههای مختلف مسيحيت متفقالقول روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانستند وليکن نفوذ آيين مهر کليسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عيسی مسيح را مطابق با تولد مهر يا ميترا قرار دهد تا از التقاط اين دو مناسبت نفوذ بيشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترين جشن آيين مهر را در خود حل کنند . با قدرتمند شدن کليسای رم و پس از گذشت زمان، فرقههای ديگر مسيحيت به اين سمت و سو گرويدند. ليکن هنوز کليسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانويه را روز ميلاد مسيح میدانند . آنچه از نظر پژوهشگران مسلم است اين است که ٢١ يا ٢٥ دسامبر با توجه به اشارههای انجيل به فصل زراعت و اعتدال هوا و همچنين تاريخ دوران اوليهی مسيحيت ، روز ميلاد عيسی مسيح نيست و نفوذ آيين مهر در رسوم کليسا نيز غيرقابلانکار است . نخستين مايههای جشن کريسمس وايلانوت ميراث و هديهی ايران کهن به جهانيان است که خود تا به امروز در زندهنگهداشتن آن کوشيدهاست . ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» میپنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دميدن پرتو پگاه در دامنهی کوههای البرز به انتظار باززاييدهشدن خورشيد مینشستند. برخی در مهرابهها (نيايشگاههای پيروان آيين مهر) به نيايش مشغول می شدند تا پيروزی مهر و شکست اهريمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام « نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت بوده است . روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خورروز ( روز خورشید ) و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود ( خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز می نامیدند ) . در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد.
تاثیر یلدا در جشن های دیگر اقوام
جشن یلدا و عادات مرسوم در آن
در آیین کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمين میگذاشتند و با جامهای سپيد به صحرا میرفتند و بر فرشی سپيد مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهی بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان ديگران زندگی میکردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده گویی میکنند.
نگاهی دیگر
درازترین شب سال، شب اول برج جدی. شب چله بزرگ زمستان. این کلمه در سریانی به معنی میلاد است. چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق میکردند از این رو بدین نام نامیدند.
|
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است |
|
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا |

سالشمار زندگی سهراب
15 مهرماه 1307 * تولد در کاشان
خرداد ماه 1319 * به پایان رساندن دوره شش ساله ابتدایی در دبستان خیام ، کاشان
خرداد ماه 1322 * به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق
کاشان
خرداد ماه 1324 * به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران ،
تهران
آذرماه 1325 * استخدام در اداره فرهنگ ( آموزش و پرورش ) ، کاشان
شهریور 1327 * استعفا از اداره فرهنگ کاشان
شهریور1327 * شرکت در امتحانات ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان
مهرماه 1327 * آغاز تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران
مهرماه 1327 * استخدام در شرکت نفت ، تهران
مهرماه 1328 * استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار
مهرماه 1330 * انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان « مرگ رنگ »
خرداد ماه 1332 * به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت
لیسانس احراز و دریافت نشان درجه اول علمی
خرداد 1332 * آغاز به کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت ،
تهران
خرداد 1332 * شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران
« زندگی خواب ها »
آذرماه 1333 * آغاز کار در اداره کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت
موزه ها تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبا
مهرماه 1334 * ترجمه اشعار ژاپنی در مجله ژاپنی در مجله سخن
مرداد ماه 1336 * سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن ، نام نویسی در
مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتو گرافی ( چاپ
سنگی ).
فروردین ماه 1337 * شرکت در اولین بینال تهران
فروردین 1337 * سفر دو ماهه از پاریس به رم
خرداد ماه 1337 * شرکت در بینال ونیز
خرداد 1337 * بازگشت به ایران
خرداد 1337 * آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت
سرپرستی سازمان سمعی و بصری
فروردین ماه 1339 * شرکت در بینال دوم تهران . دریافت جایزه اول هنرهای زیبا .
مرداد 1339 * مسافرت توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب . بازدید از
شهرها ومراکز هنری ژاپن .
مرداد 1340 * توقف در هند در راه بازگشت به ایران . تماشای آگره و تاج محل
اردیبهشت ماه 1340 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ، تهران
اردیبهشت 1340 * انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان « آواز آفتاب »
مهرماه 1340 * آغاز تدریس در هنرکده هنرهای تزئینی ، تهران
مهرماه 1340 * انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود با عنوان « شرق اندوه »
اسفند ماه 1340 * کناره گیری از مشاغل دولتی به طور کلی
خرداد ماه 1341 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ ، تهران
دی ماه 1341 * برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری گیل گمش ، تهران
تیرماه 1342 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ، دروس ،
تهران
تیرماه 1342 * شرکت در بینال سائو پائولو ، برزیل
تیرماه 1342 * شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصر ایران ، موزه بندر تیرماه 1342 لوهاور ، فرانسه
تیرماه 1342 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ، تهران
تیرماه 1343 * سفر به هند ( تماشای بمبئی ، بنارس ، دهلی ، آگره ، غارهای
آجانتا ، کشمیر)
سفر به پاکستان ( تماشای لاهور و کشمیر)، سفر به افغانستان
( اقامت در کابل) بازگشت به تهران
تیرماه 1344 * شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ، تهران
تیرماه 1344 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ، تهران
آبان ماه 1344 * انتشار شعر بلند « صدای پای آب » در فصلنامه آتش
آبان ماه 1344 * سفر به اروپا ( مونیخ و لندن ) . بازگشت به ایران
آبان ماه 1345 * سفر به اروپا ( فرانسه ، اسپانیا ، هلند ، ایتالیا ، اتریش ) .
