|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|

تو مارا به کجا می بری ای عشق
هی ،مراقب باش . جوانی و عاشقی . عشق را با همه خطرها و زیباییهایش می پذیری .
احساس خوبی داری . دنیا را زیباتر می بینی . اشکها و لبخندهایش را دوست داری .
هر انسانی یکبار در زندگیش طعم شیرین عشق واقعی را چشیده است . روزهایی بود که عشق را تجربه کردی . شروع زیبایی داشت . چشمات از نور امید و عشق برق میزد . احساسات پاک و لطیفی داری . از دیدن یه گل ، یک پروانه و از دیدن بارون به وجد میای . دنیای زیبایی داره . شب با یاد اون می خوابی و صبح با یاد اون از خواب پا میشی . چه زیباست دوستن داشتن و دوست داشته شدن . قلبت بخاطر کسی که دوستش داری می طپد . طپشهای قلبت را احساس می کنی .وقتی به عشقت فکر می کنی ، قلبت تندتر می طپد و با تمام وجودت عشق را احساس می کنی . همه چیز دنیا را برای عشقت میخوای . همه خوبی های دنیا رو برای عشقت آرزو می کنی . همه چیز دنیا را در کنار اون دوست داری .
نمی دونم چه حکمتی تو این قضیه پنهون . شروع عشق برای من از فصل بهار، ولی جدایی در فصل پاییز . من عاشق فصل پاییزم . من آن خزان زده برگم ، که باغبان طبیعت برون فکنده زگلشن ، به جرم چهره زردم . شروع عشق برای من زیبا بود ، ولی پایان تلخی داشت . اکنون که سالها از شروع اولین شعله های عشق گذشته است ، ولی همچنان مانند روز اول برایم زیبا و رویایی است . البته عشق واقعی هیچوقت تموم نمیشه ، بلکه تو قلب عاشق همیشه پایدار و ابدی و عاشق حقیقی با خاطراتش زندگی می کنه. من عشق با همه تلخیها و شیرینی هایش دوست دارم . وقتی عاشق هستی ، زندگی و دنیا برات جلوه خاصی داره . نیاد روزی که قلب عاشق نداشته باشی . اگه قلبت تو سینه بمیره ، تمام شهر منو شب میگیره . انسانی که عشق را تجربه نکند و باور نداشته باشد ، انسانی مرده است .اگر عشق را درک کند شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را ببیند و لمس کند . ای کاش می دانست ، یعنی از کودکی می دانست . اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود ، درمیانه راه به تنها نیاز دارد ، تا درپایان رهرو خانه ابدیش باشد . پس کلمه را آنچنان ندانست و آموخت ، که بجای تنها ، تنها ماند .
روزگار عوض شده ، آدم ها عوض شده اند . بگذار حرف آخر را بزنم . دوران عشق و عاشقی بسر آمده است . منظورم از عشق و عاشقی لیلی و مجنون نیست . شیرین و فرهاد هم نیست . رومئو و ژولیت را هم نمی گویم . از این پایین ترهم بگویم . درباره رز و جک تاینانیک هم نمی گویم . اصلا عشق فاتحه اش خوانده شده . همه چیز عوض شده ، یک شکل دیگر گرفته است . آدم ها دنبال عشق نیستند . کسی به مهجوری و فاصله نگاه نمی کند . کسی حتی دیگر نامه های عاشقانه نمی نویسد . دیگه منتظر پستچی نستیم تا از عزیزترین آدم زندگیمون برامون نامه بیاره . نامه روصدها و بلکه هزاران بار بخونیم . الان پستچی ها فقط تو کیفشون قبض آب و برق و گاز و قبض تلفن که یه رقم نجومی داره. کسی دلش با احساس عشق نمی لرزد . دیگر عشقی برای پنهان کردن ندارند ، که نگران باشند ، مبادا در پستوی خانه پیدایش کنند . دهانت را می بویند ، مبادا گفته باشی دوستت دارم . دلت را می بویند . روزگارغریبی است نازنین.
و عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند .
آن وقت تو دلت را به چه چیزی خوش کرده ای که تصمیم گرفتی درباره عشق حرف بزنی . اصلا گوشی هست که این حرفها را جدی بگیرد . یک نگاهی به دوروبرت بینداز. واقعا کسی را می بینی که گوشه دلش دست نخورده برای یگانه ای کنار گذاشته باشد . ولی من مدت کوتاهی است که عشق را با همه تلخیها و شیرینی هایش پیدا کردم . گوشه قلبم که نه ، تمام قلبم متعلق به کسی است که دوستش دارم . عشق را با تمام وجودم حس می کنم . تمام لحظه هام با یاد اون سپری میشه و عشق اون بهم امید زندگی و زنده ماندن می بخشه . گرچه من تنهایی تو آتش این عشق ذوب میشم و درطی این مسیر پرفراز و نشیب تنهام. در قرن بیست و یک که همه چیز ماشینی شده و همه رابطه های عاشقانه در چت و پیام های کوتاه خلاصه میشه ، من عاشق نوشتن نامه های عاشقانه هستم . قدم زدن با کسی که دوستش داری و با نگاه حرف دل را زدن . نگاه کردن به چشمهای عاشق طرف مقابلت و عشق را در چشمانش دیدن .
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني آنچنان که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
با کسی که دوستش داری ، پرسه زدن در کوچه معشوق که سر می شکند دیوارش . نشنیدی که میگن :
ندانستم چه موج خون فشان دارد این دریای پرتلاطم عشق . روزگاری بود که جهان برمدارعشق می چرخید و حتی پادشاهان آنقدر دلشان سیاه نشده بود که فرصت عشق ازشان گرفته شده باشد و پای معشوقی چون شیرین به میان می آمد ، از مسند خود فرود می آمد ند و با فرهاد رقابت می کردند . حتی در آن موقع عشق جز اسرار مگو بود . خودت ببین ، در این روزگار ملال آور بیگانه با عشق ، با آنکه از عشق سخن گوید و عادت مردم را برهم زند و خواب ها را آشفته کند ، چه خواهند کرد ؟
عادات را برهم زدن ، خلاف جهت آب شنا کردن ، پشت پا زدن به همه عقاید و سنتها . تاوانی سخت و سنگین دارد . باید مرد سفر باشی ، تا بتوانی تاوان عشق را بپردازی . چون همسفر عشق شدی ، مرد سفرباش . هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش . از عاشق انتظار دارند عاقلانه رفتار کند . ولی مگر می شود عشق و منطق با هم سازگاری داشته باشند .عشق یک حس ماورایی و آسمانی است . ولی منطق با عقل سرو کار دارد. شبها برای عاشق زمان راز و نیاز با معشوق است . به هر حال یادت باشد که من همه چیز را همین اول که می خواهی صفحه عشق و عاشقی راه بیندازی ، گفتم . موضوع این است که در قرن های عشق و عاشقی حافظ از مشکلاتی می گفت ، که خبر از آنها نداشته است . آن هم در روزگاری که عشق آسان می نمود . تو خودت حساب کن در قرن و روزگار ما چه باید گفت و اصلا چه می شود گفت .
ای دل نگفتمت که مرو راه عاشقی
رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست
توما را به کجا می بری ای عشق ، به دیار عاشقان پاک یا به سرزمین فراموش شدگان .