|
تحلیل مسائل سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی
|
یادش بخیر
خانه من یک خانه قدیمی است که فضای داخلی آن را تغییر داده ام . خانه ای که جزو اولین آپارتمان های تهران است و سال 1328 ساخته شده . وقتی آن را بازسازی کردم و قابل سکونت شد، یک مهمانی دادم و چند نفر از دوستانم را دعوت کردم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که در آن لحظه دروغی خلق کردم و به همه گفتم وقتی مصدق پسرش را داماد کرد، این آپارتمان را برای او اجاره کرده بود. همه با حیرت با این نکته برخورد کردند و حس احترامشان نسبت به خانه من افزوده شد. بعدتر آنها هروقت می خواستند از این خانه تعریف کنند حتما به این نکته اشاره می کردند که مصدق در این خانه رفت و آمد داشته و از این نکته به عنوان یک ویژگی هیجان انگیز نام می بردند. اما این نکته واقعا هیجان انگیز بود؟ آیا این که آدم های قدیمی و از آن مهمتر آدم های معروف قدیم در این خانه رفت و آمد داشته اند این قدر مهم است که ارزش این خانه را نزد دیگران بالا ببرد؟ هر چه بیشتر به این نکته فکر کرده ام بیشتر به این نتیجه رسیده ام که ما مردمی هستیم حسرتخوار گذشته . مردمی که همیشه دیروزمان را بیشتر از امروزمان دوست داشته ایم و امروزمان را هم زمانی ارج می گذاریم که به فردا برسیم. فعل های ما همیشه در زمان گذشته صرف می شود و (( یادش به خیر)) بیشترین عبارتی است که وقتی دور هم جمع می شویم به کار می بریم.
شما مطمئنا آقای (( فرهمند)) را نمی شناسید . چون او آدم معروفی نیست . دست کم برای شما نیست . تحصیلات آکادمیک دارد ، سال ها تدریس کرده ، سابقه مطبوعاتی داشته ، در سال هایی هم علیه رژیم سلطنتی مبارزه کرده است و ....
او یکی از اقوام ماست که سالی یک بار عید نوروز به عید نوروز به دیدارش می روم . وقتی به سمت منزل آقای فرهمند راه می افتم ، در ذهنم آن چه قرار است اتفاق بیفتد را مرور می کنم . سالهاست که می دانم او چه حرف هایی خواهد زد. او کمی درباره دوره نوجوانی اش که بسیار فقیر بوده صحبت می کند و این که مجبور شده برای چاپ نخستین کتابش دوچرخه اش را بفروشد ، بعد به دوران تدریسش در یکی از شهرهای شمالی اشاره می کند و این که ماهی سفید چقدر آنجا خوشمزه بوده ، کمی از سابقه شعر و شاعری و نشست و برخاست با بزرگان حرف می زند و می گوید چه بزرگانی را از دست داده ایم ، بعد نوبت به دوران مبارزه علیه رژیم شاه می رسد و بعد هم بد و بیراه به اوضاع روز و این که آن دوران چطور بوده و حالا چطور ....
شما هم چنین آدمهایی در فامیل دارید؟ بدون شک دارید. اگر کمی فکر کنید می توانید فهرستی از این آدمها را پیدا کنید . همیشه وقتی از خانه آقای فرهمند بر می گردم از خودم می پرسم : (( یعنی در این روزها سالها هیچ اتفاق خوبی برای آقای فرهمند رخ نداده؟)) آقای فرهمند درباره پیرارسال بیشتر از پارسال صحبت می کند و درباره و همین طور بروید تا آخر. ما ایرانی ها همه به نوعی شبیه آقای فرهمند هستیم . همه مان انگار دوران کودکیمان فقط پر بوده از اتفاقات خوش . تا می نشینیم شروع می کنیم حرف زدن از بچگی هامان . یک (( یادش بخیر )) آغاز ماجراست و خدا می داند که انتهایش به کجا برسد.