بازگشت به ایران
آبان ماه 1345 * انتشار شعر بلند « مسافر» در فصلنامه آرش
بهمن ماه 1346 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ، تهران
بهمن ماه 1346 * انتشار مجموعه اشعار جدید با عنوان « حجم سبز» توسط
انتشارات روزن
بهمن ماه 1346 * برگزاری شب شعر سهراب سپهری در گالری روزن
بهمن ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه گروهی در گالری مس ، تهران
بهمن ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان ، فرانسه
خرداد ماه 1347 * شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتو گوته ، تهران
شهریورماه 1347 * شرکت در نمایشگاه گروهی در دانشگاه شیراز
شهریورماه 1348 * شرکت در فستیوال بین المللی نقاش در فرانسه و اخذ امتیاز
شهریورماه 1349 * سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند . شرکت در یک نمایشگاه
گر وهی درشهرشهر« بریچ همپتن » بازگشت به ایران پس از
هفت ماه اقامت در نیویورک . سفر دوباره به آمریکا
شهریور 1350 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک . بازگشت به ایران
شهریور 1350 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری لیتو ، تهران
شهریور 1351 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس ، پارس
شهریور 1351 * انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون ، پاریس
شهریور 1352 * برگزاری نمایشگاه انفرادی دیگر در گالری سیحون
شهریور 1352 * سفر به پاریس و اقامت در « کوی بین المللی هنرها »
شهریور 1353 * سفر به یونان و مصر . بازگشت به ایران
دی ماه 1353 * شرکت در غرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران
دی ماه 1354 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خردادماه 1355 * شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در « بازار هنر » بال ، سوئیس
خرداد ماه 1356 * انتشار « هشت کتاب » شامل مجموعه اشعار نشر شده سپهری به اضافه
مجموعه « ماهیچ ، ما نگاه » توسط کتابخانه طهوری ، تهران
خرداد ماه 1357 * برگزاری نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون
خرداد ماه 1358 * تجدید چاپ « هشت کتاب »
دی ماه 1358 * مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون
اسفند ماه 1358 * بازگشت به ایران
اول اردیبهشت 1359 * مرگ در بیمارستان پارس ، تهران . ( دفن روز بعد در صحن
امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال ، کاشان )

تو مارا به کجا می بری ای عشق
هی ،مراقب باش . جوانی و عاشقی . عشق را با همه خطرها و زیباییهایش می پذیری .
احساس خوبی داری . دنیا را زیباتر می بینی . اشکها و لبخندهایش را دوست داری .
هر انسانی یکبار در زندگیش طعم شیرین عشق واقعی را چشیده است . روزهایی بود که عشق را تجربه کردی . شروع زیبایی داشت . چشمات از نور امید و عشق برق میزد . احساسات پاک و لطیفی داری . از دیدن یه گل ، یک پروانه و از دیدن بارون به وجد میای . دنیای زیبایی داره . شب با یاد اون می خوابی و صبح با یاد اون از خواب پا میشی . چه زیباست دوستن داشتن و دوست داشته شدن . قلبت بخاطر کسی که دوستش داری می طپد . طپشهای قلبت را احساس می کنی .وقتی به عشقت فکر می کنی ، قلبت تندتر می طپد و با تمام وجودت عشق را احساس می کنی . همه چیز دنیا را برای عشقت میخوای . همه خوبی های دنیا رو برای عشقت آرزو می کنی . همه چیز دنیا را در کنار اون دوست داری .
نمی دونم چه حکمتی تو این قضیه پنهون . شروع عشق برای من از فصل بهار، ولی جدایی در فصل پاییز . من عاشق فصل پاییزم . من آن خزان زده برگم ، که باغبان طبیعت برون فکنده زگلشن ، به جرم چهره زردم . شروع عشق برای من زیبا بود ، ولی پایان تلخی داشت . اکنون که سالها از شروع اولین شعله های عشق گذشته است ، ولی همچنان مانند روز اول برایم زیبا و رویایی است . البته عشق واقعی هیچوقت تموم نمیشه ، بلکه تو قلب عاشق همیشه پایدار و ابدی و عاشق حقیقی با خاطراتش زندگی می کنه. من عشق با همه تلخیها و شیرینی هایش دوست دارم . وقتی عاشق هستی ، زندگی و دنیا برات جلوه خاصی داره . نیاد روزی که قلب عاشق نداشته باشی . اگه قلبت تو سینه بمیره ، تمام شهر منو شب میگیره . انسانی که عشق را تجربه نکند و باور نداشته باشد ، انسانی مرده است .اگر عشق را درک کند شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را ببیند و لمس کند . ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست . اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود ، درمیانه راه به تنها نیاز دارد ، تا درپایان رهرو خانه ابدیش باشد . پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت ، که بجای تنها ، تنها ماند .
روزگار عوض شده ، آدم ها عوض شده اند . بگذار حرف آخر را بزنم . دوران عشق و عاشقی بسر آمده است . منظورم از عشق و عاشقی لیلی و مجنون نیست . شیرین و فرهاد هم نیست . رومئو و ژولیت را هم نمی گویم . از این پایین ترهم بگویم . درباره رز و جک تاینانیک هم نمی گویم . اصلا عشق فاتحه اش خوانده شده . همه چیز عوض شده ، یک شکل دیگر گرفته است . آدم ها دنبال عشق نیستند . کسی به مهجوری و فاصله نگاه نمی کند . کسی حتی دیگر نامه های عاشقانه نمی نویسد . دیگه منتظر پستچی نستیم تا از عزیزترین آدم زندگیمون برامون نامه بیاره . نامه روصدها و بلکه هزاران بار بخونیم . الان پستچی ها فقط تو کیفشون قبض آب و برق و گاز و قبض تلفن که یه رقم نجومی داره. کسی دلش با احساس عشق نمی لرزد . دیگر عشقی برای پنهان کردن ندارند ، که نگران باشند ، مبادا در پستوی خانه پیدایش کنند . دهانت را می بویند ، مبادا گفته باشی دوستت دارم . دلت را می بویند . روزگارغریبی است نازنین.
و عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند .
آن وقت تو دلت را به چه چیزی خوش کرده ای که تصمیم گرفتی درباره عشق حرف بزنی . اصلا گوشی هست که این حرفها را جدی بگیرد . یک نگاهی به دوروبرت بینداز. واقعا کسی را می بینی که گوشه دلش دست نخورده برای یگانه ای کنار گذاشته باشد . ولی من مدت کوتاهی است که عشق را با همه تلخیها و شیرینی هایش پیدا کردم . گوشه قلبم که نه ، تمام قلبم متعلق به کسی است که دوستش دارم . عشق را با تمام وجودم حس می کنم . تمام لحظه هام با یاد اون سپری میشه و عشق اون بهم امید زندگی و زنده ماندن می بخشه . گرچه من تنهایی تو آتش این عشق ذوب میشم و درطی این مسیر پرفراز و نشیب تنهام. در قرن بیست و یک که همه چیز ماشینی شده و همه رابطه های عاشقانه در چت و پیام های کوتاه خلاصه میشه ، من عاشق نوشتن نامه های عاشقانه هستم . قدم زدن با کسی که دوستش داری و با نگاه حرف دل را زدن . نگاه کردن به چشمهای عاشق طرف مقابلت و عشق را در چشمانش دیدن .
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني آنچنان که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
با کسی که دوستش داری ، پرسه زدن در کوچه معشوق که سر می شکند دیوارش . نشنیدی که میگن :
ندانستم چه موج خون فشان دارد این دریای پرتلاطم عشق . روزگاری بود که جهان برمدارعشق می چرخید و حتی پادشاهان آنقدر دلشان سیاه نشده بود که فرصت عشق ازشان گرفته شده باشد و پای معشوقی چون شیرین به میان می آمد ، از مسند خود فرود می آمد ند و با فرهاد رقابت می کردند . حتی در آن موقع عشق جز اسرار مگو بود . خودت ببین ، در این روزگار ملال آور بیگانه با عشق ، با آنکه از عشق سخن گوید و عادت مردم را برهم زند و خواب ها را آشفته کند ، چه خواهند کرد ؟
عادات را برهم زدن ، خلاف جهت آب شنا کردن ، پشت پا زدن به همه عقاید و سنتها . تاوانی سخت و سنگین دارد . باید مرد سفر باشی ، تا بتوانی تاوان عشق را بپردازی . چون همسفر عشق شدی ، مرد سفرباش . هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش . از عاشق انتظار دارند عاقلانه رفتار کند . ولی مگر می شود عشق و منطق با هم سازگاری داشته باشند .عشق یک حس ماورایی و آسمانی است . ولی منطق با عقل سرو کار دارد. شبها برای عاشق زمان راز و نیاز با معشوق است . به هر حال یادت باشد که من همه چیز را همین اول که می خواهی صفحه عشق و عاشقی راه بیندازی ، گفتم . موضوع این است که در قرن های عشق و عاشقی حافظ از مشکلاتی می گفت ، که خبر از آنها نداشته است . آن هم در روزگاری که عشق آسان می نمود . تو خودت حساب کن در قرن و روزگار ما چه باید گفت و اصلا چه می شود گفت .
ای دل نگفتمت که مرو راه عاشقی
رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست
توما را به کجا می بری ای عشق ، به دیار عاشقان پاک یا به سرزمین فراموش شدگان .
یادش بخیر
خانه من یک خانه قدیمی است که فضای داخلی آن را تغییر داده ام . خانه ای که جزو اولین آپارتمان های تهران است و سال 1328 ساخته شده . وقتی آن را بازسازی کردم و قابل سکونت شد، یک مهمانی دادم و چند نفر از دوستانم را دعوت کردم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که در آن لحظه دروغی خلق کردم و به همه گفتم وقتی مصدق پسرش را داماد کرد، این آپارتمان را برای او اجاره کرده بود. همه با حیرت با این نکته برخورد کردند و حس احترامشان نسبت به خانه من افزوده شد. بعدتر آنها هروقت می خواستند از این خانه تعریف کنند حتما به این نکته اشاره می کردند که مصدق در این خانه رفت و آمد داشته و از این نکته به عنوان یک ویژگی هیجان انگیز نام می بردند. اما این نکته واقعا هیجان انگیز بود؟ آیا این که آدم های قدیمی و از آن مهمتر آدم های معروف قدیم در این خانه رفت و آمد داشته اند این قدر مهم است که ارزش این خانه را نزد دیگران بالا ببرد؟ هر چه بیشتر به این نکته فکر کرده ام بیشتر به این نتیجه رسیده ام که ما مردمی هستیم حسرتخوار گذشته . مردمی که همیشه دیروزمان را بیشتر از امروزمان دوست داشته ایم و امروزمان را هم زمانی ارج می گذاریم که به فردا برسیم. فعل های ما همیشه در زمان گذشته صرف می شود و (( یادش به خیر)) بیشترین عبارتی است که وقتی دور هم جمع می شویم به کار می بریم.
شما مطمئنا آقای (( فرهمند)) را نمی شناسید . چون او آدم معروفی نیست . دست کم برای شما نیست . تحصیلات آکادمیک دارد ، سال ها تدریس کرده ، سابقه مطبوعاتی داشته ، در سال هایی هم علیه رژیم سلطنتی مبارزه کرده است و ....
او یکی از اقوام ماست که سالی یک بار عید نوروز به عید نوروز به دیدارش می روم . وقتی به سمت منزل آقای فرهمند راه می افتم ، در ذهنم آن چه قرار است اتفاق بیفتد را مرور می کنم . سالهاست که می دانم او چه حرف هایی خواهد زد. او کمی درباره دوره نوجوانی اش که بسیار فقیر بوده صحبت می کند و این که مجبور شده برای چاپ نخستین کتابش دوچرخه اش را بفروشد ، بعد به دوران تدریسش در یکی از شهرهای شمالی اشاره می کند و این که ماهی سفید چقدر آنجا خوشمزه بوده ، کمی از سابقه شعر و شاعری و نشست و برخاست با بزرگان حرف می زند و می گوید چه بزرگانی را از دست داده ایم ، بعد نوبت به دوران مبارزه علیه رژیم شاه می رسد و بعد هم بد و بیراه به اوضاع روز و این که آن دوران چطور بوده و حالا چطور ....
شما هم چنین آدمهایی در فامیل دارید؟ بدون شک دارید. اگر کمی فکر کنید می توانید فهرستی از این آدمها را پیدا کنید . همیشه وقتی از خانه آقای فرهمند بر می گردم از خودم می پرسم : (( یعنی در این روزها سالها هیچ اتفاق خوبی برای آقای فرهمند رخ نداده؟)) آقای فرهمند درباره پیرارسال بیشتر از پارسال صحبت می کند و درباره و همین طور بروید تا آخر. ما ایرانی ها همه به نوعی شبیه آقای فرهمند هستیم . همه مان انگار دوران کودکیمان فقط پر بوده از اتفاقات خوش . تا می نشینیم شروع می کنیم حرف زدن از بچگی هامان . یک (( یادش بخیر )) آغاز ماجراست و خدا می داند که انتهایش به کجا برسد.