مادر و پدرهای ما همیشه کودکی هایشان را به رخ ما کشیده اند و ما هم همیشه کودکی های خودمان را به رخ کسانی می کشیم که بعد از ما دنیا آمده اند. هر وقت با دوستانم که هم سنیم بحث سر کارتون می شود ، شروع می کنیم یاد کردن از کارتون های قدیم و سخنرانی های آتشینی در مذمت کارتون های امروزی ایراد می کنیم . اما حتی خود ما فکر نمی کنیم که چه کسی گفته - واقعا چه کسی گفته – کارتون (( فوتبالیست ها )) از کارتون (( تنسی تاکسیدو و چاملی )) بدتر است؟ چه کسی گفته (( الک دولک)) و (( خرپلیس)) بهتر از (( فیفا 2007)) و (( کانتر)) ؟ ما عادت کرده ایم به حسرتخواری گذشته و در این حسرتخواری افسانه می سازیم و با این افسانه ها زندگی می کنیم. تا حالا حرفهای پیرمردها در پارک را شنیده اید؟ پیرمردهایی که صبح ها توی پارک می نشینند ، یک روز کنارشان بنشینید و ببینید راجع به چه چیزهایی حرف می زنند . آنها در شهریور 20 و مرداد 32 متوقف مانده اند. درباره آدم های قدیمی حرف می زنند و این که آدم ها چقدر خوب بوده اند و آدم های الان چقدر بد هستند. برای هم خاطراتی تعریف می کنند که همان قدر سندیت دارد که رفت و آمد مصدق به خانه من سندیت داشت. همه آنها هویدا نخست وزیر دوران پهلوی را در خیابان دیده اند که داشته سوار اتوبوس می شده. واقعا چه سندی بر این دیدن وجود دارد؟ در کدام نشریه قدیمی آمده که هویدا با اتوبوس سرکار می رفته ؟ اگر تعداد آدم هایی که این خاطره را تعریف می کنند کنار هم بگذاریم ، می بینیم که جناب هویدا در آن سیزده سال دوران نخست وزیری اش انگار هیچ کار دیگری نداشته جز این که از صبح تا شب با اتوبوس از این سر شهر برود آن سر شهر.
چنین نگرشی است که ما را همیشه در گذشته متوقف کرده تا آنجا که همیشه حسرتخوار دیروزمان بوده ایم. بدون آنکه به مشکلات آن دوران فکر کنیم . حسرت کرسی های قدیم را می خوریم بدون آنکه فکر کنیم برای گرم کردن آن کرسی با زغال پدر آدم در می آمده . چه بچه هایی که زیر کرسی خفه نشده اند و چه خانه هایی که آتش نگرفته . قدر گاز را نمی دانیم ، از نشستن کنار شوفاژ لذت نمی بریم و آه می کشیم که چرا کرسی نداریم . مطمئن باشید بیست سال دیگر حسرت شوفاژهای امروز را می خوریم و نعمت لذت از وسایل گرمای زای روز را بر خودمان حرام می کنیم . مادر بزرگ هایمان زیرکولر گازی می نشینند و برای بادبزن های حصیری که توی حوض خانه خیس می کرده اند ، آه می کشند. این یک بیماری ملی است که دچار آن هستیم و تا این بیماری درمان نشود ، فتیله پیشرفت را از گوشمان باید بیرون بکشیم.
ما از گذشته فقط اتفاقات خوب را در ذهن نگه می داریم. خیلی ها درباره سالهای پیش از انقلاب آنچنان با حسرت صحبت می کنند که انگار در آن دوران هیچ اتفاق بدی نمی افتاده است. اما واقعا این طور بوده؟
همین چندی پیش مقاله ای از یکی از هنرمندان قدیمی خواندم. با این مضمون(( تئاتر از بین رفته و تئاتر قبل از انقلاب خیلی خوب بود)) و تیتر روزنامه های سال 1357 را که می بینم ، نوشته شده : از همان هنرمند قدیمی که می گوید : (( حرمت تئاتر را از بین برده اند!)) .
باز هم برویم سراغ جمله معروف : (( جوان هم جوان های قدیم .)) بزرگ ترها معتقدند که جوان های قدیم شریف تر و بهتر بوده اند ، به کسی چپ نگاه نمی کرده اند، حریم ها را می شناخته اند و ....
صحبت آنها را همین جا متوقف می کنم و می رویم سراغ سینما . کارشناسان سینما ، همیشه این هنر را آینه ای از دوران خود می دانند. به سینمای پیش از انقلاب که نگاه می کنیم ، حرف بزرگترها تایید نمی شود . جوانی های آن موقع هم ، آن قدرها که آنها می گویند خالی از اشکال نبوده است. اما آنها حسرت آن دوران را می خورند . به نظر می رسد در گذر زمان همیشه بخش های آزار دهنده و منفی ماجرا فراموش می شود تا انگیزه ای برای حسرتخواری فراهم گردد. آنهایی که تجربه تحصیل در کشور یا شهر دیگری را دارند این نکته را بهتر درک می کنند . فرض کنید شما اهوازی هستید و در دانشگاه تهران پذیرفته شده اید و مجبورید چهار سال در تهران زندگی کنید. در این چهار سال از همه تهرانی ها بدتان می آید و چشم دیدنشان را ندارید. انسان ها را به دودسته تهرانی و غیر تهرانی تقسیم می کنید و اگر قدرت داشته باشید دستور اعدام دسته اول را صادر می کنید و .... چهار سال بعد که به اهواز برمی گردید ، به محض آن که تلویزیون خبر کوچکی درباره مسئله ای در تهران صحبت کنند ، گوش هایتان تیز می شود و نگران تهرانی ها می شوید. اگر غیر از این است بگویید!