مادر و پدرهای ما همیشه کودکی هایشان را به رخ ما کشیده اند و ما هم همیشه کودکی های خودمان را به رخ کسانی می کشیم که بعد از ما دنیا آمده اند. هر وقت با دوستانم که هم سنیم بحث سر کارتون می شود ، شروع می کنیم یاد کردن از کارتون های قدیم و سخنرانی های آتشینی در مذمت کارتون های امروزی ایراد می کنیم . اما حتی خود ما فکر نمی کنیم که چه کسی گفته - واقعا چه کسی گفته – کارتون (( فوتبالیست ها )) از کارتون (( تنسی تاکسیدو و چاملی )) بدتر است؟ چه کسی گفته (( الک دولک)) و (( خرپلیس)) بهتر از (( فیفا 2007)) و (( کانتر)) ؟ ما عادت کرده ایم به حسرتخواری گذشته و در این حسرتخواری افسانه می سازیم و با این افسانه ها زندگی می کنیم. تا حالا حرفهای پیرمردها در پارک را شنیده اید؟ پیرمردهایی که صبح ها توی پارک می نشینند ، یک روز کنارشان بنشینید و ببینید راجع به چه چیزهایی حرف می زنند . آنها در شهریور 20 و مرداد 32 متوقف مانده اند. درباره آدم های قدیمی حرف می زنند و این که آدم ها چقدر خوب بوده اند و آدم های الان چقدر بد هستند. برای هم خاطراتی تعریف می کنند که همان قدر سندیت دارد که رفت و آمد مصدق به خانه من سندیت داشت. همه آنها هویدا نخست وزیر دوران پهلوی را در خیابان دیده اند که داشته سوار اتوبوس می شده. واقعا چه سندی بر این دیدن وجود دارد؟ در کدام نشریه قدیمی آمده که هویدا با اتوبوس سرکار می رفته ؟ اگر تعداد آدم هایی که این خاطره را تعریف می کنند کنار هم بگذاریم ، می بینیم که جناب هویدا در آن سیزده سال دوران نخست وزیری اش انگار هیچ کار دیگری نداشته جز این که از صبح تا شب با اتوبوس از این سر شهر برود آن سر شهر.
چنین نگرشی است که ما را همیشه در گذشته متوقف کرده تا آنجا که همیشه حسرتخوار دیروزمان بوده ایم. بدون آنکه به مشکلات آن دوران فکر کنیم . حسرت کرسی های قدیم را می خوریم بدون آنکه فکر کنیم برای گرم کردن آن کرسی با زغال پدر آدم در می آمده . چه بچه هایی که زیر کرسی خفه نشده اند و چه خانه هایی که آتش نگرفته . قدر گاز را نمی دانیم ، از نشستن کنار شوفاژ لذت نمی بریم و آه می کشیم که چرا کرسی نداریم . مطمئن باشید بیست سال دیگر حسرت شوفاژهای امروز را می خوریم و نعمت لذت از وسایل گرمای زای روز را بر خودمان حرام می کنیم . مادر بزرگ هایمان زیرکولر گازی می نشینند و برای بادبزن های حصیری که توی حوض خانه خیس می کرده اند ، آه می کشند. این یک بیماری ملی است که دچار آن هستیم و تا این بیماری درمان نشود ، فتیله پیشرفت را از گوشمان باید بیرون بکشیم.
ما از گذشته فقط اتفاقات خوب را در ذهن نگه می داریم. خیلی ها درباره سالهای پیش از انقلاب آنچنان با حسرت صحبت می کنند که انگار در آن دوران هیچ اتفاق بدی نمی افتاده است. اما واقعا این طور بوده؟
همین چندی پیش مقاله ای از یکی از هنرمندان قدیمی خواندم. با این مضمون(( تئاتر از بین رفته و تئاتر قبل از انقلاب خیلی خوب بود)) و تیتر روزنامه های سال 1357 را که می بینم ، نوشته شده : از همان هنرمند قدیمی که می گوید : (( حرمت تئاتر را از بین برده اند!)) .
باز هم برویم سراغ جمله معروف : (( جوان هم جوان های قدیم .)) بزرگ ترها معتقدند که جوان های قدیم شریف تر و بهتر بوده اند ، به کسی چپ نگاه نمی کرده اند، حریم ها را می شناخته اند و ....
صحبت آنها را همین جا متوقف می کنم و می رویم سراغ سینما . کارشناسان سینما ، همیشه این هنر را آینه ای از دوران خود می دانند. به سینمای پیش از انقلاب که نگاه می کنیم ، حرف بزرگترها تایید نمی شود . جوانی های آن موقع هم ، آن قدرها که آنها می گویند خالی از اشکال نبوده است. اما آنها حسرت آن دوران را می خورند . به نظر می رسد در گذر زمان همیشه بخش های آزار دهنده و منفی ماجرا فراموش می شود تا انگیزه ای برای حسرتخواری فراهم گردد. آنهایی که تجربه تحصیل در کشور یا شهر دیگری را دارند این نکته را بهتر درک می کنند . فرض کنید شما اهوازی هستید و در دانشگاه تهران پذیرفته شده اید و مجبورید چهار سال در تهران زندگی کنید. در این چهار سال از همه تهرانی ها بدتان می آید و چشم دیدنشان را ندارید. انسان ها را به دودسته تهرانی و غیر تهرانی تقسیم می کنید و اگر قدرت داشته باشید دستور اعدام دسته اول را صادر می کنید و .... چهار سال بعد که به اهواز برمی گردید ، به محض آن که تلویزیون خبر کوچکی درباره مسئله ای در تهران صحبت کنند ، گوش هایتان تیز می شود و نگران تهرانی ها می شوید. اگر غیر از این است بگویید!
نوستالژی یا حسرتخواری گذشته که در ما به شکل اغراق آمیزی نهادینه شده است . بعضی از ما را تا مرز انجام کاری عجیب و غریب می کشاند. دوستی داشتم که در شهرک تهران زندگی می کرد و عاشق بهروز وثوقی بود. او روزهای جمعه سوار اتومبیل شیکش می شد و تا بازارچه نواب می رفت . اهل آن محل و کسانی که فیلم قیصر را دیده اند ، به یاد دارند که در فیلم حمام عمومی نمایش داده می شود که در آن قیصریکی از برادران آب منگل را می کشد. دوست من تا دل بازارچه می رفت تا تن به آب حمام زیر بازارچه بسپارد. حمامی که کهنه و فرسوده بود و پر از میکروب و آلودگی ، کمی بالاتر در خیابان جمهوری تهران یک کافه معروف قرار دارد به اسم کافه نادری . کافه ای با صندلی های درب و داغان ، پر از سروصدا و غوغا با سرویس دهی نه چندان خنوب که همه اعتبارش را از این می گیرد که روزی پاتوق صادق هدایت و جلال آل احمد و محمد مسعود بوده است .