نوستالژی یا حسرتخواری گذشته که در ما به شکل اغراق آمیزی نهادینه شده است . بعضی از ما را تا مرز انجام کاری عجیب و غریب می کشاند. دوستی داشتم که در شهرک تهران زندگی می کرد و عاشق بهروز وثوقی بود. او روزهای جمعه سوار اتومبیل شیکش می شد و تا بازارچه نواب می رفت . اهل آن محل و کسانی که فیلم قیصر را دیده اند ، به یاد دارند که در فیلم حمام عمومی نمایش داده می شود که در آن قیصریکی از برادران آب منگل را می کشد. دوست من تا دل بازارچه می رفت تا تن به آب حمام زیر بازارچه بسپارد. حمامی که کهنه و فرسوده بود و پر از میکروب و آلودگی ، کمی بالاتر در خیابان جمهوری تهران یک کافه معروف قرار دارد به اسم کافه نادری . کافه ای با صندلی های درب و داغان ، پر از سروصدا و غوغا با سرویس دهی نه چندان خنوب که همه اعتبارش را از این می گیرد که روزی پاتوق صادق هدایت و جلال آل احمد و محمد مسعود بوده است .
از عکاس مجله خواهش کرده ام که همین امروز سری به کافه نادری بزند و از محلی که همیشه صادق هدایت و جلال احمد و محمد مسعود بوده است .
صندلی انتهایی کافه صندلی صادق هدایت بوده.
پرسش من این است : (( این که صندلی صادق هدایت کدام بوده چه اهمیتی دارد؟ و آیا این که اگر یک کافه پنجاه سال پیش پاتوق آدم های معروف بوده نشانه این است که امروز هم قهوه خوبی دارد؟)) کافه ای را می شناسم که پاتوق محمود دولت آبادی است . هیچ کس به خاطر او به آن کافه نمی رود . اما اگر دولت آبادی خدای نکرده سال 46 در یک تصادف رانندگی کشته شده بود ، الان آن کافه غلغله بود. حالا که تا بازارچه نواب و خیابان جمهوری آمدیم ، بگذارید به لاله زار هم برویم که شده طوق لعنت نسل امروز. پدربزرگ ها می گویند در دورانی سراسر خیابان پر از لاله بوده و برای همین به این خیابان می گفته اند لاله زار و آه و افسوس که حالا نیست و مملکت از دست رفته و چه و چه ....
اول مگر می شود در هوای گرم تهران درتمام طول سال یک خیابان پر از لاله باشد؟ لاله عمرکوتاهی دارد. در بهار آن سالها خیابان لاله زار بر از لاله بوده ، خب ، بقیه سال چه؟ از طرفی آن موقع لاله زار بوده ، درعوض بزرگراه مدرس نبوده ، مترو نبوده ، خیلی چیزهای دیگر هم نبوده. چرا فقط حسرت از دست دادن ها را می خوریم ، بدون آنکه از داشتن به دست آورده هایمان خوشحال باشیم . تازه چرا کسی از پدربزرگ ها نمی پرسد خب آن موقع که داشتند این بلا را سر لاله زار می آوردند چرا شما اعتراض نکردید ، چرا پایتان را کنار کشیدید تا هر کس هر بلایی خواست سرتان بیاورد؟ حالا هم اگر یه نفر بیاید و بخواهد فضای سبز بزرگراه مدرس را آسفالت کند ، هیچ کس چیزی نمی گوید و ده سال دیگر همه می گویند یادش بخیر اینجا یک روزی چقدر قشنگ بود.
نوستالژی گرایی ما ایرانی ها گاه به اشتباهات فاحشی در حوزه تاریخ پیوند می خورد.