از عکاس مجله خواهش کرده ام که همین امروز سری به کافه نادری بزند و از محلی که همیشه صادق هدایت و جلال احمد و محمد مسعود بوده است .
صندلی انتهایی کافه صندلی صادق هدایت بوده.
پرسش من این است : (( این که صندلی صادق هدایت کدام بوده چه اهمیتی دارد؟ و آیا این که اگر یک کافه پنجاه سال پیش پاتوق آدم های معروف بوده نشانه این است که امروز هم قهوه خوبی دارد؟)) کافه ای را می شناسم که پاتوق محمود دولت آبادی است . هیچ کس به خاطر او به آن کافه نمی رود . اما اگر دولت آبادی خدای نکرده سال 46 در یک تصادف رانندگی کشته شده بود ، الان آن کافه غلغله بود. حالا که تا بازارچه نواب و خیابان جمهوری آمدیم ، بگذارید به لاله زار هم برویم که شده طوق لعنت نسل امروز. پدربزرگ ها می گویند در دورانی سراسر خیابان پر از لاله بوده و برای همین به این خیابان می گفته اند لاله زار و آه و افسوس که حالا نیست و مملکت از دست رفته و چه و چه ....
اول مگر می شود در هوای گرم تهران درتمام طول سال یک خیابان پر از لاله باشد؟ لاله عمرکوتاهی دارد. در بهار آن سالها خیابان لاله زار بر از لاله بوده ، خب ، بقیه سال چه؟ از طرفی آن موقع لاله زار بوده ، درعوض بزرگراه مدرس نبوده ، مترو نبوده ، خیلی چیزهای دیگر هم نبوده. چرا فقط حسرت از دست دادن ها را می خوریم ، بدون آنکه از داشتن به دست آورده هایمان خوشحال باشیم . تازه چرا کسی از پدربزرگ ها نمی پرسد خب آن موقع که داشتند این بلا را سر لاله زار می آوردند چرا شما اعتراض نکردید ، چرا پایتان را کنار کشیدید تا هر کس هر بلایی خواست سرتان بیاورد؟ حالا هم اگر یه نفر بیاید و بخواهد فضای سبز بزرگراه مدرس را آسفالت کند ، هیچ کس چیزی نمی گوید و ده سال دیگر همه می گویند یادش بخیر اینجا یک روزی چقدر قشنگ بود.
نوستالژی گرایی ما ایرانی ها گاه به اشتباهات فاحشی در حوزه تاریخ پیوند می خورد.
خیلی ها را می شناسم که دامنه نوستالژی شان از دایره کودکی و زندگی پدربزرگ ها یشان بسیار فراتر می رود و حسرت روزهای دورتر را می خورند . آنها از دوران ایران باستان با حسرت فراوان یاد می کنند. نشانه های آن دوران را حفظ می کنند و از مذهب زرتشتی به عنوان نماد برتری و موفقیت ایرانیان درآن دوران نام می برند . با احترام فراوان به رزتشتیان امروز ، باید گفت که آنها بدون اطلاع از تاریخ ظاهرا نمی دانند که موبدان زرتشتی چه بلایی سر ایرانیان در آن آورده اند. آنها نمی دانند که چه سواستفاده هایی به نام زرتشت صورت می گرفته است و شکم بارگان و زردوستان و ظالمان چگونه هر مخالفتی را به نام مخالفت با اهورا مزدا در نطفه خفه می کرده اند. عملکرد نادرست و منفعت طلبانه آنان در ایران باستان بود که ظلم و بی عدالتی پادشاهان را چنان در سراسر امپراطوری پارس گسترش داد که ایرانیان با آغوش باز اعراب را پذیرفتند . حالا باز شما قضاوت کنید آیا عملکرد آنها جای حسرتخواری دارد؟
راه دور چرا برویم . در همین نظام جمهوری اسلامی آدم هایی بودند که در سال های اوایل انقلاب مورد هجوم بدترین تهمت ها و تمسخرها قرار می گرفتند و بعد که بنا به دلایلی از مجموعه کنار رفتند ، تبدیل شدند به مبارزان یا قهرمان های ملی . آنها اصالتشان را از نبودنشان گرفتند. مثل فروغ ، شاملو، سهراب وفریدون فروغی ....
اینجاست که آدم به این نتیجه می رسد که ما ملتی هستیم که به نداشته هایمان بیشتر علاقه مندیم تا داشته هایمان . این یک صفت ملی است که ربطی به جمهوری اسلامی و رزیم پهلوی و حکومت قاجار ندارد. صد تا حکومت دیگر هم که بیاید و برود همین آش است و همین کاسه. چون این اتفاق در بدنه اجتماع می افتد . آیا این بدنه توانایی ترمیم خود را دارد؟
بخشی از این بدنه نوستالژی گرایی را عاملی کرده اند برای سواستفاده اقتصادی . یکی از بارزترین نشانه این سواستفاده نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت . تصور بارزترین نشانه این سواستفاده های نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت. تصور نمی کنم در هیچ جا به اندازه قهوه خانه های سنتی به آدم این حس دست بدهد که سرش را کلاه گذاشته اند . چهار تا پشتی و یک حوض و قلیان میوه و شیشلیک و دلی دلی تار می شود ابزار منفعت طلبانه برای تحریک حس حسرتخواری یک ملت . تازه اگر یک روز جمعه سری به جمعه بازار چهارراه استانبول بزنید ، می بینید که اوضاعمان خراب تر از این حرف هاست . آنجا می بینید که چه خنزر پنزرهایی را به اسم جنس قدیمی می دهند زیر بغل مردم. فنجان نعلبکی های بنجل را از میدان شوش می خرند ، رویشان روغن می زنند و چند ماهی می کنندشان زیر خاک و بعد می شوند نعلبکی هایی که مهدعلیا تویش چای می خورده . چطور می شود این قدر ساده بود و این دروغ ها را باور کرد؟ آنها که از این روش ها سود می برند، خوب رگ خواب مردم را به دست آورده اند . آنها می گویند اینها را بخرید تا برگردید به قدیم .
(( برگردیم به قدیم؟ که چه بشود؟)) چرا کسی این جمله را از آنها نمی پرسد . نوستالژی خوب است.
خاطره بازی و خاطره سازی هم لذت بخش است . بعضی از خاطره ها هم می شود خاطره ملی . این هم خوب است . همه مردم دنیا هم از این خاطره ها دارند . اما می دانید فرق ما چیست ؟ ما آنچنان در غبار خاطره های دیروز گم می شویم که شفافیت امروزمان را نمی بینیم . مگر آن هم در غبار خاطره ها به فردا برسد. آن موقع است که عزیز می شود و دوست داشتنی .... خنده داراست.
برگرفته از مجله ادبی طنز چلچراغ
در پاییز سال 1342در نمایشنامه (( شش شخصیت در جستجوی نویسنده )) اثر (( پیراندللو )) نویسنده ی مشهور ایتالیایی بازی کرد . این نمایشنامه را (( پری صابری )) کارگردانی میکرد . در همان دوران کتاب (( اسیر )) او برای سومین بار چاپ شد . در زمستان 43 فیلم (( خانه سیاه است )) از فستیوال (( اوبرهاوزن )) جایزه ی بهترین فیلم مستند را به دست آورد . افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی . لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی نبود و خود در مصاحبه ای در باره ی این جایزه گفت :
(( این جایزه برایم بی تفاوت بود . من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم . ممکن است یک عروسک هم به من بدهند . عروسک چه معنی دارد ؟ جایزه هم عروسک است .... ))
در زمستان 1343 چهارمین مجموعه شعر فروغ فرخزاد با نام (( تولدی دیگر )) چاپ شد . این خود شاعر بود که به راستی دیگر باره تولد می یافت . در هیات یه شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است . (( تولدی دیگر )) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما . خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می داشت . خودش درباره ی این کتاب می گوید :
(( من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می کنم . دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست ، بعد زده می شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می آید . من از کتاب (( تولدی دیگر )) ماهها است که جدا شده ام . با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) می شود شروع کرد .... ))
و آخرین قسمت شعر (( تولدی دیگر )) که آخرین شعر این کتاب نیز هست .
چنین است :
(( من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یه بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .))
در بهار سال 1343 فروغ در اتمام فیلم (( خشت و آینه )) اثر (( ابراهیم گلستان )) او را یاری کرد .تابستان همان سال به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر کرد .
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال 1336 بود ، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد . زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد ، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر ، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن ، خوب فرا گرفته بود .
نمایشنامه ی (( ژان مقدس )) از (( برنارد شاو )) و سیاحتنامه ی (( هنری میلر )) در یونان به اسم (( ستون سنگی ماروسی )) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده .ترجمه ی (( ژان مقدس )) که شرخ زندگی (( ژاندارک )) است ، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می خواست نقش (( ژاندارک )) را بازی کند .
در تابستان سال 1343 برگزیده ی اشعار او چا پ شد .
در سال 1344 سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد . به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود . در همان سال (( برناردو برتولوچی )) یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت .
در سال 1345 فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (( مولف )) در شهر (( پذارو)) شرکت نمود . همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت .
بجاست که بگوییم سوئد اینک یکی از کشورهای پیشرو هنر سینما است در سراسر جهان . وقتی این نکته را در نظر بگیریم آشکار میشود که ناقدان هنری سوئد بکار سینمایی فروغ تا چه حدی ارج می نهاده اند .
باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند .... فروغ دیگر فقط مال ما نبود . جهانی او را می طلبید و احترام می گذاشت .
زندگی اش چنین بود .... پربار ، پر ثمر وسرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود ....
روحیه و شخصیت راستین فروغ را می باید از شعرهایش شناخت . آنانکه اورا از نزدیک می شناختند می گویند :
(( یک انسان والا بود و صادق و صمیمی و مهربان . روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود . حالتی داشت چون قدیسین : آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت .))
یکی از دوستانش می گفت :
(( فروغ تجسم آزادی بود ، در محبس ، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید ، فروغ همین بود و تلاطم ها یش نیز از این بود . او شادترین و غمگین ترین انسانی است که من دیده ام . اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند ، آن نقطه فروغ است . فروغ نقطه ی ملاقات غم و شادی بود .))
از یک دوست دیگرش پرسیدم : (( فروغ چه چیزهایی را دوست میداشت و احترام می گذاشت ؟))
گفت : (( هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود : تپه را ، حرکت ابر را ، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت ، شبنم را .... ))
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی توانست بپذیرد . هر چند آنها را می بخشید و خود با آنها بیگانه بود . اگر دشنامی می شنید ، دشنام دهنده را می نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر ، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می گفت . اما پاسخی در حد کلی و بالا ، نه فردی و کوچک .
آخرین شعری که از او به چاپ رسید ، به نام (( چرا توقف کنم )) ؟
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود . هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت ، چون می دانست که در عرصه ی انسانیت کسی شدن جگر می خواهد .
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف میسازد ، چیزی نمی خواست . فروتن بود و پاک نهاد .
زندگی اش در شعر خلاصه می شد . هر کس شعری می گفت ، گویی به او مربوط میشد . کنکاش میکرد و همه ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ میشد ، میخواند . به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که میدید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما ، شعری ضعیف ساخته است ، غمگین میشد . مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است .
لز فروغ چندین شعر ، دو سناریو برای فیلم ، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است . دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند ، باشد که یادش و نامش را نسل های دیگر گرامی شمارند و گرامی باد یاد او و نام او.
بر اثر تصادف اتومبیل در خیابان لقمان الدوله ی دروس و مرگ فروغ در 24 بهمن و دفن پری شادخت شعر آدمیزادان در26 بهمن در گورستان ظهیرالدوله دربند تهران . روحش شاد و یادش گرامی .

سلام خدمت عزیزان و یاران مهربان
امروز میخواهم در مورد زندگینامه فروغ فرخزاد بنویسم .
زنی سرشار ازعاطفه و احساس و هنر و مایه مباهات زنان ایرانی.
زنی که دلش برای هموطنانش می طپید و با غمهای آنان می گریست و با خنده های آنان شاد میشد.
امیدوارم که نوشتن در مورد این اسطوره شعر نو پارسی ادای دینی باشد به فروغ و همه دوستدارانش و همچنین ادای دینی باشد به فرهنگ و ادبیات ناب پارسی .