خیلی ها را می شناسم که دامنه نوستالژی شان از دایره کودکی و زندگی پدربزرگ ها یشان بسیار فراتر می رود و حسرت روزهای دورتر را می خورند . آنها از دوران ایران باستان با حسرت فراوان یاد می کنند. نشانه های آن دوران را حفظ می کنند و از مذهب زرتشتی به عنوان نماد برتری و موفقیت ایرانیان درآن دوران نام می برند . با احترام فراوان به رزتشتیان امروز ، باید گفت که آنها بدون اطلاع از تاریخ ظاهرا نمی دانند که موبدان زرتشتی چه بلایی سر ایرانیان در آن آورده اند. آنها نمی دانند که چه سواستفاده هایی به نام زرتشت صورت می گرفته است و شکم بارگان و زردوستان و ظالمان چگونه هر مخالفتی را به نام مخالفت با اهورا مزدا در نطفه خفه می کرده اند. عملکرد نادرست و منفعت طلبانه آنان در ایران باستان بود که ظلم و بی عدالتی پادشاهان را چنان در سراسر امپراطوری پارس گسترش داد که ایرانیان با آغوش باز اعراب را پذیرفتند . حالا باز شما قضاوت کنید آیا عملکرد آنها جای حسرتخواری دارد؟
راه دور چرا برویم . در همین نظام جمهوری اسلامی آدم هایی بودند که در سال های اوایل انقلاب مورد هجوم بدترین تهمت ها و تمسخرها قرار می گرفتند و بعد که بنا به دلایلی از مجموعه کنار رفتند ، تبدیل شدند به مبارزان یا قهرمان های ملی . آنها اصالتشان را از نبودنشان گرفتند. مثل فروغ ، شاملو، سهراب وفریدون فروغی ....
اینجاست که آدم به این نتیجه می رسد که ما ملتی هستیم که به نداشته هایمان بیشتر علاقه مندیم تا داشته هایمان . این یک صفت ملی است که ربطی به جمهوری اسلامی و رزیم پهلوی و حکومت قاجار ندارد. صد تا حکومت دیگر هم که بیاید و برود همین آش است و همین کاسه. چون این اتفاق در بدنه اجتماع می افتد . آیا این بدنه توانایی ترمیم خود را دارد؟
بخشی از این بدنه نوستالژی گرایی را عاملی کرده اند برای سواستفاده اقتصادی . یکی از بارزترین نشانه این سواستفاده نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت . تصور بارزترین نشانه این سواستفاده های نوستالژیک را می توان در قهوه خانه های سنتی یافت. تصور نمی کنم در هیچ جا به اندازه قهوه خانه های سنتی به آدم این حس دست بدهد که سرش را کلاه گذاشته اند . چهار تا پشتی و یک حوض و قلیان میوه و شیشلیک و دلی دلی تار می شود ابزار منفعت طلبانه برای تحریک حس حسرتخواری یک ملت . تازه اگر یک روز جمعه سری به جمعه بازار چهارراه استانبول بزنید ، می بینید که اوضاعمان خراب تر از این حرف هاست . آنجا می بینید که چه خنزر پنزرهایی را به اسم جنس قدیمی می دهند زیر بغل مردم. فنجان نعلبکی های بنجل را از میدان شوش می خرند ، رویشان روغن می زنند و چند ماهی می کنندشان زیر خاک و بعد می شوند نعلبکی هایی که مهدعلیا تویش چای می خورده . چطور می شود این قدر ساده بود و این دروغ ها را باور کرد؟ آنها که از این روش ها سود می برند، خوب رگ خواب مردم را به دست آورده اند . آنها می گویند اینها را بخرید تا برگردید به قدیم .
(( برگردیم به قدیم؟ که چه بشود؟)) چرا کسی این جمله را از آنها نمی پرسد . نوستالژی خوب است.
خاطره بازی و خاطره سازی هم لذت بخش است . بعضی از خاطره ها هم می شود خاطره ملی . این هم خوب است . همه مردم دنیا هم از این خاطره ها دارند . اما می دانید فرق ما چیست ؟ ما آنچنان در غبار خاطره های دیروز گم می شویم که شفافیت امروزمان را نمی بینیم . مگر آن هم در غبار خاطره ها به فردا برسد. آن موقع است که عزیز می شود و دوست داشتنی .... خنده داراست.
برگرفته از مجله ادبی طنز چلچراغ
سلام دوستان
دو سال پیش قلم را به دست گرفتم و این شعر را نوشتم. حالا که نگاه می کنم برایم عجیب است که این شعر با اینکه از جملات شاعران دیگر تشکیل شده اما دارای انسجام است و حقیقت زندگی آن روز ( و امروزم) را بیان کرده است. در حالی که این شعر ناخود آگاه و پس از ساعتها بی خوابی در ساعت 5 صبح سروده شد.
این منم
ساعت پنج صبح
و صداي دختر خوش صداي شهر
لا لا لا لا , نخواب
و دوباره ديدن
چك چك سه قطره خون
همه ي خاطره ها
احمق عاقل شهر
اتوبوسي در مه
درس ها، مشق ها
طوفان ها، گرداب ها
خيابانها
و پدر
كه تار هم مي زد
كه تار هم مي ساخت
و لباني به ظرافت شعر
باز هم روز شده
كار هر روز من
گم شدن در پهنه ي بازارها
و خريد سنجاق
تا خودم را به همه به زندگي
باز سنجاق كنم
و دوباره شب شد
و دوباره قصه
قصه من
بوف كوري كه سنجاق شده
25 شهریور 1384
5:10 صبح