فروغ که بود ؟
او را بشناسیم :
سی و دوساله بود که با شعر و زندگی وداع گفت و نیز با دوستان و دوستداران شعرش که کم نبودند . سی ودو سال برای انسان عمر درازی نیست ، لیکن هر مصرع شعر او سالی خواهد بود و عمری از برای او و نسلهایی که بعد از ما خواهند آمد ، شاید او را نه تنها به عنوان یک شاعر ، بلکه چون زنی آزاده و آزاد اندیش ستایش خواهند کرد . ستایش او را باد که شایسته و در خور همین بود ....
پانزدهم دیماه سال 1313بود که پای در جهان شگفت انگیز ما نهاد ، جهانی که با شعرهای او شگفت انگیزترش می شناسیم . جهانی که آنرا با شعرهای او نیکوترش می شناسیم .
دوران کودکی و نوجوانیش در خانواده ای معمولی و متوسط گذشت ، و اگر فروغ در سالهای بس کوتاه توانست خود را به اوج و کمالی برساند ، این هنر از خود اوست که زنی نابغه و هوشمند و هوشیار بود .
در دبیرستان (( خسروخاور)) تا کلاس سوم دبیرستان درس خواند . خانم (یزدی ) یکی از همکلاسیهای فروغ می گفت :
(( زنگهای انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود . همیشه می گفت : من از انشا بیزارم ، متنفرم . برای اینکه خوب انشا می نوشت و معلم انشا همیشه او را توبیخ میکرد و میگفت : فروغ تو اینها را از کتابها میدزدی .... ))
بعد از پایان کلاس سوم دبیرستان ، به هنرستان بانوان رفت و در آنجا خیاطی و نقاشی را فرا گرفت . خیلی خوب خیاطی میکرد و میگفت : (( وقتی از خیاطی برمیگردم ، بهتر میتوانم شعر بگویم )) .
خانم (( بهجت صدر)) که تا آخرین روزهای زندگی فروغ ، یکی از نزدیکترین دوستان او بود ، در هنرستان معلم نقاشی فروغ بود .
فروغ مدتی نیز نزد (( پتگر)) نقاش معروف ، فنون نقاشی را آموخت .
لیکن بزودی از نقاشی مدرسه ای دور شد و به جوهر نقاشی روزگار ما دست یافت . نقاشی را خیلی خوب و راحت می فهمید و حس میکرد . رنگ را بسیار خوب می شناخت و مخصوصا در طراحی چیره دست بود . یکی دوماه پیش از مرگش ، دوباره علاقه ی بسیاری به نقاشی پیدا کرده بود . رنگ و بوم خرید و دو تابلوی رنگ و روغن کشید ، که یکی از آنها پرتره ای است از (( حسین )) کودک یک مادر جذامی که فروغ او را از تبریز به همراه خویش آورده بود و بزرگش میکرد .
خیلی زود ازدواج کرد ، خیلی زود از همسرش جدا شد . محیط به بیداد آلوده ی خانه ی شوهر برایش قفس بود و فروغ تاب قفس و محبس را نداشت . از ازدواج خود پسری بنام (( کامیار )) داشت که او را از دیدار مادرش محروم ساخته بودند و مادرش را از دیدار وی . فروغ سخت نگران زندگی تنها فرزندش بود و مخصوصا نگران داوری پسرش در مورد خودش بود . همیشه می گفت : (( کامی یک روز بزرگ خواهد شد و مرا چنان که هستم خواهد شناخت ، نه آنطور که درباره ی من به او تلقین می کنند و معصومیت او را با افکار بیمار گونه خود آلوده میسازند )) .
و شاید مرگش پسرش را وادار کند که در داوری عادلانه و مستقل خود درباره ی مادرش شتاب کند .
سیزده ، چهارده ساله بود که شعر گفتن را آغاز کرد . غزل میگفت .
خودش در مصاحبه ای گفته بود :
(( وقتی سیزده یا چهارده ساله بودم ، خیلی غزل میساختم و هیچوقت آنها را چاپ نکردم . وقتی غزل را نگاه میکردم با وجود اینکه از حالت کلی آن خوشم میامد ، به خودم می گفتم : (( خب ، خانم ، علاقه به غزلسرایی آخر ترا هم درخود گرفت )) .
هفده ساله بود که نخستین مجموعه شعرش را بنام (( اسیر )) چاپ کرد.(سال 1331). این کتاب سه سال بعد دوباره چاپ شد . بیست ویک ساله بود که دومین مجموعه اشعارش بنام (( دیوار)) چاپ کرد . این دو مجموعه گروهی کوته بین را علیه فروغ شورانید . ناسزاها به او دادند که شایسته ی خودشان بود . اتهام ها به او بستند که نشانه گناههای خودشان بود . اینک فروغ زنی بود تنها مانند شعر (( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ))
اینک این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
آری تنها ، در برابر مردمانی که کمین کرده بودند تا با تاختن بر فروغ خود را به شهرتی برسانند .... ده سال قبل از (( سال 1331 )) بود : سالهایی که هنوز از آزادی زن حرفی در میان نبود ، لیکن فروغ بیست و یکساله در برابر همه ی ناسزاها و طعن و لعن ها چنان رفتار میکرد که در خور زنی آزاده و آزاد اندیش بود.
گاهی تا اوج نومیدی سفر میکرد . لیکن دگر باره امید و شهامت درونی و ذاتی خویش را باز می یافت . بر سر پای خویش می ایستاد . تمسخرکنندگان خویش را به استهزا مینگریست و باز شعر می نوشت .... و باز شعر می گفت ....
در (( سال 1336 )) هنگامیکه بیست و دو سال بیشتر نداشت ، سومین مجموعه ی اشعار خویش را بنام (( عصیان )) منتشر ساخت . اینک پای در راهی گذاشته بود که دیگر بازگشتی نداشت . میبایست پیش میرفت . زیرا تقدیر هنری ، او را برای خویش فرا میخواند .
در شهریور (( سال 1337 )) هنگامیکه بیست و سه سال داشت ، به کارهای سینمایی نزدیک شد و هنر سینما در زندگی او جایی گرامی یافت . در زمانی بس کوتاه بر تکنیک سینما مسلط شد . نه تنها از اینرو که زنی بس هوشمند و هوشیار بود ، بلکه بیشتر به این جهت که شاگردی کوشا و کوشنده بود . هر چیز نو ، هر چیز ناشناخته ، او را به سوی خود می کشید . کار هنری برایش تفنن و سرگرمی نبود . در کار نه تنها صمیمیت ، بلکه نظم و انظباطی کم نظیر داشت . مدام کتاب میخواند . شب و روز می نوشت و کار میکرد.
هرگز از آنچه می گفت و می نوشت و میکرد راضی نبود . از هیچ چیز بیشتر از سکون و سکوت و درجازدن بیزار نبود و هرگز ساکت و بیکار و خاموش ننشست .
کمتر کسی چون او ، با آنهمه فروتنی ، تازیانه ی انتقاد برخود زده است .
خودش در مصاحبه ای گفته بود : (( من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کمال است ، اما محتوای شعر من سی ساله نیست . جوانتر است . این بزرگترین عیب است در کتاب من ، باید با آگاهی و شعور زندگی کرد. من مغشوش بودم . تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم . همینطور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام و نتیجه اش این است که دیر بیدار شده ام .... ))
در (( سال 1338 )) برای نخستین بار به انگلستان سفر کرد تا در امور تشکیلاتی تهیه ی فیلم بررسی و مطالعه کند . وقتی از سفر بازگشت ، نخستین کوششهای خویش را برای فیلمبرداری آغاز کرد و برای تهیه ی مقدمات ساختن چند فیلم مستند مشغول به کار شد و سفری نیز به خوزستان رفت .
در (( سال 1339 )) موسسه ی فیلم ملی کانادا از (( گلستان فیلم )) خواست که درباره ی مراسم خواستگاری در ایران فیلم کوتاهی بسازد . فروغ در این فیلم بازی کرد و خود در تهیه ی آن بس یاری نمود .
در (( سال 1340 )) قسمت سوم فیلم زیبای (( آب و گرما )) را در گلستان فیلم تهیه کرد و در این قسمت فیلم ، گرمای گیج محیط انسانی و صنعتی آبادان و نه محیط جغرافیایی آن ، با چه قدرتی بیان شده است .
در همین (( سال 1340 )) در تهیه صدای فیلم (( موج و مرجان و خارا )) گلستان را یاری کرد . آنگاه برای دومین بار به انگلستان سفر کرد تا در مورد تهیه ی فیلم مطالعه کند . وقتی از سفر بازگشت ، شخصا برای صفحه نیازمندیهای روزنامه ی کیهان یک فیلم یک دقیقه ای ساخت که در نوع خود اثری شایسته ی تحسین بود . در بهار (( سال 1341 )) به تبریز سفر کرد تا در مورد تهیه ی یک فیلم درباره ی جذام و جذامیها مطالعه کند . تابستان (( سال 1341 )) در تهیه ی فیلم (( دریا )) گلستان را یاری کرد و خود نیز در این فیلم بازی کرد . این فیلم را (( گلستان )) از روی داستان (( چرا دریا توفانی شده بود ؟ )) نوشته ی (( صادق چوبک )) می ساخت . که متاسفانه ناتمام ماند .
در پاییز (( سال 1341 )) فروغ همراه سه تن دیگر به تبریز رفت و دوازده روز در آنجا ماند و فیلم (( خانه سیاه است )) را از زندگی جذامیها ساخت . برای ساختن این فیلم فروغ از هیچ کوششی دریغ نکرد . خودش در مصاحبه ای گفته است :
(( خوشحالم که توانستم اعتماد جذامی ها را جلب کنم . با آنها خوب رفتار نکرده بودند . هر کس به دیدارشان رفته بود ، فقط عیبشان را نگاه کرده بود . اما من بخدا سر سفره شان ، دست به زخم هایشان میزدم ، دست به پاهایشان میزدم که جذام انگشتان آنرا خورده است . اینطوری بود که جذامیها به من اعتماد کردند . وقتی از آنها خداحافظی میکردم ، مرا دعا میکردند . حالا هم یکسال از آن روزها می گذرد و عده ای هنوز برای من نامه می نویسند و از من می خواهند که عریضه شان را به وزیر بهداری بدهم .... مرا حامی خودشان می دانند )) .
در همان (( سال 1341 )) فیلم مستندی برای موسسه ی (( کیهان )) ساخت که تم اصلی آن نشان دادن این مساله بود که یک روزنامه چطور تهیه می شود .
در بهار (( سال 1342 )) سناریویی برای یک فیلم نوشت که هنوز ساخته نشده است .
خود فروغ می گفت :
(( در این سناریو من سعی کرده ام زندگی حقیقی یک زن ایرانی را نشان بدهم . دلم میخواهد این فیلم در یکی از این خانه های قدیمی ایرانی ، فیلمبرداری شود ؛ خانه هایی که اتاقهایش تو در تو است . من این خانه ها را در کاشان دیده ام .... )) .
و آنگاه فروغ ، شاعر و هنرمند و جوینده ی خستگی ناپذیر به تئاتر روی آورد .
ادامه دارد ....
من امروز همکاری با وبلاگ مو به مو را شروع کردم .
امیدوارم بتوانم برای فرهنگ و تمدن و ادبیات کشور عزیزم
ایران کاری هر چند ناچیز انجام دهم و بتوانم به عنوان یک فرد
ایرانی حافظ فرهنگ و تمدن و ادبیات ناب پارسی باشم و به
عنوان یک انسان آزاد ، حاصل کارم ندای شیرین آزادی برای
ایرانیان باشد .
برای اتمام حرفهایم شعری زیبا از شاعر آزاده احمد شاملو
تقدیم به شما دوستان و یاران مهربان می کنم .
باغ آینه
چراغی به دستم ، چراغی در برابرم
من به جنگ سیاهی می روم .
گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند .
وخورشیدی از اعماق کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند .
فریادهای عاصی آذرخش ، هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد .
ودرد خاموش وار تاک ، هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند .
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشت انگیز ترین شبها
آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردم .
تو از خورشیدها آمده ای ، از سپیده دمها آمده ای
تو از آیینه ها و ابریشمها آمده ای .
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش ،
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومید وار طلب کرده بودم .
جریانی جدی در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهایی
نگاه و اعتماد تو بدین گونه است !
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی است .
من بر می خیزم !
چراغی دردست ، چراغی در دلم .
زنگار روحم را صیقل میزنم .
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا با تو ابدیتی بسازم .